حاج قاسم، پدری میان دلتنگی و میدان
حاجقاسم پدر پنج فرزند بود؛ نرجس، حسین، فاطمه، زینب و رضا. پنج نفری که سهمشان از پدر، سالهای زیادی از دوری و چشمانتظاری بود؛ پدری که خودش میدانست هر سفرش ممکن است آخرین سفر باشد، اما باز هم راهی میشد.
خبرگزاری فارس ـ کرمان: یک طرف، خانه بود؛ پنج فرزند و چشمهایی که هر بار رفتنش را تا پشت در بدرقه میکردند و منتظر بازگشتش میماندند.طرف دیگر، میدان بود؛ جایی که فاصله میان ماندن و رفتن، گاهی فقط چند ثانیه بود.حاجقاسم میان این دو جهان زندگی میکرد. در خانه، پدر بود؛ همان مردی که دلش برای بچههایش تنگ میشد، تصویرشان را در مسیر سفر یکییکی مقابل چشمانش میدید و برایشان اشک میریخت.اما در میدان، سرباز بود؛ مردی که سالها از عزیزانش میخواست برایش دعا کنند؛ نه برای ماندنش، که برای شهادتش.
شاید همینجا باید مکث کرد. چطور میشود مردی که پنج فرزند دارد، دلتنگ آنها باشد، چهرهشان را هر بار در سفر مرور کند، برایشان اشک بریزد و با این حال، باز هم راهی میدان شود؟پاسخ این سؤال را شاید نه در خاطرات جنگ، که در نامههایی پیدا کنیم که خودش برای دخترانش نوشت؛ نامههایی که در آنها، پشت نام «فرمانده»، یک واژه آرامآرام خودش را نشان میدهد: پدر. پدری که دلتنگ میشود؛ اما ماندن را انتخاب نمیکند.
«هر بار که سفر را آغاز میکنم...»
نامهٔ حاج قاسم به دخترش فاطمه از جایی آغاز میشود که تصویر همیشگیش را میشکند.از میدان و عملیات خبری نیست. از نقشه و فرماندهی خبری نیست. یک پدر است و چند تصویر که در ذهنش راه میروند.او مینویسد، هر بار که سفر را آغاز میکند، احساس میکند شاید دیگر فرزندانش را نبیند؛ در طول مسیر چهرههایشان را یکییکی مقابل چشمانش مجسم میکند و به یادشان اشک میریزد.بعد مینویسد: «دلتنگتان شدهام، به خدا سپردمتان.» همین.پشت این چند کلمه، سالها دوری خوابیده است. مردی که در میدان، دیگران چشم به فرمانش داشتند، در خلوت سفر، چشمهایش دنبال چهره پنج فرزندش میگشت. نرجس. حسین. فاطمه. زینب و رضا.پنج نامی که در خانه مانده بودند و با هر سفر پدر، یک سؤال بیصدا را با خود میبردند: این بار برمیگردد؟اما حاجقاسم قرار نبود برای همیشه در خانه بماند. چرا؟
چرا پدر، خانه را ترک میکرد؟
شاید این سؤال، تمام سنگینی نامهٔ فاطمه را روی دوش خواننده بگذارد.چرا دوباره میروی؟ چرا نمیمانی؟ چرا باید سالها با نگرانی زندگی کنیم؟ حاجقاسم پاسخ را از خودش آغاز میکند. میگوید، این راه را به خاطر علاقه به نظامیگری انتخاب نکرده است؛ شغل، مسئولیت، اجبار یا اصرار کسی هم دلیل رفتنش نبوده است.یعنی میتوانست راه دیگری را انتخاب کند. میتوانست زندگی آرامتری داشته باشد. میتوانست سهم بیشتری از پدر بودن را برای فرزندانش نگه دارد. اما وقتی به دنیا و پایان آن فکر میکند، همه چیز را موقت میبیند؛ ثروت، خانه، ماشین، مقام و هر آنچه انسان در این دنیا برای خود جمع میکند.و بعد، ناگهان، حرف از دنیا به خانه میرسد. به فرزندانش. به عزیزترین آدمهای زندگیش.مینویسد، اگر دردی به آنها برسد، تمام وجودش درد میگیرد؛ اگر مشکلی برایشان پیش بیاید، خودش را میان شعلههای آتش میبیند.پس سؤال سختتر میشود: اگر اینقدر دوستشان داشت، چرا باز هم میرفت؟پاسخ حاجقاسم، از جنس کمرنگ شدن دلبستگی نبود؛ از جنس سپردن دلبستگی به خدا بود. او فهمیده بود هیچ قدرت و ثروتی نمیتواند عزیزان انسان را برای همیشه از مرگ و رنج حفظ کند. پس به جایی تکیه کرد که خودش آن را امنتر از هر پناه دیگری میدانست: خدا.
پنج فرزند؛ پنج جای خالی در خانه
پدر بودن برای حاجقاسم فقط یک عنوان نبود. پشت نام نرجس، حسین، فاطمه، زینب و رضا، سالهایی قرار داشت که پدر بخش بزرگی از آنها را بیرون از خانه گذراند.هر سفر، یک خداحافظی بود. هر تماس، فرصتی کوتاه برای شنیدن صداها و هر بازگشت، آرامشی موقت پیش از رفتن بعدی.شاید برای بچهها، بعضی از خاطرات پدر نه در حضورش، که در نبودنش شکل گرفته باشد؛ در خانهای که جای او خالی بود، در تلفنی که باید منتظر زنگش میماندند، در خبری که هر بار از جبهه میرسید و قلب خانه را برای چند لحظه نگه میداشت.اما حاجقاسم از این رنج بیخبر نبود. خودش اعتراف میکند که سالها فرزندانش را نگران کرده است. این شاید یکی از انسانیترین اعترافهای او باشد.فرماندهای که در میدان، از خطر عقب نمینشست، میدانست رفتنش برای خانه آسان نیست. میدانست پنج فرزند پشت سر او ماندهاند. میدانست دلشان میخواهد پدر بماند. اما خودش هم میدانست چرا نمیتواند بماند.
«شما چشمان منید»
حاجقاسم در همان نامه، پرده دیگری از پدر بودنش را کنار میزند. میگوید، کمتر فرصت کرده عشق درونیش را آنگونه که باید به فرزندانش نشان دهد.بعد برای توضیح این عشق، آنها را به چیزی تشبیه میکند که انسان نمیتواند از خودش جدا کند: چشم.«شما چشمان منید.» جمله کوتاه است، اما سنگینیش از تمام عنوانهایی که بعدها به نام حاجقاسم نوشته شد، بیشتر است.فرمانده، دخترانش را «چشم» خود مینامد؛ چیزی که نبودنش، دیدن را ناممکن میکند و حالا تصویر کاملتر میشود: مردی که عزیزترین آدمهای زندگیش را در خانه گذاشته بود، هر بار از آنها فاصله میگرفت و راهی جایی میشد که ممکن بود دیگر چشمهایش آنها را نبیند.اما داستان هنوز یک لایه دیگر داشت.
آن سوی میدان، دختر دیگری بود
اینجا نامهٔ فاطمه از یک نامهٔ خانوادگی عبور میکند. حاجقاسم از دختر خودش حرف میزند و ناگهان تصویر دختر دیگری را مقابل چشم میگذارد؛ دختری که پدر ندارد، پناه ندارد و خانهای امن برای بازگشت ندارد.از کودک وحشتزده میگوید. از زنی که کودکش را به سینه چسبانده و هراسان در حال فرار است. از آوارهای که پشت سرش، خطی از خون باقی مانده است و بعد توضیح میدهد چرا سلاح به دست گرفته است: نه برای آدمکشی؛ برای ایستادن مقابل آدمکشها.این جمله، کلید فهم رفتنهای حاجقاسم است. او خانه خودش را فراموش نکرده بود. دقیقاً برعکس؛ خانه خودش را با خانههای بیپناه دیگر مقایسه میکرد.اگر دختر خودش پناه داشت، دختر دیگری شاید نداشت. اگر پنج فرزند او، پدر داشتند، کودکی آن سوی میدان شاید پدرش را از دست داده بود و همینجا، تعریف حاجقاسم از «سرباز» شکل میگیرد.سرباز کسی نیست که خانواده خودش را دوست ندارد. سرباز کسی است که عشق به خانواده خودش را بهانهای برای ندیدن رنج خانوادههای دیگر نمیکند.
«بگذارید بروم، بروم و بروم»
و بعد، نامه به یکی از نفسگیرترین لحظههایش میرسد. حاجقاسم مینویسد: «بگذارید بروم، بروم و بروم.»این جمله را اگر کنار آن اعترافهای پدرانه بگذاریم، سنگینتر میشود.همان مردی که از دلتنگی نوشته بود. همان مردی که از اشکهایش گفته بود. همان مردی که فرزندانش را «چشمان» خود نامیده بود. حالا خودش میگوید: «بگذارید بروم.»، چرا؟ چون خودش را متعلق به سپاهی میداند که نباید بخوابد تا دیگران در آرامش بخوابند.آرامش خودش را خرج آرامش دیگران میکند و شاید تمام فلسفه زندگیش همین یک جمله باشد: من نمیخوابم تا دیگری بتواند بخوابد.
«دخترم، خیلی خستهام»
اما حتی سرباز هم خسته میشود و حاجقاسم این را پنهان نمیکند. مینویسد: «دخترم خیلی خستهام.»مردی که سالها در قابها محکم، استوار و بیخستگی دیده شده، حالا در نامهای خصوصی، از خستگی حرف میزند. از سی سال نخوابیدن. اما حتی خستگی او هم به خودش ختم نمیشود.میگوید، نمیخواهد بخوابد؛ مبادا در غفلت او، کودکی بیپناه قربانی شود.و بعد، یکی از تکاندهندهترین تصویرهای نامه ساخته میشود.دخترِ هراسان را کنار دختران خودش میگذارد. کودکِ بیپناه را کنار حسین و رضا. و از خودش میپرسد، اگر این کودک، یکی از عزیزان من بود، آیا باز هم میتوانستم فقط نگاه کنم؟این دیگر توضیح یک فرمانده برای دخترش نیست. این، گفتوگوی یک پدر با وجدان خودش است.
نامهای برای زینب؛ وقتی میدان، پشت مرزها بود
نامه حاجقاسم به زینب که اواسط دهه ۹۰ و در اوج نبرد با داعش نوشته شده، حالوهوای دیگری دارد. در گزیدهای که از این نامه منتشر شده، او از منطق حضورش در جبهه مقاومت میگوید؛ از سدی که اگر شکسته شود، انسانهای بسیاری گرفتار فاجعه خواهند شد.او در این روایت تأکید میکند که آن جبهه را صرفاً دفاع از یک فرد، یک کشور یا یک مذهب نمیبیند؛ آن را دفاع از انسانیت میداند.و اینجاست که دو نامه، با وجود تفاوت لحن و موضوع، به هم میرسند.نامهٔ فاطمه از خانه آغاز میشود. نامهٔ زینب از میدان. اما مقصد هر دو یکی است: انسان.در یکی، دختر بیپناهی است که هیچ فریادرسی ندارد. در دیگری، انسانهایی هستند که در خانهها و خیابانها در معرض خشونت و ناامنیاند.حاجقاسم برای دخترانش توضیح میدهد که چرا پدرشان همیشه در خانه نیست.پاسخ، در هر دو نامه، یک ریشه دارد: او نمیتوانست رنج دیگران را ببیند و فقط به امن ماندن خانه خودش فکر کند.
او خانه را رها نکرد؛ خانه را با خودش برد
شاید اشتباه باشد اگر بگوییم حاجقاسم خانه را رها کرده بود. نه. او خانه را با خودش به میدان برده بود.نرجس، حسین، فاطمه، زینب و رضا، در سفرهایش بودند. در اشکهایش بودند. در دلتنگیهایش بودند. در نامههایش بودند.حتی وقتی از دختران و کودکان بیپناه مینوشت، آنها را با عزیزترین آدمهای زندگی خودش مقایسه میکرد.او از پدر بودن دست نکشید؛ دایره مسئولیتش را بزرگتر کرد. آنقدر بزرگ که کودکی در سوریه یا عراق، در ذهن او میتوانست جای کودکی از خانه خودش بنشیند.و شاید همین، دشوارترین حقیقت برای فرزندانش بود: پدری که میخواستند برای خودشان باشد، خودش را فقط متعلق به خودشان نمیدانست.
«سرباز قاسم»
در میان تمام حرفهای این نامه، یک اعتراف دیگر هم وجود دارد. حاجقاسم میگوید، هرگز شیفته نظامی شدن و درجه گرفتن نبوده است. حتی برای سنگنوشته قبرش، عنوانی سادهتر میخواهد: «سرباز.»نه درجه. نه مقام. نه عنوان. فقط سرباز. شاید چون برای او، سرباز بودن یک شغل نبود؛ یک عهد بود. عهدی که تا وقتی خطری برای انسانی وجود دارد، تمام نمیشود.و شاید برای همین بود که از عزیزانش میخواست برایش دعا کنند. نه فقط برای اینکه سالم برگردد.بلکه برای اینکه به آرزویی که سالها در دل داشت برسد: شهادت.
دو نامه؛ یک پدر
دو نامه برای دو دختر. اما پشت این دو نامه، پدر پنج فرزند ایستاده است.نرجس، حسین، فاطمه، زینب و رضا؛ پنج فرزندی که پدرشان را دوست داشتند و طبیعی بود که بخواهند او را بیشتر در خانه ببینند.نامهٔ فاطمه، پردهای از خلوت اوست؛ از دلتنگی، اشک و خستگی.نامه زینب، پنجرهای رو به میدان است؛ از انسانیتی که حاجقاسم خود را موظف به دفاع از آن میدانست.یکی از خانه شروع میشود. دیگری از میدان. اما هر دو، در نهایت به یک واژه میرسند: انسان.و شاید راز رفتنهای حاجقاسم همینجا پنهان باشد. او خانوادهاش را کمتر دوست نداشت. اتفاقاً چون معنای پدر بودن را عمیقتر فهمیده بود، نمیتوانست پدریِ خودش را فقط به پنج فرزند محدود کند.
حرف آخر...
حاجقاسم میتوانست فقط پدر نرجس، حسین، فاطمه، زینب و رضا باشد. میتوانست سفرهایش را کمتر کند. شبهای بیشتری کنار خانواده بماند. صبحهای بیشتری با صدای بچههایش از خواب بیدار شود. اما خودش راه دیگری را انتخاب کرده بود. راه سرباز بودن.برای او سرباز یعنی مردی که آرامش خودش را خرج آرامش دیگری کند؛ حتی اگر بهایش، دلتنگی فرزندان خودش باشد.شاید سالها بعد، وقتی پنج فرزندش به آن نامهها نگاه میکنند، میان سطرهایش پاسخ بسیاری از سالهای دوری را پیدا کنند؛ پاسخ اینکه چرا پدرشان با وجود همه دلتنگیها باز هم چمدانش را میبست. چرا مردی که چهره فرزندانش را در سفر مرور میکرد و برایشان اشک میریخت، باز هم راهی میدان میشد. چرا مردی که میدانست عزیزترین آدمهای زندگیاش چشمانتظار او هستند، باز هم از شهادت سخن میگفت.
پاسخ شاید در تمام آن نامهها پراکنده باشد، اما میشود آن را در یک تصویر جمع کرد: پنج فرزند در خانه منتظر پدر بودند و آن سوی میدان، کودکانی بودند که حتی پدری برای انتظار کشیدن نداشتند.حاجقاسم میان این دو ایستاد و انتخابش، ماندن در خانه خودش نبود؛ ایستادن برای خانههایی بود که دیگر کسی برای دفاع از آنها نمانده بود.اما تلخترین ضربه این قصه همینجاست: پنج فرزند، سالها با صدای رفتن پدر بزرگ شدند؛ هر بار با امید بازگشت.و مردی که عمرش را برای بازگشت دیگران گذاشت، سرانجام یک روز رفت و دیگر به خانه برنگشت. او رفت تا دیگران بمانند. رفت تا کودکی، صبح را ببیند. رفت تا مادری، فرزندش را در آغوش بگیرد. رفت تا خانهای فرو نریزد.و در پایان، شاید تمام زندگی حاجقاسم را بتوان در همین تناقض تلخ و باشکوه خلاصه کرد: فرزندانش از پدر، دلتنگی به یادگار بردند؛ اما هزاران کودک، از «سرباز قاسم»، فرصت زندگی.
17:16 - 20 مرداد 1405