قصه شهیدی که با «شال سبز» مادرش را شفا داد
چند سالی است که در ابتدای فصل بهار، شهدای شاخص سال معرفی میشوند؛ امسال اما این قرعه به نام شهیدی از قم افتاد که رهبر عزیز انقلاب با شوق و عطش، کتابی را که پیرامونش نوشته شده میخوانند و با محتوای آن، چشم و دلشان را به تعبیر خودشان، شستوشو میدهند.
خبرگزاری فارس- قم: شکوفههای درختانی که در خواب زمستانی بودند، صدای آواز گنجشکهایی که از میان باغچهی کوچک خانه میآید، نوید بهاری باطراوت را میدهد، بهاری که قرین آرامش و امنیت است و آرامشی که مرهون سرو قامتانی با ایمان و اراده و تقواست. شهیدان را میگویم که رفتند تا آرامش و امنیت را چون ارمغانی به وسعت آسمانِ آبیِ بهار، برای آیندگان به یادگار بگذارند، همان آسمانی که بر کویر قم تابید تا مهد تربیت شیرمردانی همیشه جاوید گردد.
همه ساله در ابتدای فصل بهار، سنت خوبی در میهن اسلامیمان اجرا میشود و آن تعیین شهدای شاخص سال است؛ امسال اما این قرعه به نام شهید والامقام، محمد معماریان از قم افتاد؛ همو که رهبر عزیز انقلاب با شوق و عطش، کتابی را که پیرامونش نوشته شده میخوانند و از آن با عبارت "شگفتیساز" یاد میکنند؛ محتوای آن، چشم و دل ایشان را به تعبیر خودشان، شستشو میدهد؛ زیرا همه چیز در این کتاب عالی است؛ روایت، راوی، نگارش، سلیقهی تدوین و گردآوری و در یک کلام، کتابی است که در آن، نگاه مرحمت سالار شهیدان به سوژهی اصلی و مادرش، در نهایت علوّ و رفعت عیان و روشن است.
سوژهی اصلیِ کتاب، همان شهیدی است که بسیاری از عارفان الهی و سالکان طریق، به جایگاه، شأن و منزلت معنوی او غبطه میخورند. او از جمله کسانی است که به تعبیر پیر جماران، ره هفتاد ساله را یک شبه طی کرد. سن و سالی نداشت؛ اما با اقتدا به عبدالله بن الحسن و قاسم بن الحسن، آنچنان شیفتهی فدایی شدن در مسیر سیدالشهدا علیهالسلام گردید که در عنفوان جوانی، از نمره ۲۰، صد گرفت و به عرش رفت تا "عِندَ رَبِّهِم" باشد و در میهمانی سالار شهیدان، شرکت کند. او در سال ۱۴۰۳، به عنوان شهید شاخص معرفی گردید و ما بدین بهانه و با امید جلب نگاهِ عنایت او، این متن را تقدیم رهپویان مکتب عشق و شهادت مینمائیم؛ زیرا معتقدیم که به تعبیر ناخدای کشتی بزرگ انقلاب، هیچ سرمایهای معنوی برای کشور، ملّت و انقلاب، برتر از بیان سیره و خاطرات شهدای عزیز نیست، امید آنکه مشمول شفاعت شهیدان گردیم.
تولد پسری خوش یُمن در قم
بیست روز که از روزهای گرمِ قم در مرداد ماه ۱۳۴۹ گذشت، خانواده معماریان، دلگرم شدند به تولّد فرزندی که او را همنام خاتم الانبیاء صلیاللهعلیهوآله خواندند. محمد معماریان، پسری زیبا رو و خوش یُمن برای خانوادهاش بود، کسی نمیدانست در آیندهای نه چندان دور، آوازهی او نه تنها در آن محله قم؛ بلکه تمام شهر را فرا خواهد گرفت.محمد، دوران طفولیت خود را همراه با جُنب و جوشهای کودکانه سپری کرد. رفتارهای تربیتی اعضای خانواده، خصوصا مادر، خیلی زود از او شخصیتی محجوب و مودّب ساخت و ویژگیهایِ مثبت مادر مانند خوشرویی و نماز خواندن را در همان سنین کم آموخت. آموزههای تربیتیِ مادر، آنجا خودی نشان میداد که وقتی محمد مشغول بازی بود، اگر صدای اذان میآمد، بی اختیار به سمت وضو گرفتن و اقامه نماز میرفت؛ حتی به اهل خانه تاکید میکرد که حتماََ برای نماز صبح بیدارم کنید و اگر از خواب بیدار میشد و خورشید طلوع کرده بود، با ناراحتی و گریه میگفت: "چرا این قدر دیر بیدار شدیم. مگر خواب مرگ گرفته بودمان"کمی که بزرگتر شد، تقریبا یکی دو سال قبل از پیروزی انقلاب، متوجه فعالیتهای انقلابی مادر شد. مشاهده حضور مادر در تظاهرات و نیز پخش اعلامیه توسط او، از محمد یک شخصیت دغدغهمند و انقلابی به وجود آورد.هفت سالگی به مدرسه رفت و تا سال پنجم ابتدایی، محصّل یکی از مدارس قم بود، با توصیه پزشک، به جهت داشتن سابقهی "مننژیت مغزی" در کودکی، درس و مشق را کنار گذاشت و به تمرین درس زندگی پرداخت. او در کنار مادر، تمام کارهای خانه که از عهدهاش ساخته بود را انجام میداد.مدتی بعد، شاگرد مغازه خیاطی شد و لباس مردانه میدوخت؛ اما خیلی زود، خودش خیاط شد و با کمک پدر، کارگاه خیاطی کوچکی در زیرزمین خانه ایجاد کرد.
محمد پناهنده میشود
سِنش که به ۱۲ رسید، به مرکز بسیج مسجد محل مراجعه کرد تا نامش را در دفتر بسیج، ثبت کند؛ اما موافقت نکردند، سنش کم بود. مادرش سرکار خانم منتظری میگوید: "خودم مدتها سابقه مسئولیت در بسیج را داشتم و فرمانده پایگاه حضرت زهرا علیهاالسلام در قم بودم؛ ولی با این وصف، اسم محمد را در بسیج نمینوشتند و میگفتند سِنش کم است. یک نوبت خودم دست محمد را گرفتم و به پایگاه بسیج رفتم. گفتم: حالا یک بچهای میخواهد پناهنده اسلام شود، شما نگذارید. دوست دارید ما مادرها بچههایمان را توی بغل بگیریم؟ پس چه کسی از این مملکت مواظبت کند؟ اصرار کردم. قبول نمیکردند. گفتم: امام حسین علیهالسلام هم زن و بچهاش را به کربلا برد و فداکاری کرد. حالا شما این پسر نوجوان را قبول نمیکنید، روز قیامت جواب سیدالشهدا علیهالسلام را چه خواهید داد؟ بالاخره به هر زحمت و زوری بود، اسم او را در پایگاه بسیج مسجد المهدی قم نوشتند."
بچه ۱۳ ساله، لباس رزم میپوشد
یک سال بعد در ۱۳ سالگی، وقتی درک بیشتری از اقدام عراقیها در تجاوز به خاک میهن اسلامیمان پیدا کرد، سودای دفاع از انقلاب و کشور، آرامش را از شب و روز او ربود؛ با اصرار و التماس به مسئولین اعزام، تلاش کرد تا به خواسته خود برسد و سرانجام تقریبا ۱۳ ساله بود که پایش به جبهه باز شد.محمد معماریان در جریان دفاع مقدس، ۵ روز در محاصره دشمن قرار گرفت و در باتلاقهای نمک جزیره «فاو» گیر کرد. وقتی نجات پیدا کرد، بعد از سه ماه حضور در جبهه به خانه آمد. او همچنین در عملیات کربلای ۴ هم وقتی به ۳۰۰ خط شکن نیاز بود، نام خود را در میان یک هزار نفر داوطلب و متقاضی، ثبت کرد و مجددا بعد از سه ماه جنگ، ۵ روز، میهمان آغوش گرم و پُرمهر مادر گردید.گفتگوی سحرگاهی مادر و فرزندآخرین باری که در سحرگاه، محمد از جبهه به قم میآید، مادر به استقبال او میرود و پس از آنکه همدیگر را میبینند، میگوید: "انتظار آمدنت را نداشتم محمد! و محمد خندید؛ انگار توقع چنین حرفی را از من نداشت، من هم با لبخند گفتم: هر خونی لیاقت شهادت ندارد، فکر کردم که این حرفم، برایش گران آمد."مادر شهید معماریان پیرامون آخرین ملاقاتش در سحرگاه با فرزندش میگوید: "وقتی میخواست برای آخرین بار به جبهه برود، هِی میرفت جلوی در و دوباره به داخل خانه میآمد، مشخص بود که بیتاب است و بیقراری در چشمهایش، موج میزد. از او پرسیدم: چیزی میخواهی بگویی که این دست و آن دست میکنی؟ من مادرم و این چیزها را میفهمم. چشمهایش برقی زد و خوشحال شد. دست به گردنم انداخت و گفت: آره مادر، حرفهای زیادی دارم که با شما بزنم، گفتم: امشب همه دور هم مینشینیم و حرف میزنیم. قبول نکرد و گفت: بابا طاقت ندارد، فقط با خودت باید صحبت کنم،
شب که شد، بعد از آنکه همه خوابیدند و من و محمد، تنها شدیم، نشستیم به حرف زدن تا صبح؛ محمد گفت که من دیگر از جبهه برنمیگردم و این آخرین دیدار ماست، به احتمال زیاد جنازه من برنمیگردد و ممکن است اگر برگشت، سر نداشته باشم، فقط دعا کن که از امام حسین علیهالسلام جلو نیفتم، اگر شهید شدم و راضی بودی، آن کفنی را که از مکّه برای خودت آوردهای و با آب زمزم شستوشویش دادهای، به تنم بپوشان و شال سبزی را که از سوریه آوردهای به گردنم بیاویز، مادر جان! گریه نکن و اگر گریه کردی، جلوی چشم دیگران نباشد، در تنهایی هر چه خواستی گریه کن؛ قرص و محکم، تمام حرفهایش را شنیدم. دیگر صبح شده بود. نماز خواندیم و رفتیم."
آخرین وداع فرزند با مادر
صبح شد و محمد آماده رفتن شد، مادر و دیگر اهالی خانه، برای مشایعت او، جلوی درب حیاط و داخل کوچه آمدند تا برای آخرین بار، با محمد وداع کنند، محمد چند قدم به جلو میرفت و برمیگشت تا باری دیگر، چهرهی مهربان مادر را در حالی که خم به ابرو نیاورده و کمر راست کرده، ببیند و خلاصه رفت و دیگر خبری از او نشد تا اینکه خبر شهادتش را برای مادر آوردند؛ او میگوید: "وقتی جنازه را آوردند، سه روز در نهر خیّن در شلمچه مانده بود. سه روز هم در معراجالشهدا نگه داشته بودند تا پدرش از جبهه برگردد. یک روز هم طول کشید تا کارهای تشییع و تدفینش انجام شود؛ یعنی جمعاً ۷ روز از شهادتش میگذشت. کاسه سر محمد خالی بود و فقط صورت داشت. توی کاسه خالی سرش، پُر بود از پنبه که دندانها و زبانش لابهلای پنبهها بود؛ جنازه را خودم داخل قبر گذاشتم و خودم تلقینش را خواندم، وقتی دستم را از زیر سرش برداشتم، خون تازه دستم را رنگین کرد. دستم را نشان جمعیت دادم و گفتم: ببینید بعد از ۷ روز، خون تازه از سر محمدم جاری است؛ اما گریه نکردم، محکم و استوار همه کارهایش را انجام دادم و آمدم بیرون، بعد هم که دفن شد، روی قبر ایستادم و با استعانت از عمهام حضرت زینب سلامالله علیها، سخنرانی کردم، به این امید که در ساعات آخر عمر ما خانم از ما راضی باشد؛ جالب اینجاست که خودش قبل از اعزام آخر به دامادمان گفته بود که این قبر من است و دقیقا در همان نقطه به خاک سپرده شد.
دست فرزند، پای مادر را شفا داد
چند سال بعد از شهادت محمد معماریان در سال ۱۳۶۸، مادرش حاجیه خانم منتظری، متاسفانه از ناحیه پا، دُچار آسیبدیدگی میشود. خودش مایل نیست پایش را برای معالجه به دست پزشکان بسپارد، میگوید که اولین کار آنها، برداشتن چادر از سر مریض است؛ پیش شکستهبندهای محلی و تجربی میرود؛ اما باز هم نتیجه نمیگیرد و همچنان درد میکشد. خانم منتظری اینگونه توضیح میدهد: «از اول محرم که دُچار شکستگی پا شده بودم، به مسجد المهدی هم رفت و آمد میکردم؛ اما نمیتوانستم کار کنم. برنجها و سبزیهای ناهار روز عاشورا مانده بود و متولی هیأت میگفت: اینجا کار زیاد است، اما کارکن کم داریم. مشغول کار شدم و زنها را جمع کردم. بالاخره برنجها و سبزیها را پاک کردیم و آماده مراسم عاشورا شدیم. صبح عاشورای سال ۱۳۶۸، بعد از ۱۰ روز درد و ناراحتی، کمی خوابم برد؛ در عالم رویا، دیدم دسته عزاداری جوانهای محل به مسجد نزدیک میشود، پیشاپیش دسته، سعید آلطه داشت سینه میزد. یک دفعه یادم افتاد که سعید، شهید شده است، بعد خوب دقت کردم و دیدم تمام بچههای دسته عزاداری، شهدای محله هستند، محمد من هم در میانشان بود، آنها سینهزنان وارد مسجد شدند. من به همراه زنهای محل، گوشهای ایستاده بودیم که محمد آمد پیش من، دست به گردنم انداخت و مرا بوسید، به او گفتم: چقدر بزرگ شدی؟ گفت: اینجا همه ما بزرگ شدیم.یکی از بچههای محل به نام شهید آزادیان هم آمد پیش ما و گفت: خدا بد نده حاج خانوم! محمد با تعجب گفت: مادر من چیزیش نیست، بعد، شال سبزی را که در دست داشت، از صورتم تا پا کشید و بست دور مچ پایی که آسیب دیده بود."
مادر شهید محمد معماریان ادامه میدهد: "از خواب بیدار شدم و با تعجب دیدم که همه باندهایی که به پایم بسته بودم، کنار افتادهاند و همان شال سبزی که محمد در عالم خواب به پایم بسته بود، همچنان روی پای من است. پایم درد نمیکرد و از آن درد خلاص شده بودم."پایان پیام/#شهید_معماریان#شال_سبز#شهدای_شاخص
09:43 - 25 فروردین 1403