شانههایی به نیابتِ حاجقاسم در بدرقه میلیونی رهبر شهید
امروز، میلیونها دست، تابوت رهبر شهید را بر دوش گرفتهاند؛ اما در میان این دریای انسانی، جای دو شانه بیش از همه خالی است؛ شانههای مردی که سالها زیر تابوت شهدا ایستاد و خود را تا آخرین نفس، «سرباز ولایت» دانست. از تهران تا قم و مشهد، از عراق تا نجف و کربلا، این مردماند که به نیابت از حاجقاسم، آخرین بدرقه رهبرشان را به جا میآورند.
خبرگزاری فارس ـ کرمان: بعضی بدرقهها، فقط بدرقه یک انسان نیست؛ بدرقه یک تاریخ است. امروز، تاریخ بر شانههای یک ملت تشییع میشود. از خیابانهای تهران و قم تا حرم مطهر امام رضا (ع)، از عراق و نجف اشرف تا کربلای معلی، میلیونها دل در سوگی مشترک به هم گره خوردهاند؛ سوگ مردی که عمر خود را وقف اسلام، انقلاب و امت کرد.اما در میان این جمعیت بیپایان، نگاهها بیاختیار، یک غایب بزرگ را جستوجو میکند؛ سربازی که اگر امروز در میان ما بود، هیچ افتخاری را بالاتر از آن نمیدانست که گوشهای از تابوت رهبرش را بر دوش بگیرد.
سالها زیر تابوت شهدا...
کمتر تشییعی بود که حاجقاسم در آن حضور نداشته باشد. او بارها و بارها، بیهیاهو، خود را به پیکر شهدا میرساند؛ نه برای دیده شدن، بلکه برای ادای دینی که آن را وظیفه خود میدانست.شانههای او، سالها بار وداع با یاران را به دوش کشید؛ از روزهای دفاع مقدس تا مدافعان حرم.امروز اما، همان شانهها در بزرگترین بدرقه این سرزمین، غایباند؛ غیبتی که بیش از هر سخنی، به چشم میآید.
عهدی که با خون امضا شد
شهید حاجقاسم سلیمانی، در وصیتنامه سیاسی ـ الهی خود، آخرین نسبتش با رهبر انقلاب را نیز ثبت کرد؛ نسبتی که همه زندگی او را معنا میکرد:«خداوندا! تو را شکرگزارم که پس از عبد صالحت خمینی عزیز، مرا در مسیر عبد صالح دیگری که مظلومیتش اعظم است بر صالحیتش، مردی که حکیم امروز اسلام و تشیع و ایران و جهان سیاسی اسلام است، خامنهای عزیز که جانم فدای جان او باد قرار دادی.»این چند سطر، خلاصه همه راهی بود که او پیمود؛ راهی که با سربازی آغاز شد و با شهادت به اوج رسید.
امروز، نوبت شانههای مردم است
امروز، اگرچه جای حاجقاسم در این بدرقه خالی است، اما راه او خالی نمانده است.از دیار او، کرمان، تا دورترین شهرهای ایران، مردان و زنانی آمدهاند که خود را ادامه همان عهد میدانند؛ مردمی که باور دارند وفاداری، با رفتن آدمها به پایان نمیرسد.امروز، شانههایی که زیر تابوت رهبر شهید قرار گرفتهاند، فقط شانههای یک ملت نیست؛ شانههای نسلی است که با مکتب حاجقاسم بزرگ شد و آموخت سربازی برای ولایت، پایانی ندارد.
حرف آخر...
شاید امروز، بزرگترین غایب این تشییع، حاجقاسم سلیمانی باشد؛ سربازی که همه عمر، شانههایش زیر تابوت شهدا بود و خود را وقف ولایت کرد.اما حقیقت این است که امروز، جای او خالی نمانده است.
از کرمان، تا دورترین نقطه ایران، هزاران نفر با یک نیت آمدهاند؛ آمدهاند تا آن قدمی را بردارند که اگر حاجقاسم بود، خودش برمیداشت؛ آمدهاند تا آن شانهای را زیر تابوت بگذارند که اگر او بود، پیش از همه میگذاشت.امروز، هر کرمانی که در این بدرقه اشک میریزد، هر دستی که گوشهای از تابوت را بر دوش میگیرد و هر دلی که با نام ولایت میتپد، ادامه همان عهدی است که حاجقاسم با خون خود امضا کرد.
سردار! امروز، تابوت رهبر، شانههایت را کم دارد؛ اما آسوده باش... این ملت نگذاشت جای تو خالی بماند. امروز، هزاران نفر به نیت تو آمدهاند؛ نه تا جای تو را بگیرند، بلکه تا بگویند اگر سرباز ولایت رفت، اما عهد سربازیش در این ملت زنده است. امروز، شانههای این ملت، امانتی را بر دوش گرفتهاند که تو با خونت به آنان سپردی؛ امانتِ وفاداری به ولایت؛ امانتی که با رفتن سرباز، هرگز بر زمین نماند.
وصیتنامه شهید حاج قاسم سلیمانی، آخرین نامه یک فرمانده به ملت ایران است؛ نامهای که در بخشی از آن، خطاب به مراجع و علمای بزرگ شیعه، جملهای ماندگار ثبت شد: «من حضرت آیتاللهالعظمی خامنهای را خیلی مظلوم و تنها میبینم.» جملهای که امروز، در آستانه آیینهای تشییع رهبر شهید، دیگر فقط بخشی از یک وصیت…
در تمام سالهای فرماندهی، کمتر پیش میآمد، حاج قاسم برای اثبات سخنی، به خدا سوگند بخورد؛ اما هرگاه سخن از ولایت و رهبر معظم انقلاب به میان آمد، خدا را گواه حقیقتِ سخن خود گرفت؛ یکبار در میان مردم با «والله... أشهد بالله...» و بار دیگر در وصیتنامهاش با «والله، والله، والله...». گویی هیچ حقیقتی را …
آخرین خواسته شهید حاج قاسم سلیمانی از مردم دیارش، ساختن یادمان، نامگذاری خیابانها یا برگزاری مراسم برای خودش نبود؛ او در وصیتنامه سیاسی ـ الهیاش، تنها یک امانت را به مردم کرمان سپرد؛ اینکه تا پایان، پشت ولایت بمانند.