نقدی بر عرفان سرخپوستی «کاستاندا»
خبرگزاری فارس: معنویتی که کارلوس کاستاندا در حال ترویج آن است، حال خوشی است که از مصرف مواد توهمزا برای طرفداران خود ترویج میکند.
به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه فارس، «کارلوس کاستاندا» فارغ التحصیل رشته مردمشناسی از دانشگاه کالیفرنیا، نماینده مهمترین نوع عرفان سرخپوستی است که آن را عرفان ساحری و عرفان عقاب نامیدهاند. او میگوید در دوره دانشجویی با پیرمردی سرخپوست که خود را «خوآن» مینامید، آشنا شده و به فراگیری تعالیم معنوی او همت گماشته است. کاستاندا در مدت ارتباطش با دون خوآن ـ که پنج سال ادامه یافته بود ـ یادداشتهای دقیقی از لحظهلحظه زندگی با او و تعلیماتش جمعآوری کرد که آنها را در قالب رساله فوق لیسانس خود، با عنوان «آموزشهای دون خوآن: آیین فرزانگی یاکی» ارائه و منتشر ساخت. بنابر گزارش کاستاندا، مهمترین پیام دون خوآن این است که باید به شمنهای کهن اقتدا نمود و برای نجات از این جهان، باید به معرفت تولتک و شمنیزم عمل کرد.دون خوان پیچیدهترین، راز آمیزترین و ظاهراً متناقضترین معلم باطنی، در بین معلمان فرقههای نوپدید این عصر به شمار میرود. توانایی تفسیر او از اصول بنیادی شمنیزم، با توجه به زبان و ادبیات زمان ما، قابل توجه است و او را در جایگاه بزرگترین معلم معرفت تولتک و شمنیزم قرار میدهد.دقت در آثار کاستاندا، مبانی و شیوههای پرورشی عرفان مکزیکی را روشن میکند که همه آن را میتوان به طور ساده در دو چیز خلاصه کرد و آن دو، بصیرت و اقتدار است.بصیرت بصیرت، آمادگی دریافت ظرفیتها و حقیقت پدیدههای طبیعی است، که اگر کسی به آن دست یابد، راه استفاده از نیروی طبیعت به رویش گشوده میشود.
فرد بصیرتیافته با حقیقت اشیا ارتباط برقرار میکند و نیروی موجود در آنها را، به اراده خود در میآورد و میتواند به خواست خویش آنها را به کار گرفته، فعال سازد. حقیقت اشیاء از منظر دونخوان، غیر از ظواهری است که با حواس خویش احساس میکنیم. آنچه میبینیم، میشنویم، میبوییم، میچشیم و لمس میکنیم ، توهمی بیش نیست، توصیفاتی است که از آغاز کودکی برای ما کردهاند. چنانکه دون خوان به گزارش کاستاندا میگوید: «تمایزی بین بودش مصنوعی و بودش حقیقی وجود دارد، توصیفاتی که از دنیا برای ما میشود و ما دنیا را امری خارجی میپنداریم، اینها بودش مصنوعی است. واقعیت یا بودش حقیقی، کل است و مطلق.» و بصیرت، چشمگشودن بر واقعیت است که برای رسیدن به آن، باید وضعیت عادی نگاه کردن را کنار گذاشت و مهارت یا آمادگی دیدن را به دست آورد. باید همه تصاویر ذهن را نادیده گرفت و به گفته دون خوان، ذهن را خاموش ساخت و گفتوگوی درونی را متوقف کرد. نگاه کردن، انفعال حس ظاهری بینایی در برابر صورت و ظاهر متمایز پدیدههاست؛ اما دیدن، چشم گشودن و منتظر جلوههای گوناگون نیروی طبیعت، نشستن است. دیدن، پرهیز از گمانها و پیشانگارهها و آمادگی برای دریافت و درک فعالیت و جلوه نیروهای طبیعی است. در مسیر نیل به این مقصود است که انسان، با چهار دشمن؛ یعنی ترس، وضوح، اقتدار و کهولت روبهرو میشود، که باید با آنها مبارزه کند اگرچه با کهولت نمیتوان مبارزه کرد و فقط باید کوشید پیش از آن به مقصد رسید.
البته بر پایه تعالیم دون خوان، رسیدن به بصیرت در گرو مقدماتی است که عبارتند از:1. خود را از هیچ چیز برتر نبینی و قصد تجاوز و تعرض به آنها را نداشته باشی. «شیرکوهی، موش آبی و همنوع خود را در یک ردیف قرار دادن کار شگفتانگیزی است که فقط ذهن یک جنگجو از عهده آن برمیآید.» قالب عادی ذهن بشر، مبتنی بر فروکاستن واقعیت چیزها تا حد کارکرد آنها است. آدمی به جای آنکه به واقعیت اشیاء، همان گونه که هستند، بنگرد، فقط به این امر دقت می کند که چگونه میتواند از آنها استفاده کند، و این نازل کردن اشیا از مرتبهای است که در آن قرار دارند؛ در حالی که برای بصیرت یافتن باید این نگرش کنار گذاشته شود.2. وارستگی از همه تعلقات، از نام و نسب گرفته تا نان و کار و اندوختن؛ زیرا این تعلقات برای ما نگرشساز میشوند و عمل را بر بصیرت غالب میکنند.3. تمرین رویا دیدن. «هر بار که در رویا به چیزی مینگری، آن چیز تغییر شکل میدهد. آنچه برای ساختن رویا مهم است، فقط این نیست که بتوانی اشیا را نگاه کنی؛ بلکه باید بتوانی تجسم آنها را تداوم بخشی. وقتی آدم موفق میشود همه چیز را روشن و واضح ببیند، خواب دیدن یک چیز واقعی است.» 4. «مسکالیتو» یا «پیوتل»: نوعی گیاه توهمزا و مخدر است که در آمریکا میروید. وقتی مقدمات شکستن قالب معمولی جهان فراهم شد، از آن استفاده میشود.اقتدار و مراتب سلوک دون خوان برای سلوک خود مراتبی را معرفی میکند که اوج آن، مقام «مرد شناخت» است.
یک جنگجو، شکارچی بینقصی است که به شکار قدرت میرود. اگر در این شکار موفق شود، مرد شناخت (اهل معرفت) میشود، پایینترین مراتب آن هم جادوگری است؛ یعنی کسی که دنیا را متوقف کرده و نیروهای جهان را بهکار میگیرد و با آنها هدایت میشود، و جادوگر یک شکارچی ناقص است که اقتدار اشیا را میدزدد، تا برای تصویرسازی از آنها استفاده کند.بعد از مقام جادوگر، مرتبه شکارچی است. شکارچی کسی است که آمادگی یافتن بصیرت را، که راه صحیح دستیابی به اقتدار و تسلط بر نیروهای طبیعی است، به دست آورد. پس از شکارچی، مرتبه جنگجو است که خوان در تعریف عمل او میگوید: « هم مواظب خودت باشی و هم خودت را رها کنی. این آن چیزی است که من رفتار جنگجو مینامم.» جنگاور در این وضعیت، راه بصیرت یافتن و کسب اقتدار را فراگرفته است.بنابراین، غایت عرفان طبیعتگرا در شکل سرخپوستی آن، پیوستن یا به عبارت دیگر، فنا شدن در نیروی طبیعت و متجلی ساختن آن به صورت اقتدار در زندگی و مرگ است. البته جنگاور میتواند به مرتبهای بالاتر از اتحاد با نیروی طبیعت نیز دست یابد که میتوان آن را، مرتبه وحدت با طبیعت نامید که در این مرتبه، از جنگاور خودی باقی نمیماند و فقط روح طبیعت یافت میشود. در مرتبه اتحاد، جنگاور اراده خود را در نیروی طبیعت فانی میبیند، ولی در مرتبه وحدت، فقط روح طبیعت را میبیند و خود را از یاد میبرد که این، اوج اقتدار است.
کاستاندا میگوید: «انسان میتواند دیدن را فرا گیرد. با فراگرفتن دیدن، دیگر نیازی به این ندارد که مانند جنگاور زندگی کند یا جادوگر باشد. با فراگرفتن دیدن، انسان هیچ یا همه چیز میشود. شاید بتوان گفت که محو میشود، در حالی که به جا است. اعتقاد من این است. زمانی هست که انسان میتواند هرچه را که آرزو میکند، به دست آورد؛ ولی چنین انسانی هیچ آرزو نمیکند.»چنین کسی دریافته که حقیقت همه چیز، همان روح طبیعت است؛ پس غیر از آن به راستی چیزی نیست. با این دریافت، او دیگر خودی نمیبیند تا آرزویی داشته باشد؛ از این رو، نیروی او نیروی طبیعی است و او مقتدرترین انسان خواهد بود.نقد مبانی نهایت بصیرت و معرفتی که در عرفان سرخپوستی زاینده اقتدار است، معرفت به روح و نیرویی است که بر سراسر طبیعت حکمفرماست که این بسی نازلتر از حقیقت یکتایی است که جوهر هستی است. حقیقت هستی، نزد عارفان در ادیان ابراهیمی، منزه از حصر و محدودیت طبیعت است. او خدایی است که طبیعت و نیروی نهفته در آن، از آفریدگان بیشمار اوست. هرگز نشاید که او را با اوصاف طبیعی توصیف کرد. او خدایی است که افزون بر آفرینش طبیعت و نیروی آن، تدبیر کننده و گرداننده آفریدگان خویش است؛ از این رو پرستش، فقط او را سزاست و فقط باید از او یاری جست. پرستش مظاهر گوناگون طبیعت و یاری جستن از آنها شرک است و از ندیدن حقیقت حکایت دارد.
جانمند انگاری طبیعت، از ابتداییترین باورهای بشر رشدنیافته بوده است که منشأ انحرافاتی مانند بتپرستی و تکیه بر نیروی آنها شد. البته عرفان دینی هم بر وجود سطحی از شعور در همه موجودات، صحه میگذارد، چنان که قرآن کریم از تسبیح همه موجودات یاد میکند؛ ولی این نظر، غیر از آن است که روح طبیعت را مدبر امور دیده و برای فنای در آن بکوشیم تا به اقتدار برسیم.بنابراین آنچه در عرفان سرخپوستی، بصیرت نامیده میشود، از نگاه عارف الهی، نابینایی است؛ زیرا واقعیت هستی چیزی فراتر از نیروی نهفته در طبیعت است، که البته عارف سرخپوست از دیدن آن محروم است. همچنین باید توجه داشت که بصیرت مورد نظر در شمنیزم، چیزی فراتر از توهم نیست و برای نیل به چنین بصیرتی، باید توهمات خود را قدرت بخشید و با آنها زندگی کرد، استفاده از گیاهان توهمزا، گواهی بر این مدعاست. دون خوان، خود در مرحله اول آموزش کاستاندا با استفاده از این گیاهان، بنیاد شخصیت و ساختار معرفت او را تغییر داد تا به اعتقاد خود، ذهن او را خاموش سازد و گفت و گوی درونیش را متوقف کند؛ ولی آیا با ایجاد توهم، می توان از آن گریخت و به واقعیت رسید؟! پاسخ شخص کاستاندا به این پرسش جالب توجه است؛ زیرا او بعد از مدتی، این شیوه را حیله دانست و ترک کرد. نویسنده: ابوالفضل عنابستانیانتهای پیام/ک
11:53 - 4 آبان 1390