اوایل بحران سوریه، دمشق در آستانه سقوط بود. تروریستها حلقه محاصره را هر ساعت تنگتر میکردند و بسیاری از سفارتخانهها در حال تخلیه بودند. درست در همان لحظه که همه چشم به آخرین راههای خروج دوخته بودند، حاجقاسم وارد دمشق شد؛ نه برای فرار، بلکه برای ایستادن در شهری که همه سقوطش را قطعی میدانستند. آغاز آن مأموریت، مسیر جنگ سوریه را تغییر داد.
خبرگزاری فارس ـ کرمان: آن روز، فرودگاه دمشق دیگر شبیه یک فرودگاه نبود. سالن انتظار، بیشتر به پناهگاهی میماند که آدمها با چهرههایی رنگپریده، چمدانهایی نیمهبسته و نگاههایی مضطرب، تنها یک آرزو داشتند؛ اینکه پیش از بسته شدن باند فرودگاه، از سوریه خارج شوند.هر چند دقیقه، خبر تازهای میرسید. یک محله دیگر سقوط کرده بود، یک جاده دیگر به دست تروریستها افتاده بود و حلقه محاصره، آرامآرام به پایتخت نزدیکتر میشد.رسانههای منطقه از «سقوط قریبالوقوع دمشق» مینوشتند. بسیاری از تحلیلگران نظامی شمارش معکوس برای پایان دولت سوریه را آغاز کرده بودند؛ گویی سقوط دمشق، تنها به انتظار یک روز و ساعت نشسته بود. حتی به اعضای سفارت جمهوری اسلامی ایران نیز اعلام شده بود که هرچه سریعتر سوریه را ترک کنند؛ شاید تا ساعات آینده، دیگر هیچ راهی برای خروج باقی نماند.در میان آن اضطراب سنگین، یک نفر از آخرین هواپیماها بر زمین نشست. همه تصور میکردند مسافرانش نیز آمدهاند تا خود را به آخرین پروازهای خروجی برسانند.
اما ناگهان اتفاقی رخ داد که هیچکس انتظارش را نداشت. مردی با لباس ساده نظامی، برخلاف جهت حرکت جمعیت، از پلکان هواپیما پایین آمد. نه به سمت سالن خروج، نه به سمت گیتهای پرواز، بلکه به سوی شهری که همه از آن فرار میکردند.کمتر کسی میدانست این مرد، آمده است تا یکی از سرنوشتسازترین مأموریتهای زندگی خود را آغاز کند.او حاج قاسم بود. آن روز، هنوز کسی نمیدانست فرماندهای که آرام و بیصدا از پلکان هواپیما پایین آمد، قرار است ورق یکی از مهمترین نبردهای منطقه را برگرداند.
مردی که برخلاف مسیر همه حرکت کرد
سالها بعد، مجتبی امانی، دیپلمات جمهوری اسلامی ایران، پرده از بخشی از آن روزهای هولناک برداشت؛ روزهایی که به گفته او، دمشق در آستانه فروپاشی قرار داشت و بسیاری از ناظران، سقوط دولت سوریه را نه یک احتمال، بلکه اتفاقی قطعی میدانستند.به اعضای سفارت ایران هشدار داده بودند که دیگر فرصت زیادی باقی نمانده است. اگر میخواهند زنده از سوریه خارج شوند، باید هرچه زودتر خود را به فرودگاه برسانند.هر لحظه ممکن بود راههای خروج بسته شود. فرودگاه دمشق، آخرین نفسهایش را میکشید.باند پرواز زیر سایه تهدید خمپارهها قرار داشت و هر هواپیمایی که از زمین بلند میشد، شاید آخرین پروازی بود که میتوانست از آن جهنم فاصله بگیرد.
داخل سالن، سکوتی سنگین جریان داشت. هیچکس بلند حرف نمیزد. همه فقط به درِ خروج، تابلو پروازها و صدای موتور هواپیماها گوش سپرده بودند.در چنین فضایی، یکی از پروازها بر زمین نشست. همه تصور میکردند مسافران آن نیز مانند دیگران آمدهاند تا سوریه را ترک کنند.اما ناگهان اتفاقی افتاد که هیچکس انتظارش را نداشت. در میان مسافران، مردی با گامهایی آرام از پلکان هواپیما پایین آمد.نه چهرهاش نشانی از اضطراب داشت، نه قدمهایش شتاب کسی را داشت که برای نجات جان خود آمده باشد. او برخلاف جریان جمعیت حرکت کرد.در حالی که همه به سمت خروجی میرفتند، او به سوی دلِ شهر قدم برداشت. چند نفر با ناباوری به هم نگاه کردند.
زمزمهای میان جمعیت پیچید: «حاج قاسم...»او برای خروج نیامده بود، بلکه درست در لحظهای وارد دمشق شد که بسیاری آن را شهری ازدسترفته میدانستند.نخستین درخواستش نیز همه را شگفتزده کرد. گفت باید هرچه سریعتر با رئیسجمهور سوریه دیدار کند.اطرافیان پاسخ دادند: «الان وقتش نیست، شهر در آستانه سقوط است، امنیت کاخ هم تضمینشده نیست.»اما او فقط یک جمله گفت: «باید او را ببینم.» در آن شرایط، کمتر کسی اصرار او را درک میکرد. بیرون، شمارش معکوس سقوط دمشق آغاز شده بود؛ اما او پیش از هر اقدام نظامی، باید پاسخ یک سؤال را میگرفت؛ سؤالی که سرنوشت همه تصمیمات بعدی به آن گره خورده بود.سرانجام، مقدمات دیدار فراهم شد. هیچکس آن زمان نمیدانست گفتوگویی که چند دقیقه بعد در کاخ ریاستجمهوری انجام میشود، قرار است مسیر جنگ را تغییر دهد.
«میخواهید بمانید یا بروید؟»؛ سؤالی که سرنوشت دمشق را تغییر داد
درهای کاخ ریاستجمهوری بسته شد. بیرون، دمشق زیر آتش بود. صدای انفجار، لحظهای قطع نمیشد. گزارشهای میدانی، یکی پس از دیگری میرسید؛ گروههای تروریستی به حاشیه پایتخت رسیده بودند و بسیاری از فرماندهان نظامی، سقوط دمشق را دیگر نه یک احتمال، بلکه مسئلهای در حد چند ساعت میدانستند.فضای اتاق، سنگین و پراضطراب بود. همه انتظار داشتند گفتوگو درباره تعداد نیروها، تجهیزات، خطوط دفاعی یا درخواست کمک آغاز شود.
اما حاجقاسم، پیش از آنکه از سلاح، نیرو یا نقشه عملیات سخنی بگوید، تنها یک سؤال مطرح کرد؛ سؤالی که پاسخ آن، سرنوشت همه تصمیمهای بعدی را مشخص میکرد.رو به بشار اسد کرد و گفت: «میخواهید بمانید یا خیر؟»چند ثانیه سکوت... شاید سنگینترین سکوت آن روزهای دمشق.اگر پاسخ، «رفتن» بود، دیگر چیزی برای دفاع باقی نمیماند؛ نه ارتشی، نه دولتی و نه امیدی.اما اگر قرار بود بمانند، آنگاه باید برای نبردی آماده میشدند که هیچکس پایانش را نمیدانست.حاجقاسم ادامه داد: «اگر میخواهید بمانید، ما با شما هستیم و مقاومت خواهیم کرد؛ اما اگر نمیخواهید بمانید، با ما بیایید و از سوریه خارج شوید.»پاسخ بشار اسد، بیدرنگ بود.«میمانم.» همین جمله، همهچیز را تغییر داد.
از آن لحظه، دیگر سخنی از خروج در میان نبود. دیگر کسی برای آخرین پرواز برنامهریزی نمیکرد.اکنون، مسئله فقط یک چیز بود؛ چگونه باید دمشق را حفظ کرد؟حاجقاسم از همان لحظه، ذهنش را از میز مذاکره به خیابانهای پایتخت برد؛ به محلههایی که هر ساعت، صدای درگیری به آنها نزدیکتر میشد.او بهخوبی میدانست اگر دمشق سقوط کند، تنها یک پایتخت از دست نرفته است؛ زنجیرهای از حوادث آغاز خواهد شد که امنیت تمام منطقه را درگیر میکند.آن جلسه شاید کمتر از یک ساعت طول کشید، اما تصمیمی که در آن گرفته شد، سالها بعد در حافظه تاریخ غرب آسیا ماندگار شد.آن روز، مقاومت پیش از آنکه در خیابانهای دمشق شکل بگیرد، در همان اتاق متولد شد؛ با یک سؤال، یک پاسخ و تصمیمی که سرنوشت یک کشور را تغییر داد.
از فرودگاه تا قلب آتش
تصمیم گرفته شده بود. دیگر کسی از رفتن حرف نمیزد. حالا باید دمشق حفظ میشد.اما راه رسیدن به شهر، خودِ میدان جنگ بود. فرودگاه دمشق، مهمترین شریان ارتباطی پایتخت، زیر آتش قرار داشت و گروههای تروریستی تلاش میکردند آن را از کار بیندازند. هر لحظه خبر تازهای از نزدیکتر شدن نیروهای مسلح به اطراف فرودگاه میرسید و بسیاری معتقد بودند اگر این مسیر سقوط کند، دمشق عملاً در محاصره کامل قرار خواهد گرفت.سردار محمود چهارباغی، از فرماندهانی که آن روزها در کنار حاجقاسم حضور داشت، سالها بعد تصویری از آن ساعات را روایت کرد؛ تصویری که نشان میدهد ورود به دمشق، خود یک عملیات تمامعیار بود.
او میگوید: «آن زمان دشمن فرودگاه دمشق را محاصره کرده بود و قصد تصرف آن را داشت.»فاصله فرودگاه تا شهر، تنها حدود ۲۵ کیلومتر بود؛ اما همان مسیر کوتاه، به جادهای مرگبار تبدیل شده بود.مسیری که در شرایط عادی، راهی کوتاه تا قلب دمشق بود، آن روز به گذرگاهی میان کمین، تیراندازی و انفجار تبدیل شده بود. هر پیچ جاده، میتوانست پایان راه باشد. هر ساختمان نیمهویران، کمینگاهی برای یک تکتیرانداز بود و هر چند دقیقه، صدای انفجار یا رگبار، سکوت جاده را میشکست و خودروها، میان گردوغبار و آتش، متر به متر پیش میرفتند.چهارباغی روایت میکند که خودروی حامل آنان بارها هدف تیراندازی قرار گرفت؛ گلولهها از بدنه خودرو عبور کردند و ماشین را سوراخسوراخ کردند، اما به لطف خدا، هیچیک از سرنشینان آسیب ندیدند.این فقط روایت چند گلوله نبود. روایت میدانی بود که مرگ، در آن فاصلهای به اندازه فشردن یک ماشه داشت.
در چنین شرایطی، بسیاری ترجیح میدادند فرماندهی را از اتاقهای امن انجام دهند. اما حاجقاسم، فرماندهی را از پشت نقشهها باور نداشت.او اعتقاد داشت فرمانده باید پیش از نیروهایش خطر را لمس کند؛ همان گردوغباری را نفس بکشد که رزمندگانش نفس میکشند و همان صدای گلولهای را بشنود که آنان میشنوند.برای او، فرماندهی یعنی ایستادن در همان نقطهای که خطر، از همهجا نزدیکتر است. شاید به همین دلیل بود که حضورش، پیش از آنکه یک تصمیم نظامی باشد، به نیروها آرامش میداد.رزمندگان وقتی میدیدند فرماندهشان نیز درست در همان جادهای حرکت میکند که هر لحظه ممکن است آخرین جاده زندگی باشد، دیگر دلیلی برای عقبنشینی نمیدیدند.ترس، آرامآرام جای خود را به اطمینان داد. آن شب، هنوز هیچ پیروزیای به دست نیامده بود. نه محاصره شکسته شده بود. نه خطر از دمشق دور شده بود اما در شهری که همه از سقوطش سخن میگفتند، اتفاقی افتاده بود که هیچ نقشه نظامی قادر به ترسیمش نبود. امید، دوباره به دمشق بازگشته بود.
مأموریتی که فقط دمشق را نجات نداد
آن شب، تصمیم گرفته شده بود. دمشق باید میماند. اما حاجقاسم، بحران را فقط در خیابانهای دمشق نمیدید.او سالها تجربه نبرد در منطقه را پشت سر گذاشته بود و بهتر از بسیاری میدانست اگر دمشق سقوط کند، آتش این جنگ پشت مرزهای همان کشور متوقف نخواهد ماند.در نگاه او، دمشق فقط یک پایتخت نبود. سنگر نخست امنیت منطقه بود. اگر این سنگر فرو میریخت، موج تروریسم، عراق، لبنان و در نهایت ایران را نیز درگیر میکرد.به همین دلیل، از همان روزهای نخست، نگاهش فراتر از یک عملیات نظامی بود. او فقط به فکر متوقف کردن پیشروی تروریستها نبود. در حال ساختن جبههای بود که بتواند آینده منطقه را تغییر دهد.
بهتدریج، نیروهای مردمی سازماندهی شدند. گروههای مقاومت با یکدیگر هماهنگ شدند. فرماندهانی که تا آن روز هرکدام جداگانه میجنگیدند، زیر یک نقشه مشترک قرار گرفتند.آنچه در روزهای نخست، بیشتر شبیه تلاشی برای جلوگیری از سقوط دمشق بود، آرامآرام به راهبردی تبدیل شد که معادلات جنگ را تغییر داد.سالها بعد، بسیاری از فرماندهان و تحلیلگران نظامی، همان روزها را نقطه عطف نبرد سوریه دانستند. زیرا مقاومتی که از دل آن محاصره متولد شد، تنها مانع سقوط دمشق نشد.همان مقاومت، مسیر آزادسازی شهرهای اشغالشده را هموار کرد و در نهایت، پروژهای را که برای فروپاشی کامل سوریه طراحی شده بود، با شکست روبهرو ساخت.
کمتر کسی آن روز میدانست مردی که برخلاف جهت همه وارد دمشق شد، در حال نوشتن یکی از مهمترین فصلهای تاریخ معاصر غرب آسیاست. اما گذر زمان نشان داد تصمیمی که در آن دیدار کوتاه گرفته شد، فقط سرنوشت یک شهر را تغییر نداد. سرنوشت یک منطقه را تغییر داد.شاید به همین دلیل است که بسیاری، نخستین سفر حاجقاسم به دمشق را نه آغاز یک مأموریت نظامی، بلکه آغاز فصل تازهای از مقاومت میدانند؛ فصلی که از دل ناامیدی آغاز شد و به یکی از بزرگترین ایستادگیهای تاریخ معاصر منطقه انجامید.
حرف آخر ...
گاهی تاریخ، با صدای گلولهها نوشته نمیشود. گاهی سرنوشت یک ملت، به تصمیم مردی گره میخورد که درست در لحظهای که همه راه فرار را انتخاب کردهاند، مسیر دیگری را برمیگزیند.آن روز، دمشق در آستانه فروپاشی بود. فرودگاهی که باید دروازه ورود و خروج یک کشور باشد، به آخرین امید کسانی تبدیل شده بود که میخواستند پیش از بسته شدن حلقه محاصره، جان خود را نجات دهند.هواپیماها یکی پس از دیگری از زمین بلند میشدند و هر پرواز، بخشی از امید را با خود میبرد.در همان لحظه، مردی از همان هواپیما پیاده شد. نه برای آنکه جان خود را نجات دهد، بلکه برای آنکه شاید بتواند جان یک کشور را نجات دهد.
آن روز، کسی نمیدانست چند ساعت بعد چه خواهد شد. کسی نمیدانست دمشق خواهد ماند یا نه.اما حاجقاسم، پیش از آنکه به تعداد نیروها و تجهیزات فکر کند، به ارادهها نگاه کرد. او فهمیده بود که سرنوشت جنگ، پیش از آنکه در خیابانهای دمشق تعیین شود، در دل کسانی رقم میخورد که تصمیم میگیرند بمانند یا بروند.شاید به همین دلیل بود که نخستین سؤالش، درباره سلاح و مهمات نبود. تنها یک سؤال پرسید: «میخواهید بمانید یا بروید؟»وقتی پاسخ «ماندن» را شنید، دیگر برای او همهچیز روشن بود. از همان لحظه، مأموریتی آغاز شد که بعدها بسیاری آن را نقطه عطف نجات دمشق دانستند.سالها از آن روز گذشته است، اما هنوز آن تصویر از حافظه تاریخ پاک نشده؛ شهری که همه سقوطش را قطعی میدانستند و فرماندهای که درست در همان لحظه، برخلاف مسیر همه، وارد آن شد.
شاید راز ماندگاری حاجقاسم نیز همین باشد. او تنها در میدانها پیروز نشد؛ در سختترین لحظههای ناامیدی، امید را زنده کرد و به دیگران آموخت که گاهی سرنوشت یک جنگ، نه با تعداد نیروها، بلکه با تصمیم یک انسان تغییر میکند.و شاید همه آن مأموریت را بتوان در یک جمله خلاصه کرد: دمشق، آن روز با یک لشکر نجات پیدا نکرد؛ با فرماندهای نجات یافت که وقتی همه در فکر خروج بودند، راه ورود به میدان را انتخاب کرد.
بهمن ۱۳۶۴، هزاران رزمنده، در تاریکی مطلق، دل به آبهای اروندرود زدند؛ آبراهی که بسیاری از فرماندهان نظامی، عبور از آن را غیرممکن میدانستند. پیش رو، اروند خروشان بود؛ پشت سر، راه بازگشتی وجود نداشت. چند ساعت بعد، پرچم ایران بر فراز فاو برافراشته شد و یکی از بزرگترین شگفتیهای نظامی جنگ رقم خورد؛ عم…