حاج قاسم، ۴۵ روز در همسایگی مرگ
۴۵ روز، حاج قاسم میان مرگ و زندگی بود و بیرون از دیوارهای بیمارستان، هیچکس نمیدانست زنده است یا شهید شده؛ فرمانده جوانی که دشمن میخواست زخمش پایان راهش باشد، اما تقدیر، او را برای میدانهای بزرگتری نگه داشته بود.
خبرگزاری فارس ـ کرمان: راهروی بیمارستانی در مشهد را تصور کنید؛ شب از نیمه گذشته، چراغهای سرد روی دیوارها افتاده و پشت یکی از درها، مردی با شکمی شکافته روی تخت افتاده است؛ مردی که چند روز پیشتر در میان آتش عملیات بستان جنگیده و حالا، به جای صدای خمپاره و فرمانهای میدان، صدای قدمهای پرستارها را میشنود.ترکش، شکمش را از زیر قفسه سینه تا روی مثانه شکافته بود؛ جراحتی سنگین که او را از میدان جنگ به بیمارستان قائم مشهد رسانده بود.اما بیرون از آن اتاق، جنگ برای حاج قاسم به شکل دیگری ادامه داشت؛ جنگی بیصدا، پشت دیوارهای بیمارستان.روزها میگذشت و خبری از او به جبهه نمیرسید. ۴۵ روز کسی نمیدانست حاج قاسم زنده است یا شهید شده.نه خبری، نه تصویری، نه اطمینانی از اینکه آن فرمانده جوان هنوز نفس میکشد.و درست در همین تاریکی، روایت دیگری شکل گرفت؛ روایتی از زخمی که باید درمان میشد، اما، پزشکی که از اعضای گروهک منافقین بود، عمداً آن را باز میگذاشت تا عفونت کند و بیمار را از پا دربیاورد.مرگ، اینبار با صدای گلوله نیامده بود؛ آرام و بیصدا، پشت در یک بیمارستان ایستاده بود.
وقتی یک فرمانده در سکوت گم شد
صادق خرازی، دیپلمات و سیاستمدار ایرانی، در روایتی درباره مجروحیت حاجقاسم گفته است، جراحت شکم حاجقاسم بسیار شدید بود؛ بهگونهای که از زیر قفسه سینه تا روی مثانهاش را درگیر کرده بود.خرازی همچنین گفته است که ۴۵ روز کسی نمیدانست قاسم سلیمانی زنده است یا شهید شده است.در جبهه، فرمانده جوانی که تا چندی پیش در متن عملیات حضور داشت، حالا ناپدید شده بود؛ اما پشت دیوارهای بیمارستان، او هنوز با مرگ دستوپنجه نرم میکرد.
پزشکی که، مرگ را نزدیکتر میکرد
محمدرضا حسنیسعدی، از همرزمان حاجقاسم در دوران دفاع مقدس و از مدیران سابق بنیاد شهید و امور ایثارگران کرمان، روایت دیگری از آن روزها دارد.حسنیسعدی نخستین دیدارش با حاج قاسم را به عملیات کرخه نور مربوط میداند و میگوید این همراهی در جبههها ادامه داشت تا عملیات بستان؛ عملیاتی که در آن حاجقاسم بهشدت از ناحیه شکم مجروح شد.به روایت حسنیسعدی، حاجقاسم بعدها برای همرزمانش تعریف کرده بود که یکی از پزشکان بیمارستان قائم مشهد از اعضای گروهک منافقین بوده و عمداً زخم شکم او را نمیبسته تا عفونت کند و او را از پا دربیاورد.در این روایت، بیمارستان دیگر فقط محل درمان نبود؛ به صحنه نبردی خاموش تبدیل شده بود.یک طرف، مردی مجروح روی تخت؛ طرف دیگر، زخمی که هر لحظه میتوانست عمیقتر شود.
۴۵ روز گذشت؛ اما قصه همانجا تمام نشد
این دوره ۴۵ روزه، پایان ماجرا نبود. پس از آن دوره و انتقال حاجقاسم از بیمارستان، مرحله دیگری از مراقبت از او آغاز شد؛ مرحلهای که در آن، دو تن از همرزمانش حدود ۲۰ روز از او مراقبت کردند.حسنیسعدی از شهید مصطفی موحدی کرمانی و همایونفر به عنوان دو همرزم حاجقاسم یاد کرده است که پس از آن دوره، از او مراقبت کردند؛ دو رزمندهای که بعدها هر دو به شهادت رسیدند.اما در کنار آنها، یک پرستار کرمانی نیز وارد این روایت شد؛ پرستاری که بنا بر این روایت، برای نجات جان حاجقاسم، او را در دل شب از آن بخش خارج کرد و جای او را با دو بیمار دیگر تغییر داد.به این ترتیب، وقتی پزشک مورد اشاره سراغ بیمار آمد، تصور کرد حاج قاسم منتقل شده است.آن جابهجایی ساده، در دل شب، برای فرمانده جوانی که پس از ۴۵ روز بیخبری جان سالم به در برده بود، معنایی فراتر از یک انتقال معمولی داشت.
«مادر! پسر شما جان مرا نجات داد»
سالها بعد، نام یکی از همان همرزمان دوباره در زندگی حاجقاسم زنده شد؛ مصطفی موحدی کرمانی.محمدرضا حسنیسعدی روایت کرده است که حاجقاسم در دیداری با مادر شهید مصطفی موحدی، درباره نقش فرزند او در نجات جانش گفت: «مادر! پسر شما جان مرا نجات داد.»مصطفی موحدی کرمانی بعدها در عملیات بیتالمقدس به شهادت رسید.حاجقاسم برای دیدار با مادر این شهید نیز رفتاری داشت که در روایت حسنیسعدی برجسته شده است؛ حدود نیم ساعت در کوچه منتظر ماند تا مادر شهید به خانه بازگردد، سپس خودش پشت فرمان خودروی برادر شهید نشست، او را همراهی کرد و در خانه نیز کنار مادر نشست و با او گفتوگو کرد.در پایان دیدار، از مادر شهید خواست برای شهادتش دعا کند.
مردی که قرار بود از آن تخت بلند شود
آن روزها میتوانست پایان زندگی حاج قاسم باشد. یک ترکش، یک زخم، ۴۵ روز بیخبری و روایتی از پزشکی که بنا بر گفته همرزمانش، قصد داشت همان زخم را به پایان کار او تبدیل کند.اما حاجقاسم از آن تخت بلند شد. از بیمارستان بیرون آمد، به جبهه بازگشت و مسیر زندگیش ادامه پیدا کرد؛ مسیری که از روزهای سخت دفاع مقدس و فرماندهی لشکر ۴۱ ثارالله گذشت و سالها بعد، او را به یکی از چهرههای اثرگذار جبهه مقاومت تبدیل کرد.مردی که یک روز مرگ تا چند قدمیش آمده بود، سالها بعد در میدانهایی ایستاد که سرنوشت منطقه در آنها رقم میخورد.
از یک اتاق بیمارستان تا میادین بزرگ مقاومت
شاید اگر آن ۴۵ روز را جدا از ادامه زندگی حاجقاسم ببینیم، فقط یک ماجرای تلخ از روزهای جنگ باشد؛ اما وقتی سرنوشت بعدی او را میبینیم، معنای دیگری پیدا میکند.او ماند تا سالها در دفاع مقدس نقشآفرینی کند؛ ماند تا تجربه میدان را به دست آورد و بعدها همان تجربه را در جبهه مقاومت به کار بگیرد.حاجقاسم در سالهای پس از دفاع مقدس، دیگر فقط فرمانده یک جغرافیای محدود نبود؛ میدان فعالیتش بزرگتر شده بود و نامش با مقاومت در برابر دشمنان منطقه گره خورد.آن ۴۵ روز، اگرچه در تقویم جنگ فقط بخشی از یک مقطع بود، اما در زندگی حاجقاسم، فاصلهای شد میان مردی که میتوانست در همان بیمارستان شهید شود و فرماندهای که سالها بعد، در قلب تحولات منطقه ایستاد.
حرف آخر...
حاجقاسم از آن مردانی نبود که تقدیر، برایشان یک بار و در یک میدان نوشته شود. هشت سال دفاع مقدس، او را در متن سختترین روزهای جنگ قرار داد؛ از روزهای آغازین جبهه تا فرماندهی لشکر ۴۱ ثارالله، جایی که نامش با مقاومت و ایستادگی گره خورد و نقشش در دفاع از این سرزمین، بخشی ماندگار از تاریخ دفاع مقدس شد.اما انگار هنوز مأموریتی بزرگتر در پیش بود. مردی که یکبار تا مرز مرگ رفت و پس از ۴۵ روز بیخبری، دوباره به زندگی بازگشت، سالها بعد از خاکریزهای جنوب و غرب عبور کرد و در جبهه مقاومت، به یکی از چهرههای اثرگذار میدان تبدیل شد؛ مردی که هر جا پای مقاومت در میان بود، ردپایی از تدبیر، شجاعت و ایستادگی او دیده میشد.شاید آن ۴۵ روز، فقط فاصلهای میان مرگ و زندگی نبود؛ فرصتی بود برای ماندن مردی که هنوز باید در میدانهای بزرگتری میایستاد.خداوند او را برای روزهایی نگه داشت که جغرافیای میدان تغییر کرده بود، اما مأموریت همان بود؛ ایستادن در برابر ظلم و دفاع از حقیقت.
و امروز، اگرچه حاجقاسم در میان ما نیست، اما راهی که ساخت، خالی نمانده است. هزاران حاجقاسم، با همان روحیه ایستادگی و مقاومت، در میدانهای مختلف کنار ملت ایستادهاند؛ مردانی که آمدهاند تا پرچم مقاومت را زمین نگذارند و در برابر دشمن، یک قدم عقب ننشینند.حاجقاسم رفت، اما میدان خالی نماند؛ از دل همان مکتب، مردانی برخاستند که آمدهاند بایستند، مقاومت کنند و رؤیای دشمن را در هم بشکنند.
17:13 - 19 مرداد 1405