نیمهشب، تاریکی مطلق و نور لرزان یک چراغقوه موبایل؛ تمام ابهت رئیسجمهور پرادعای آمریکا در سفر به عراق به همین تصویر خلاصه شد. روایتی از حاج قاسم که نشان میدهد چگونه هیبت پوشالی کاخ سفید، در برابر سایه سنگین یک فرمانده، به لرزه افتاد و به استیصال رسید.
خبرگزاری فارس ـ کرمان: رئیسجمهور پرادعای آمریکا، نیمهشب و مخفیانه، با نور لرزان یک چراغقوه موبایل وارد عراق شد؛ نه برای دیپلماسی، که برای گریز از سایهها. سالها بعد، شهید حاج قاسم سلیمانی، با روایتی که لرزه بر پیکرِ ابهت پوشالی کاخ سفید میاندازد، پرده از یکی از شرمآورترین خاطرات دونالد ترامپ در عراق برداشت؛ روایتی که نشان میدهد هیبت یک فرمانده، پیش از شلیک نخستین گلوله، دشمن را به زانو درمیآورد و به استیصال میکشاند.
وحشت در «عینالاسد»؛ رئیسجمهور آمریکا در سایه
در سالهای پایانی حضور آمریکا در عراق، دونالد ترامپ در اوج هراس از انتقام جبهه مقاومت، سفری مخفیانه به پایگاه هوایی «عینالاسد» در غرب عراق داشت؛ سفری که در تاریکی مطلق رقم خورد.سردار دلها، در روایتی شنیدنی از آن شب، با لحنی آمیخته به تمسخر قدرت پوشالی استکبار، پرده از حقیقتی برداشت که رئیسجمهور ایالات متحده، برای رسیدن به محل استقرارش، نه با کاروانی از ابهت، که با نور حقیر یک چراغ موبایل، در تاریکی محض، خاشعانه و هراسان هدایت میشد. آنها آنچنان وحشتزده بودند که حتی جرأت روشن کردن چراغ خودروهای خود را نداشتند.
۷ MB
این تصویر، نه پرتره قدرتمندترین ارتش جهان، که تابلوی شکست مطلق مدعیای بود که در برابر نفوذ یک فرمانده، به تاریکی پناه برده بود.
از هراس در بغداد تا قمار بزرگ در فرودگاه
همان شب، همان وحشت جانکاه بود که ترامپ را به جنون ترور کشاند. اما تاریخ نشان داد محاسبات پوشالی کاخ سفید، چیزی جز یک «خطای استراتژیک» نبود. قاتلان گمان میکردند با حذف فیزیکی، موازنه قدرت را به سود خود تغییر میدهند؛ اما خون مطهر حاج قاسم، سیلابی به راه انداخت که پایههای حضورشان در منطقه را درهم کوبید.
تکثیر یک مکتب؛ کابوسی که پایان ندارد
رهبر شهید انقلاب در دیماه ۱۴۰۰، حقیقتی را فریاد زدند که دشمن را به هراس انداخته است: «امروز مستکبران از رواج و تکثیر آن الگوی گرانسنگ واهمه دارند». ایشان در جای دیگر فرمودند: «سلیمانی در منطقه ما نماد امید، اعتماد بهنفس و رمز استقامت و پیروزی است».دشمن تنها از یک فرمانده نمیترسید؛ از تکثیر «مکتب سلیمانی» به وحشت افتاده بود. آنان نمیدانستند که با شهادت یک سرباز، بذر هزاران سردار را در دل جوانان این مرزوبوم میکارند. امروز، از کرمان تا تهران، از خوزستان تا کرانههای مقاومت، میلیونها «قاسم سلیمانی» با مشتهای گرهکرده و دلهایی بیباک، پای در رکاب ایستادهاند؛ نسلی که نه از تهدید میترسد و نه از هیاهوی توخالی دشمن.
حرف آخر؛ پایان تاریکی
شهید حاج قاسم سلیمانی، با همان روایت کوتاه، مرز ابدی حق و باطل را ترسیم کرد؛ در یک سو، ترامپ که برای ورود به عراق به تاریکی شب پناه میبرد تا شناسایی نشود و در سوی دیگر، فرماندهای که در روشنایی روز، در قلب میدانهای نبرد، پرچم عزت ایران را برافراشت.ترامپ آن شب با نور یک موبایل کوچک وارد شد و در تاریکی گم شد؛ اما نام حاج قاسم، بینیاز از هر نوری، در حافظه تاریخ میدرخشد.
دشمن گمان میکرد با شهادت، این نور را خاموش میکند؛ اما امروز، هزاران «قاسم سلیمانی» در جایجای این سرزمین قد برافراشتهاند و مشعل مقاومت در دستان نسلی است که برای «انتقام»، لحظهشماری میکند.آری؛ تفاوت یک رئیسجمهور و یک مکتب همین است؛ یکی برای بودن، به تاریکی پناه برد و دیگری، پس از رفتنش، خورشیدی شد که تاریکی دشمنان را برای همیشه از میان برداشت.
تاریخ، آن شب را نه با نام رئیسجمهوری که در هراس، راه خود را با نور یک موبایل پیدا میکرد، بلکه با نام فرماندهای به یاد خواهد سپرد که حتی روایتش، سالها بعد، پرده از هراس دشمن برداشت و هیبت پوشالی قدرتی را فرو ریخت که خود را شکستناپذیر میپنداشت.
اواسط دهه هفتاد، جنوب شرق ایران در آتش ناامنی میسوخت؛ جادهها در کمین اشرار بود و امنیت، آرزویی دوردست. در روزهایی که همه از عملیات و گلوله سخن میگفتند، حاجقاسم سلیمانی راه دیگری را برگزید؛ راهی که با یک «اماننامه» آغاز شد و سالها بعد، بر تابلوی روستایی به نام «قاسمآباد» ماندگار شد.
نجات آخرین ناقوس؛ روایت حاجقاسم و مسیحیانِ گرفتارِ داعش
تابستان ۱۳۹۳، داعش روستاهای مسیحینشین را یکی پس از دیگری اشغال میکرد؛ کلیساها میسوختند، صلیبها فرو میافتادند و هزاران خانواده، میان قتل، اسارت و آوارگی سرگردان بودند. درست در روزهایی که صدای انفجار، جای ناقوس کلیساها را گرفته بود، مردی از کرمان به دل همان آتش زد؛ تا پیش از آنکه آخرین ناقوس نیز …
تابستان ۱۳۹۳، سنجار به قتلگاه یک قوم تبدیل شد. داعش، مردان را قتلعام میکرد، زنان و دختران را به اسارت میبرد و هزاران ایزدی، بیآب و غذا بر فراز کوه سنجار، چشمانتظار مرگ بودند. همان روزها، حاجقاسم پا به میدانی گذاشت که بسیاری، آن را پایان ایزدیها میدانستند.