خونِ پدر بر خاک؛ قیامِ فرزندان در راه
خیانت از دل مذاکره آمد و پیرِ این خیمه را زدند؛ گمان کردند پرچم فرو میافتد. اما نمیدانستند خون پدر اگر بر زمین بریزد، در رگهای یک ملت هزار بار میجوشد. پنج روز است کرمان بست نشسته و ایران در آستانه انفجار صبر ایستاده؛ بستنشینیای که از اشک آغاز شد و تا وعده ظهور ادامه دارد.
خبرگزاری فارس _کرمان: بعضی آدمها فقط یک نام در تاریخ نیستند؛ سایهایاند که سالها بر سر یک ملت میافتند. پناهیاند که وقتی طوفان میآید، مردم بیاختیار زیر سقف صدایشان جمع میشوند.رهبری برای این سرزمین همین بود؛ پدری که قامتش به ستون خیمه میماند و کلامش مرهمی بود بر زخم روزگار. هرجا دلها میلرزید، صدایش میآمد و امید را دوباره در رگهای این ملت میدوانید.
ساده میزیست، اما کلماتش بزرگ بود؛ آرام سخن میگفت، اما حرفهایش در دل تاریخ طنین میانداخت. سالها مردم ایران با نگاه او دلگرم شدند؛ با لبخندش آرام گرفتند و با امیدی که در واژههایش جاری بود، از تاریکترین گردنهها گذشتند.او فقط یک رهبر نبود؛ پدر نسلی بود که زیر سایهاش قد کشید، پدر مردمی که هرگاه دنیا تنگ میشد، به صدایش پناه میآوردند. حالا وقتی نامش برده میشود، انگار تکهای از آسمان در دلها تکان میخورد؛ آسمانی که سالها سقف امن این خانه بود.
پنج روز بست؛ سکوتی که از فریاد بلندتر است
پنج روز است کرمان همراه و همگام با ایران اسلامی بست نشسته است. نه در سایه دیوار حرم، بلکه در پناه غیرتی که سالها زیر پرچم همان پدر قد کشیده بود.میدانها آراماند، اما آرامشی که زیر پوستش موجی از اندوه و خشم میجوشد. پیرمردها عصا به دست بر خاک نشستهاند؛ زنها چادرهای سیاه را محکمتر گرفتهاند، گویی پرچمی را که نباید بر زمین بماند. نوجوانها، همانهایی که روزی پای روایتهای پدرانه او بزرگ شدند، حالا با چشمانی بیدار به افق نگاه میکنند.
سیوهفت سال قامت استوارش ستون این خیمه بود. در سختترین روزها صدایش امید میپاشید و نگاهش افق پیروزی را نشان میداد. از میان جنگ و تحریم و فتنه، این ملت را عبور داد و هر بار گرهی از کار مردم گشود؛ گرههایی که گاهی در میدان نبرد باز میشد و گاهی پشت میزهایی که قرار بودند زبان صلح باشند اما بوی خیانت گرفتند.
تیرِ خیانت از میز مذاکره
آن روز نیز تیر از همانجا آمد؛ از جایی که نام مذاکره بر آن گذاشته بودند. دشمنان آمریکایی ـ صهیونی گمان کردند با زدن پیر این خیمه، خیمه فرو میریزد.اما تاریخ بارها نشان داده است وقتی پدر را میزنند، پدری هزار بار در دل فرزندان زاده میشود.
در همین روزها، داغ دیگری نیز بر سینه ایران نشست؛ بیش از ۱۶۰ کودک مینابی که تازه مشق «بابا» نوشته بودند و مردانی که سالها لباس دفاع از این خاک را بر تن داشتند، در آتشی که بوی صلح میداد اما مرگ میپاشید، به آسمان رفتند.نامشان اما بر زمین نماند؛ هر قطره خونشان به نشانی در حافظه این ملت تبدیل شد.
از سوگ تا عهد
و حالا کرمان، پنج روز است که در سکوتی سنگین ایستاده است؛ سکوتی که بیشتر از فریاد حرف دارد.این بستنشستن برای پایان نیست؛ برای آغاز است. آغاز عهدی تازه میان نسلی که پدر را از دست داده اما راهش را نه.مردم اینجا میدانند پرچمی که با خون بالا رفته، با اشک پایین نمیآید. از همین خاک، از همین دلهای بستنشسته، امیدی قد میکشد که به وعدهای بزرگتر گره خورده است؛ وعده روزی که زمین طعم عدالت را بچشد و جهان در سایه قیام آخرین منجی آرام بگیرد.
بست تا صبح ظهور
پدر رفت؛ اما خیمه نریخت. خونش بر خاک نشست، اما در رگهای این ملت راه افتاد.امروز پنج روز است کرمان بست نشسته؛ نه برای اشک، که برای عهد. عهدی که با هر نفس مردم ایران تکرار میشود: خونِ پدر بیپاسخ نمیماند و پرچمی که از دست او بر زمین افتاد، بر دوش فرزندانش بلندتر از همیشه خواهد ایستاد.
این بستنشینی فقط نشستن بر خاک نیست؛ ایستادن در آستانه یک وعده است. وعده روزی که زمین از این همه ظلم به ستوه آید و آسمان درهایش را بگشاید. آن روز که صاحب این جهان بیاید و خونهای ریختهشده را از خاک بردارد.آن روز، تاریخ خواهد نوشت: پدری که رفت، ملتی را بیدار کرد و ملتی که روزها در سوگ نشست، برخاست که پرچم را تا صبح ظهور بر زمین نگذارد.«اللهم عجل لولیک الفرج.»
11:03 - 15 اسفند 1404