حمامی که آبش از سقف خانه ریخته میشد
خبرگزاری فارس: سقف خانهی روستاییان برای نورگیری و تهویه چند تا سوراخ داشت. بچهها آب را پشت بام میبردند و از آن سوراخها روی سر و تن بچهها میریختند. بدین شیوه حمام جالبی را درست کرده بودیم.
به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، نزد شهید کوهکمری در گروهان سه رفتم تا مرا دید گفت: خیر باشد برمکی، اومدی این طرفا. گفتم: راستش دلم تنگ شده بود، اومدم تو رو ببینم. به او گفتم: شهید محمدزاده را دیدم و ماجرای ملاقات را تعریف کردم. لبخندی به لب آورد و گفت: خوش به حالش. کاش دستش را روی سر ما هم بکشد. به چهرهی شهید کوهکمری دقیق شدم، چهرهاش را منور دیدم. حس کردم او هم رفتنی است. حتما خودش هم میدانست، ولی نمی خواست بگوید. در آن لحظه یاد خوابی افتادم که در سد دز دیده بودم. دیر یا زود رفتنی بود برای همین سعی کردم، سیر نگاهش کنم. به محل استقرار گروهان خود برگشتم. محلی را برای نماز جماعت در نظر گرفته بودند. موکت پهن بود، دورتا دورش خانهی مردم. نزدیک اذان بود. رفتم نماز بخوانم. شهید عبدالله جباری نشسته بود. وصیتنامهاش را مینوشت. گفتم التماس دعا. از ما هم یادی بکن. سرش را بلند کرد. لبخندی زد و گفت: شما که از ما جلوتری. یکی از بچه ها دوربین داشت. گفتم: فلانی الان بهترین زمان برای عکس گرفتن است. شهید جباری را صدا زدم، تا سرش را بلند کرد، از او عکس گرفتیم. شهید التفات نیزن، شهید طالعی، شهید ایرانی، شهید جعفر طهماسبیپور و چند نفر از بچهها هم برای نماز آمده بودند. جمع شدند، چند تا عکس یادگاری گرفتیم.
به اتفاق چند نفر بچههای گروهان، دو چراغ تلمبهای کوچک و بزرگ با خود به منطقه برده بودیم. همیشه همراهمان بود، گاه استفاده میکردیم. یک مخزن کوچک نفت داشت که وقتی تلمبه میزدیم هوا در مخزن جمع میشد، شیرش را که باز میکردیم، نفت به سرعت روی شعله میپاشید و خیلی زود آب را جوش میآورد. نسبت به چراغهای دیگر، در سوخت صرفهجویی میشد. هر جا نیاز میشد، زود راهش میانداختیم و آب را به سه شماره برای استحمام و چای خوردن داغ میکرد. روستای چوئبیده حمام نداشت. در هر خانه یک تنور بود. چراغها را روشن کردیم در تنورها گذاشتیم. بچهها به کمک هم، دو تا از آن دیگهای بزرگ حمل غذا را پر آب کردند و با سرو صدا و یا علی گویان روی تنور گذاشتند. آنهایی که نمیدانستند قضیه چیست، میگفتند: چیه؟ بچه ها به شوخی میگفتند: آب زمزم. آب که گرم شد در ظرف ها و آفتابهها میریختیم. سقف خانهی روستاییان برای نورگیری و تهویه چند تا سوراخ داشت. بچهها آب را پشت بام میبردند و از آن سوراخها روی سر و تن بچهها میریختند. بدین شیوه حمام جالبی را درست کرده بودیم. در ضمن بچهها به نوبت به اتاق حمام میرفتند. دوش میگرفتند. برای غسل شهادت هم از آن روش استفاده میکردیم.
یکی به شوخی پشت در خانهای که بچهها در آن دوش میگرفتند، میرفت و میگفت: بیام کیسه و لیف بکشم! همه جا بسیجیها همان بسیجیهایی بودند که شیطنت در رفتارشان بود و گاهی لباسهای بسیجی را که غسل میکرد برمیداشتند. او مرتب التماس میکرد که لباسش را پس بدهند. بچه های دیگر با سرو صدا میگفتند: نده. کافی بود در همان خواهش و التماسهای اولیه، بچه ها را به یکی از شهدا قسم دهند. آن وقت زود لباسش را میبردند. بعد از غسل با همهمه و شادی حنا میبستیم. حنا از چند جهت برای ما خوب و مستحب نیز بود. در جنگهای پیامبر (ص) سربازان حنا میبستند که دشمن پیر و جوان را نشناسد و هم این که گهگاه سرانگشتان و یا ناخن بچهها از تیراندازیهای زیاد و پیادهرویها در کوه و دشت زخم میشد و حنا باعث میشد سر انگشتان سفت و محکم شود. برای توجیه نقشه عملیاتی روی کالک و ماکت، به سنگر فرماندهی عملیات رفتیم. بعد از توجیه نقشه، گروهان به گروهان به مقر عملیات لشکر، سنگر مصطفی مولوی معاون فرماندهی لشکر رفتیم و برایش توضیح دادیم که در شب حمله موقعیت و طرز حرکتمان به چه صورت خواهد بود. اینگونه میخواستند بدانند که همه مسئولان گردان و گروهان کاملا نسبت به کارشان توجیه شدهاند.
طبق تجربیاتی که به دست آورده بودم، برای پیشروی نیروها در شب عملیات دو طرح و تاکتیک نظامی پیشنهاد دادم که با مخالفت بعضی از فرماندهان رو به رو شد ولی من روی حرف خود ایستاده بودم. شب قبل از عملیات بود و فرماندهان ناراحت شده بودند که چرا با هم دیگر اتفاق نظر نداریم. چند نفر از بچهها گریستیم و همدیگر را بغل کردیم. روز قبل بین خود صیغهی اخوت خوانده بودیم. پنجاه و پنج نفر میشدیم. هنوز که هنوز است این صیغه اخوت بین آنها که زنده مانده اند، برقرار است. وقتی طرحم را بیشتر توضیح دادم،متقاعد شدند که با آن طرح میتوانیم ضمن پیشروی، جلوی تلفات زیاد را بگیریم و فرماندهان هم پیشنهادم را پذیرفتند. آن شب و شب بعد تا لحظه حرکت، نیروها مشغول راز و نیاز و ذکر بودند. بین بچههای گردان مرسوم بود دعاها و ذکرهایی را میخواندند که شهید باکری در شبهای عملیات میخواند. از لحظه حرکت تا پایان عملیات ذکر میگفتند و سلام و صلوات میفرستادند. آرپیجیزن برای هر آرپیجی که شلیک میکرد ذکر میگفت و یک بار تسبیح حضرت فاطمه زهرا (س) میگفت. در موقع پاکسازی هم دعاهای خاصی را میخواندند. روایت بود با خواندن آن دعاها چشم و هوش و حواس مسلمان خوب کار میکند و نیرویی میگیرد که او را بر دشمن برتری میدهد.
لحظه موعود فرا رسید و نیروها به سمت نقطهی رهایی حرکت کردند. نیروها را در سکوت کامل سمت آبراهههایی که کانال مانند بودند و تا داخل خشکی ادامه داشت، هدایت کردیم. قبل از ما که گردان خطشکنِ پیاده بودیم، یک گردان از بچههای غواص سیدالشهدا (ع) و امام حسین (ع) به همراه تعدادی از بچههای اطلاعات عملیات، باید وارد عمل میشدند. تا محورها و معبرها را برای عبور بچه ها آماده کنند. از بچههای اطلاعات عملیات که همراه گردان ما بودند یکی حاج شفیع شکوهی بود و دیگری هم حاج اکرمی. تعدادی از غواصها قمقمههای آبشان را خالی کرده آن را از مواد منفجره پر کرده بودند که قدرت انفجار و تخریب زیادی داشت. از سرنیزه و سیمهای خاصی هم استفاده میکردند، تا بدون سرو صدا نیروهای خط پدافند عراق را خفه کنند. اکثر بچههای غواص از بسیجیهای با اعتقاد و توان رزمی و روحیه بالا بودند که برای آن عملیات دورههای خاصی را پشت سر گذاشته بودند. قایقها آماده بود تا پس از دستور فرماندهان نیروها را آن سمت اروند بکشند. تعدادی از غواصها در آب رفته بودند. حدود پانصد متر از داخل آب تا کناره، سمت عراقیها، موانع خورشیدی، تله و سیمهای خاردار بود. غواصها باید از معابر خاصی که قبلا شناسایی کرده بودند، میگذشتند و وضعیت را برای حمله بچهها آماده میکردند.
قرار بود سمت راست گردان ما،نیروهایی از لشکر ۲۵ کربلا و از سمت چپ گردان ما، نیروهای لشکر امام حسین (ع) وارد عمل شوند. طبق نقشه در یک نقطه از عملیات با یک گردان از بچههای لشکر ویژه ۲۵ کربلا باید ملحق میشدیم. ساعت مقرر سوار قایقها شدیم. در هر قایق با خود قایقران که از یگان دریایی بود، نه تا دوازده نفر میشدیم. خیلی آرام پارو زدیم. منطقه در آرام ترین لحظه قرار داشت و کوچکترین صدایی میتوانست به قیمت جان بچهها و لو رفتن عملیات منجر شود. کمکم به میانهی رود رسیدیم. از صحبتهای بیسیمچی فهمیدم مشکلی پیش آمد و فرماندهان نگران هستند. انگار غواصها به مشکلی برخورد کرده بودند. دست از پارو زدن کشیدیم. قایق وسط آب ایستاد. چند لحظه ای نگذشته بود که فرمانده لشکر پشت بیسیم گفت: امام فرمودهاند دعا کنیم. همه وضو داشتیم و غسل شهادت کرده بودیم. هر کسی در هر حالتی بود شروع به دعا خواندن کرد. اشکها بی صدا از چشمها میجوشید و لبها دعاها را زمزمه میکرد. یکی سر به لولهی اسلحهاش گذاشت دیگری نشسته، آن یکی به سجده افتاده و دیگری نگاه به آسمان پرستاره و بیماه دوخته بود. بین دو بسیجی نشسته بودم. سرشان را روی شانههایم گذاشته بودند و بغضشان در گلو شکسته بود و میگریستند. به فکر فرو رفته بودم که عاقبت عملیات چه میشود. دست به دامن ائمه اطهار (ع) شده، از خدا میخواستم ما را نجات دهد.
دو سه باری عملیات در آن نقطه لو رفته بود، ولی این بار زحمت زیادی کشیده بودیم و میخواستیم نتیجه زحمات بچهها ضایع نشود. نگاهی به بچهها انداختم. همه در قایقها در حال راز و نیاز بودند، قطراتی از اشکهایشان شانههایم را خیس کرده بود، ناگهان احساس کردم اشکهایی روی سرم میافتد. سر را چرخاندم ببینم کیست که بالای سرم ایستاده تعجب کردم. کسی نبود. فهمیدم چند قطره آبی هم که روی شانهها و سرم افتاده اشک بچهها نیست. باران است که میبارد. باور کردنش سخت بود. یک لکه ابر هم در آسمان نبود و ستارهها درخشانتر و شفافتر در سینه آسمان ایستاده بودند و چشمک میزدند. نیم ساعتی از راز و نیاز بچهها نگذشته بود که خدا خواستهی آنها را اجابت کرد. در چشم به هم زدنی باران ریز و تند شروع شد. بارانی که جز معجزه نمیتوانست چیز دیگر باشد. تعجب در نگاه تکتک بچهها دیده میشود. باران با صدای گوشنوازی روی اروند ضرب گرفته بود و همان صدای ریزش باران کافی بود تا غواصها از فرصت استفاده کنند به خط پدافندی عراق نفوذ کنند. چند دقیقه طول نکشیده بود که یکی از سنگرهای عراقیها با صدای مهیبی منفجر شد. سنگر تمام بتنی بود که روی دیوارهاش سوراخهایی را برای تیراندازی درست کرده بودند. بلافاصله توپخانه خودی آتش روی عقبه دشمن ریخت تا آنها را غافلگیر کند. آتش تهیه توپخانه خودی به حدی بود که قدرت هرگونه عکسالعملی را از عراقیها گرفته بود. سنگرهای عراقی یکی پس از دیگری منفجر شد.
از سمت چپ ما که به فاو نزدیکتر بود به شعاع چند کیلومتری، تا تیررس چشم شعلههای انفجار دیده میشد. با توجه به اینکه چند سالی بود در آن نقطه هیچ عملیاتی انجام نشده بود، عراقی ها سنگرها و استحکامات بتونی مناسبی درست کرده بودند. سایتهای موشکی و رادارهای مخابراتی موجود در منطقه هم مزید بر علت شده بود، تا عراقیها نیروی بیشتری را در آن مناطق مستقر کنند.
عراقیها با همان سایتها شهرهای دزفول، اهواز و تهران و .. را زیر موشک میگرفتند. از آنجا که برای عبور از اروند کمی دیر کرده بودیم، آب از حالت ساکن خود درآمد و شدت یافته بود به گونهای که تعدادی از قایقها و جنازههای شهدا را با خود سمت خلیج فارس بده بود. روحانی شهید حجت ایرانی مسئول یکی از دسته ها بود. قایق آنها در آب خاموش شد و با سرعت به سمت خلیج فارس در حرکت بود. میگفتند: چندباری به سر خود میزد و میگفت: چرا میخواهی پیش مسئولینم شرمنده باشم. بچههایی که با او بودند میگفتند ناگهان موتور قایق روشن شد و به راه افتاد. قایق ها دوباره راه افتادند. از خطر پدافندی عراقیها گذشتیم. غواصهای خودی همه نیروهای کنارهی آب را کشته بودند. هنگام عبور جنازههایشان را میدیدیم. باران گلوله و سرو صدا لحظه ای قطع نمیشد. گروهان شهید کوهکمری جلوتر از ما حرکت میکرد، جلو که میرفتیم سنگرهای مسیر را هم پاکسازی می کردیم. نارنجکی به داخل سنگر می انداختیم رگباری هم میزدیم. دو کیلومتر پیش رفتیم. گروهان شهید کوهکمری زمینگیر شده بود، به دپوی عراقیها که سمت راست جادهی فاو-بصره قرار داشت رسیده بودند. عراقیها با یک ضدهوایی چهارلول و چند تیربار، راهشان را سد کردند.
همه درازکش شدند. ضدهوایی و تیربارها اجازه نمیدادند کسی حرکت کند. خود را نزد رضا روی زمین انداختم. تا مرا دید، گفت:طوری که نشده؟ گفتم: نه. منتظر بودیم دستوری برسد یا به گونهای آن چهارلول را خفه کنند. عسگر برقعی مختصات ضدهوایی را با بیسیم گفت. هوشیار محبی آن طرف بی سیم نشسته بود و با مینی کاتیوشا کار میکرد. هوشیار، قاری قرآن بود و وقتی قرآن تلاوت میکرد فکر می کردم چیزی روحیه بخش و پرانرژی درون رگهایم جاری میشود. در لحن صدایش چیزی بود که زیبایی و دلنشینی قرآن را دو برابر میکرد. هوشیار در تیراندازی با مینی کاتیوشا تبحر خاصی داشت. غیرممکن بود اگر گرا درست باشد، موشک دوم یا سوم را روی هدف فرود نیاورد. سومین موشک مینی کاتیوشا درست روی ضدهوایی روی چهار لول فرود آمد. پس از انهدام چهار لول، دو گروه نه نفری به فرماندهی شهد غفور علایی و میرمسلم بنی هاشمی تیربارچیهای عراقی را که داخل دپوی چهارلول مخفی شده بودند اسیر کردند وقتی چهارلول و تیربارها خفه شدند، گروهان شهید کوهکمری آماده حرکت شد. همدیگر را در آغوش گرفتیم و خداحافظی کردیم. ادامه دارد... راوی: میرزا علی برمکی «ویژه نامه شب های عاشورای عملیات والفجر هشت در خبرگزاری فارس» انتهای پیام/
00:46 - 28 بهمن 1390