بعضی روزها متعلق به یک واقعه نیستند؛ متعلق به یک حقیقتند. عاشورا از همین جنس است. روزی که نام امام حسین(ع) با آزادگی، عزت و ایستادن پای حق گره خورده است. شاید به همین دلیل بود که حاج قاسم وقتی میخواست هویت یک ملت را در یک جمله خلاصه کند، نگفت ما ملت قدرت یا ثروتیم؛ گفت: «ما ملت امام حسینیم.»
خبرگزاری فارس ـ کرمان: عاشورا فقط روز گریه نیست. روز شناختن است. روز فهمیدن این حقیقت که انسان در لحظههای سخت، خودِ واقعیاش را نشان میدهد.در ظهر عاشورا، هر کس جای خود را انتخاب کرد. عدهای در سپاه حق ایستادند، عدهای در سپاه باطل و تاریخ از همان روز به بعد، آدمها را نه با نامشان، بلکه با انتخابشان شناخت.شاید راز دلبستگی عمیق حاج قاسم به امام حسین(علیه السلام) نیز همین بود. او عاشورا را فقط یک واقعه تاریخی نمیدید. عاشورا برایش معیار بود. معیار تشخیص حق از باطل. معیار وفاداری. معیار ایستادن و معیار زندگی.
یک ملت، یک پرچم، یک راه
بعضی ملتها با جغرافیا شناخته میشوند. بعضی با زبان، بعضی با نژاد اما بعضی ملتها شناسنامهای فراتر از مرزها دارند.وقتی حاج قاسم گفت: «ما ملت امام حسینیم»، در واقع از یک هویت سخن میگفت. هویتی که ریشه در عاشورا دارد.یعنی ملتی که زیر بار زور نمیرود، در سختیها تسلیم نمیشود و حقیقت را با منفعت معامله نمیکند.برای او، امام حسین(ع) فقط یک شخصیت مقدس نبود، یک مکتب بود. مکتبی که میتوانست یک ملت را در سختترین روزها سرپا نگه دارد.
حاج قاسم گفته بود: «کشوری که در قلب، اسم حسین و فرهنگ عاشورا را دارد، باید در زیست و زندگی الگوی جهان باشد»، شاید همین جمله، خلاصه نگاه او به عاشورا باشد؛ اینکه حسین(علیه السلام) فقط متعلق به سوگواری نیست، متعلق به ساختن یک جامعه است. جامعهای که عزت، عدالت، ایثار و وفاداری را از کربلا میآموزد و آن را در متن زندگی جاری میکند.
از روضه تا میدان
شاید مردم حاج قاسم را دوست داشتند، چون در او فاصلهای میان روضه و زندگی نمیدیدند.همان حسین(علیه السلام) که نامش را با اشک بر زبان میآورد، در انتخابهایش هم حضور داشت.همان عاشورایی که در هیئتها از آن میگفت، در میادین سخت نیز همراهش بود.او از امام حسین(علیه السلام) سخن نمیگفت تا احساسات را برانگیزد؛ از امام حسین(علیه السلام) میگفت چون مسیرش را آنجا پیدا کرده بود.
برای همین، وقتی میگفت «ما ملت امام حسینیم»، کسی احساس نمیکرد یک شعار شنیده است. مردم صدای مردی را میشنیدند که سالها تلاش کرده بود این جمله را زندگی کند.مردی که باور داشت عاشورا فقط برای گریه کردن نیست؛ برای انتخاب کردن است و ارزش انسانها، نه در اشکهایی که میریزند، بلکه در راهی است که پس از اشک انتخاب میکنند.
عاشورا؛ مدرسه آزادگی
بزرگترین اشتباه این است که عاشورا را در سال ۶۱ هجری جا بگذاریم. عاشورا تمام نشد، ادامه پیدا کرد. در هر دورهای، در هر نسلی و در هر انسانی که میان حق و باطل، راه خود را انتخاب میکند.حاج قاسم نیز از همین زاویه به عاشورا نگاه میکرد. برای او، کربلا فقط مقصد زیارت نبود. قطبنمای زندگی بود. چیزی که در لحظههای دشوار، جهت را نشان میداد.برای همین، هرگاه از آینده این ملت سخن میگفت، باز به عاشورا میرسید. به همان مدرسهای که به انسان میآموزد چگونه بایستد، چگونه وفادار بماند و چگونه در لحظه انتخاب، سمت درست تاریخ را پیدا کند.
حرف آخر ...
شاید راز ماندگاری بعضی جملهها در سادگی آنها باشد. «ما ملت امام حسینیم.» چهار کلمه.اما پشت این چهار کلمه، قرنها تاریخ ایستاده است. پشت آن، ظهر عاشورا، وفاداری عباس(علیه السلام)، صبر زینب(سلام الله علیها) و خون تمام کسانی ایستاده که در طول تاریخ، راه حسین(علیه السلام) را انتخاب کردهاند.شاید به همین دلیل بود که حاج قاسم این جمله را بارها تکرار میکرد. چون باور داشت ملت امام حسین(علیه السلام)، ملتی نیست که فقط برای او گریه کند. ملتی است که وقتی لحظه انتخاب فرا میرسد، راه خود را گم نمیکند.ملتی است که میداند حق همیشه پرجمعیت نیست. اما همیشه ماندگار است.
شاید به همین دلیل بود که «ما ملت امام حسینیم» در زبان حاج قاسم فقط یک جمله نبود. خلاصه یک عمر باور بود.باور مردی که فهمیده بود عاشورا فقط برای گریه کردن نیست؛ برای ساختن انسانهایی است که در لحظه انتخاب، سمت حق بایستند.او از امام حسین(علیه السلام) سخن میگفت، چون راهش را در کربلا پیدا کرده بود و شاید راز ماندگاریاش نیز همین باشد.سالها از عاشورا گذشته است، خیمهها سوختهاند. یاران حسین(علیه السلام) به شهادت رسیدهاند، اما کربلا هرگز به پایان نرسیده است.هنوز در این سوی تاریخ، مردانی پیدا میشوند که زندگیشان را با همان معیار میسنجند. مردانی که میدانند راه از ظهر عاشورا آغاز میشود و هویتشان در یک جمله خلاصه میشود: ما ملت امام حسینیم.
در تاسوعا، بیش از آنکه از شمشیر حضرت عباس(ع) یاد شود، از عَلَم او سخن گفته میشود؛ نشانهای از وفاداری و مسوولیتی که نباید بر زمین میماند. شاید به همین دلیل است که نام حاج قاسم سلیمانی در ذهن بسیاری از مردم، با همین تصویر گره خورده؛ مردی که سالها پس از رفتن همرزمانش ماند تا بار راهی را بر دوش بکشد…
بعضی آرزوها، خانه، مقام و موفقیتند اما بعضی آرزوها یک عمر بر شانه آدم سنگینی میکنند. آرزوی «حاج قاسم» از جنس دوم بود؛ رسیدن به قافله شهدا. آرزویی که سالها با او ماند، در نگاهش نشست و سرانجام در سحرگاهی زمستانی، به «رسیدن» بدل شد.
بعضی نوشتهها فقط برای خواندن نیستند؛ برای ادامه دادن یک راه نوشته میشوند. وصیتنامه «حاج قاسم» از همین جنس است؛ یادگاری مردی که سالها در میادین سخت جنگید، تجربه اندوخت و حاصل یک عمر مجاهدت را برای مردم به امانت گذاشت. او در این نوشته نه از پیروزیهایش سخن میگوید و نه از نام و جایگاهش؛ از خدا می…