نابغه جنگ به روایت مادرش

خبرگزاری فارس: غلامحسین معمولی بود، نه از این جهت که تنبل باشد؛ زیادی زرنگ بود و دروس مدرسه اصولا زیاد از او وقت نمی گرفت تا آنها را از بر کند. آن چیزی که از او وقت می گرفت تحقیقات بود. پژوهش بود.
به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، شهید غلامحسین افشردی روز سوم شعبان برابر با 25 اسفند 1334 در تهران به دنیا آمد. ایشان بعد از پایان دوران مدرسه سال 1354 در رشته دامپروری دانشگاه ارومیه پذیرفته می شود که البته به دلیل مخالفت با رژیم طاغوت از دانشگاه اخراج می‌شود. غلامحسین خرداد ماه 1358 دیپلم ادبی می گیرد و در رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران قبول می شود. در این میان خبرنگاری در روزنامه جمهوری اسلامی از او یک انسان ریز بین می سازد. افشردی اوایل سال 1359 به عضویت سپاه در می آید و در واحد اطلاعات مشغول خدمت می شود. در این واحد بود که نام مستعار «حسن باقری» برایش انتخاب می شود.حسن باقری اول مهر ماه 1359، همراه تعدادی از پاسداران راهی جبهه های جنوب می شود. از اقدام های مفید شهید باقری، تشکیل بایگانی اسناد جنگ، ترجمه اسناد و شنود بی سیم دشمن است. وی در دی ماه 1359 به عنوان یکی از معاونان ستاد عملیات جنوب انتخاب می شود و در شکست محاصره سوسنگرد، فرماندهی عملیات امام مهدی (عج) را می پذیرد. شهید حسن باقری بعد از قبول مسئولیت های خطیری در جنگ سرانجام در حالی که سمت قائم‌مقامی فرماندهٔ نیروی زمینی سپاه را عهده دار بود در تاریخ 9 بهمن 1364 مزد زحماتش را از معبود خویش گرفت و به شهادت رسید.آنچه خواهید خواند گفتگویی است با مادر شهید حسن باقری.  *سوال: شهید باقری در همین محل به دنیا آمدند؟
* نخیر. ما منزلمان زمانی که ایشان به دنیا آمدند میدان ارک بود؛ ایشان آنجا به دنیا آمدند، و بعد رفتیم میدان خراسان. مسجد صدریه. نوجوانی و جوانی ایشان بیشتر در این محل بود.*سوال: در آن سال های کودکی، چیز خاصی از ایشان دیده بودید، که گمان برید در آینده مرد بزرگی می‌شود؟* من این را خیلی بارها گفتم که ما تقریبا خانواده ای مذهبی بودیم و بالطبع ایشان هم در همین محیط و تحت تاثیر تربیت پدرشان رشد کرد.*سوال: حاج آقا در قید حیات هستند؟* فوت کردند. ایشان (شهید باقری) عاشق ... که نه! سخت است همچین ادعای بزرگی در مورد فرزندم بکنم. ولی به شدت علاقمند به اهل بیت بود. ارادت داشت به خاندان امامت. بالاخص به وجود مبارک امام حسین(ع). بر خلاف طبیعت، شهید ما حدود دو ماه زودتر به دنیا آمد که مصادف شده بود با ولادت با سعادت ابی‌عبدالله. خیلی هم از نظر بدنی ضعیف بود. به صورتی که هیچ امیدی به زنده ماندنش نداشتیم. خودش بعدها که بزرگتر شده بود می‌گفت: «پروردگار عالمیان سرنوشت انسان را ده هزار سال قبل از اینکه به دنیا بیاید معلوم می‌کند».
مثل اینکه خدا از خیلی وقت‌ها قبل ایشان را برای خودش انتخاب کرده بود. البته با خیلی زحمت بزرگ شد. یعنی یک ماه بعد از اینکه به دنیا آمده بود مثل بچه‌های یک روزه بود. هیچ رشدی نکرده بود. ضعیف بود. در دوران کودکی‌اش هم با این که حواس ما جمع بود، اما انواع مریضی‌ها را مبتلا شده بود. الحمد الله هر چی بود گذشت و ایشان رفته رفته جان گرفت. ایشان دو سال بود که به شکلی کاملا غیر مترقبه، خدا دعوت کرد ما رفتیم کربلا. این هم برای من یک خاطره ماندگار است. *سوال: شهید باقری را هم برده بودید، دیگر؟ * بله. با اینکه یک مقدار مریضی داشت، ایشان را هم بردیم. *سوال: شهید باقری بچه چندم خانواده بودند؟ * بچه دوم. فرزند اولم دختراست. *سوال: تا چه وقت در عتبات ماندید؟ * یک ماه و نیم. در حرم امام حسین (ع) ایشان گم شد. این خاطره ماندگار هیچ وقت از ذهنم نمی‌رود. گم شدن او در حرم ابی عبدالله یک پیام برای من داشت. شلوغ بود. حرم خیلی شلوغ بود. هر چی من و پدرش گشتیم، پیدایش نکردیم. البته کاملا مراقب بودیم‌ها، ولی اصلا نفهیدیم کی و کجا گم شد. خلاصه آمدم ایستادم مقابل ضریح مطرح آقا. عرض کردم آقا! این فرزند من غلام شماست، بچه‌ام را از شما می‌خواهم. جدا خدا می‌داند؛ لحظه‌ای نگذشت دیدم، مقابل پای من ایستاده است. خلاصه دوران بچگی‌اش را همین طورها گذارند تا مدرسه. در آنجا هم مثل همه بچه‌ها. واقعا نمی‌شود، گفت ویژگی‌ خارق العاده‌ای داشت.
چرا؛ به ائمه طاهرین خیلی علاقمند بود. به عزاداری امام حسین خیلی می‌رفت. همان اوایل که خواندن و نوشتن را یاد گرفت؛ شروع کرد به نوشتن احادیث و آیات و روایات، یاد گرفتن و یاد دادن قرآن. مرتب در این مسیر حرکت می‌کرد. *سوال: معروف بود که شهید باقری، تیز هوشی خاصی داشتند. در جبهه هم که شما بهتر از ما می‌دانید. ملقب بودند به بهشتی‌ جبهه‌ها. بفرمایید آیا ایشان در همان دوران کودکی تیز هوش بودند؟
* مثل همه بچه‌ها بودند. یک عده خیال می‌کنند ایشان یا بزرگان دیگر همان وقتی هم که بچه بودند نابغه بودند. این حرف‌ها نبود. منتهی بله! بیش از اینکه هوش زیادی داشته باشد، اراده قوی‌ای داشت. همت داشت. اهل کوشش و تلاش بود. ببینید! وقتی که هنوز دبستانی بوده بیست تا بچه را دور خودش جمع کرده بود، کتبی غیر درسی تهیه کرده بود و می‌خواند و به آنها یاد می‌داد. بعد هم همان طور که الان ملاحظه می‌کنید ما از اولش هم یک خانواده متوسط بودیم آنچنان امکاناتی در اختیار ما نبود؛ دبیرستان آنچنانی، معلم آنچنانی، پدرش هم کارمند بود. یک زندگی معمولی و متوسط داشتیم. ایشان در همان مدارسی درس می‌خواند که عامه مردم درس می‌خواندند. با این فرق که از استعداد و هوش خودش به بهترین وجه استفاده کرد و آن را هدر نداد. اینجوری می‌خواهم خدمت‌تان بگویم که هوش را داشت، توانایی را داشت، ذکاوت را داشت، و همه اینها را به اضافه توکل به کار گرفت. این خیلی مهم است. این است که ایشان وقت تلف نمی‌کرد. مطلقا وقت تلف نمی‌کرد. از لحظه لحظه وقتش کمال استفاده را می‌کرد؛ چه در خواندن و نوشتن، و چه در به کار بستن، افکارش، رفتارش، گفتارش. *سوال: همه را با هم می‌خواند. * حقیقتا می‌خواند. واقعا یکسان بود. از ایمان بالایی برخوردار بود. برای نماز اهمیت خاصی قائل بود. خدا رحمت کند شهید رجایی را فرمودند: به نماز نگویید کار دارم به کار بگویید وقت نماز است. ایشان در عمل این را انجام می‌داد. *سوال: از این اهیمت به نماز، خاطره خاصی دارید.
* خاطره زیاد است؛ یک بار با هم جایی می‌رفتیم ایشان پشت رل نشسته بود. وقت اذان شد من به عینه می‌دیدم که ایشان دارد می‌لرزد؛‌ حالا 17 و 18 سال بیشتر سن نداشت‌ها، مسیر را عوض کرد تا به یک مسجدی برسد نماز را اول وقت بخواند. یا قرآن؛ به قدری علاقمند به قرآن بود که وقتی ایشان شهید شد، من فقط یک بقچه بزرگ از نوارهای قرآن که داشت، جمع کردم. می‌نشست پشت رل، اول ماشین را روشن می‌کرد، دوم دکمه ضبط را می‌زد و ماشین را در حالی می‌راند که صدای قرآن در آن طنین انداز شده بود. این حالا مال زمان طاغوت است. در زمانی که اجازه نمی‌دادند کسی در این احوال رشد و نمود بکند. *سوال: به زبان عربی آشنا بودند؟* کاملا نه منتها! از بس که قرآن خوانده بود، از بس که یاد داده بود، عربی را کامل فرا گرفته بود. البته فقط این هم نبود. کمال و تمام به قرآن عمل می‌کرد. *سوال: در دوران تحصیل همیشه شاگرد اول بودند؟ * درسش اتفاقا متوسط بود. *سوال: به چه معنی؟
*جواب: به این معنی که درس کلاسیک را به بازی می‌گرفت. کتاب های دوران مدرسه، ارضایش نمی‌کرد. در کتاب‌های غیر درسی شاگرد اول بود. دروس مدرسه را اصلا من که ندیدم در خانه بخواند. همانی بود که در مدرسه از معلم گوش می‌داد. همان برایش کافی بود تا یک ۱۶،۱۷ بگیرد. الان کارنامه‌هایش هست. فرزندش هم بچه نمونه‌ای است از نظر درسی خیلی بالاست. در دانشگاه شریف با رتبه ۱۱ شروع کرد درس خواندن؛ مهندسی کامپیوتر. ولی ایشانه نه! خود به خدایی معمولی بود، نه از این جهت که تنبل باشد؛ زیادی زرنگ بود و دروس مدرسه اصولا زیاد از او وقت نمی گرفت تا آنها را از بر کند. آن چیزی که از او وقت می گرفت تحقیقات بود. پژوهش بود. کسی که وارد منزل ما می شد ممکن بود تعجب بکند یک نوجوان چطور می‌شود که این همه کتاب سنگین پایه‌ای داشته باشد؛ همان زمان یک محقق بود. هرچی کتاب سنگین بود می‌خواند و از رویش می‌نوشت مطلب تهیه می‌کرد. *سوال: کتاب هایش را نگه داشته‌اید؟* سیصد جلدش را دادم کتابخانه مسجد صدریه. نصفی اش را هم جمع کرده دادم دخترش. او هم الان یک کتابخانه ای تشکیل داده متشکل از کتاب های خودش و پدرش.*سوال: از علاقه دو طرفه میان خودتان و شهید باقری بگویید.
* در ختم ایشان که در مدرسه شهید مطهری برپا شد خیلی از بزرگان در وصف ایشان می گفتند که آنچه خوبان همه داشتند ایشان یکجا داشت. پس این را دیگران گفته اند نه اینکه من بگویم. ایشان همین طور که به تکالیف مذهبی اش علاقه مند بود همینطور هم به خانواده اهمیت می‌داد. حتی زمان جنگ ایشان در عین حال که هر وقت یک استکان چای دستش می‌دادم می گفت: مادر دعاکن من شهید بشوم. در عین حال می گفت اگر جنگ تمام بشود و برگردم روی تک تک بچه های فامیل من باید کار کنم. باید زحمت بکشم. بسیار به خانواده اهمیت می داد. به خواهرش به برادرش به پدرش. هر موقع می آمد دست حاجی را می بوسید. هر موقع می رفت دست ایشان را می بوسید. اگر من ناراحت بودم دست برگردنم می انداخت می گفت: مادر چیه؟ چی شده؟‌ آرام باش. من هم دیگر - بغض می‌کند- نمی دانم. واقعا این صبری که خدا به من داد حکم معجزه بود چرا که من ایشان را نمی‌دانم چطور بیان کنم؛ دیوانه وار دوستش داشتم نسبت به بچه‌های دیگر که خدا را شکر همه شان هم خوب هستند ایشان را جور دیگری دوست داشتم. *سوال: شده بود در دوران کودکی یا نوجوانی از دستشان عصبانی بشوید؛ اصلا بچه شیطانی بودند یا نه؟* ماشاءالله که خیلی شیطان بود. شیطنتش که گل می کرد دیوار راست را می رفت بالا!*سوال: شیطنت هایش بیشتر چی بود؟
* در عین حال که محجوب بود، در عین حال که سر به زیر بود، در عین حال شجاع و شرور هم بود. در بچگی هم شیطنت خودش را داشت. به اعتراف خود بچه ها، من صبر داشتم والا هر مادری حوصله تحمل این همه جسارت ایشان را نداشت. این را هم تا یادم نرفته بگویم که خدا وکیلی شیطنتش هم قشنگ بود از یک طرف می خواستم دعوایش بکنم از یک طرف دل خودم هم می سوخت.*سوال: شده بود دعوایش بکنید؟* ببینید آن اوایل بچگی هم که شیطنت داشت باز خیلی منظم بود. یعنی در چارچوب خاصی شیطنت می کرد اینکه می گویم این کارهایشان هم دوست داشتن بود به خاطر همین است حد و مرزها را از همان کودکی رعایت می کرد چه می گویم که وقتی بچه هم بود عصای دستم بود. در خانه اگر خودش کاری نداشت حتما مشغول کمک کردن به من بود ما منزلمان یک جوری بود که قدیمی بود اگر توجه کرده باشید حتما دیدید؛ آشپزخانه یک طرف بود اتاق ها یک طرف. همانجا هم بودیم که شهید شد؛ نزدیک ۳۰ سال ما آنجا بودیم. شامی که خورده می شد امان به من و خواهرش نمی‌داد؛ اگر می‌دید مثلا می‌خواهم پرده بزنم پیش از آنکه بگویم دست به کار می شد. متاسفانه برخی از جوانان امروز که امثال ایشان را الگوی خود کرده اند اصلا در این امور از این بزرگواران الگو نگرفته‌اند کمک به اهل خانه افتخار است، عار نیست.*سوال: ظاهرا از همان دوران نوجوان به شدت به نوشتن علاقه داشت و دست نوشته‌های زیادی از ایشان چه قبل و چه بعد از جنگ باقی مانده است.
* آنطور که فرماندهان سپاه گفته اند مثل اینکه فقط ۳۰ هزار دست نوشته درباره جنگ دارند.*سوال: در جلسه ای شنیدم که ظاهرا بخشی از این دست نوشته ها گم شده.* این را به مسؤولین بگویید.*سوال: آنها که قبل از جنگ نوشته اند، چی؟* دست من الان چیزی نیست؛ برده اند همه را. حالا در این رابطه باید بگویم که وقتی که مطلبی می نوشت آنقدر کتاب دور و برش جمع می کرد که برخی وقت ها نه که جثه‌اش لاغر بود در لابه لای کتاب ها گم می شد. خیلی وقت ها هم می شد که از خواب بیدار می شدم و می دیدم دارد با یک نور کم چیز می نویسد. از بس می نوشت، همیشه در کنار انگشت هایش جای خودکار بود. یک وقت‌هایی هم مادرش بودم دیگر. دلم می‌سوخت می گفتم: چقدر می‌نویسی آخر تو؟*سوال: از تأثیر فضای قبل از انقلاب یعنی یکی دو سال منتهی به انقلاب، از شهید باقری بگویید.* آن فضا و نام امام خیلی از جوانان بد را هم خوب کرده بود ایشان که جای خود داشت. *سوال: کجا سرباز بودند؟* ایلام. می گذارندش راننده یک گروهبان تا بیشتر مراقبش باشند که یک وقت کار دستشان ندهد. یک بار هم مردم در یکی از این راهپیمایی ها او را به قصد کشت می گیرند به زدن، بنده خداها خیال کرده بودند ایشان آدم رژیم است. بعد هم که امام دستور تخلیه پادگانها را صادر فرمودند و ایشان هم زدند بیرون تا اینکه بالاخره انقلاب شد. در آن دو سال در ستاد استقبال از امام فعالیت می کردند. بعد در جهاد و بعد هم که می رفتند روزنامه جمهوری اسلامی.
*سوال: شهید باقری در این ایام یک مسافرتی به لبنان دارند، اطلاع دارید این مسافرت با چه هدفی انجام شده؟* علی الظاهر از طرف روزنامه برای تهیه گزارش به آنجا اعزام شده بود. خیلی هم از قرار معلوم از کارش راضی بودند. اینطورها بود تا اینکه مثل اغلب سپاهیان در حالی که دانشجو بود به سپاه می‌پیوند.*سوال: بد نیست قبل از بحث درباره سپاه یک مقدار از دوران دانشجویی ایشان بگویید.* ایشان در ارومیه دانشجو بود؛ درگیر شده بود با اساتید ضدانقلابی. انداختندش بیرون!*سوال: خاطرتان هست چند ترم گذرانده بودند؟* سه ترم.ادامه دارد...گفتگو : علی اکبر بهشتی انتهای پیام/
مادر شهید حسن باقری
12:10 - 3 بهمن 1390

22 بازدید



1 پاسخ