روایتی از غوغای ۴۰ روز پیش لبنان در تشییع سیدحسن نصرالله

حجت‌الاسلام جواد محمدزمانی شاعر آئینی و سخنران دینی روایتی از غوغای ۴۰ روز پیش لبنان در تشییع سیدحسن نصرالله ارائه کرد.
حوزه مسجد و هیأت خبرگزاری فارس، چهل روز از مراسم تشییع پیکر شهدای مقاومت سیدحسن نصرالله و سیدهاشم صفی‌الدین در بیروت گذشت. به این مناسبت روایت حجت‌الاسلام جواد محمدزمانی شاعر آئینی و سخنران دینی را بخوانید.از عهد نخستپنج شنبه ۲/۱۲/۱۴۰۳پیش‌بینی می‌شد که دولت لبنان با فشار آمریکا اجازه پرواز و فرود آمدن هواپیماهای ایرانی را ندهد. تدبیر دوستان من خوب بود. پیش‌تر بلیط را از بغداد گرفته بودند، و حالا ساعت دو بعد از ظهر از فرودگاه امام خمینی به فرودگاه نجف می‌رفتیم. پرواز تقریباً بدون تاخیر و بدون معطلی در فرودگاه نجف. زیارت کوتاه اما دلچسب امیرالمومنین(علیه السلام) در شب جمعه و بعد شام خوردن در رستورانی که فضای باز و سرسبزی داشت، حسن مطلع سفر چند روزه ما بود. ما باید حدود ساعت ۱۲ شب به وقت عراق در بین‌الحرمین می بودیم، با خونسردی تمام به کربلا رسیدیم. برنامه بین‌الحرمین شیخ جواد نوری هنوز شروع نشده بود. قرار بود چند دقیقه سخنرانی بکنم. سر بیست دقیقه شیخ جواد نوری اشاره کرد که وقت تمام است. ‌حسین خلجی شروع به خواندن نوحه کرد و حاج محمد رضا طاهری و حسین طاهری و علیرضا طاهری آمدند و مثل همیشه غوغا به پا کردند. جمعیت بسیاری در بین الحرمین حاضر بود. مراسم بیشتر از یک ساعت طول نکشید. به زیارت حضرت عباس (علیه‌السلام) و سید‌الشهدا (علیه‌السلام) رفتیم. مختصر ودلچسب! یک ساعت صبر کردیم. چون برای نماز جایی در بین راه نمی‌یافتیم. نماز صبح را در باغ معمار _اطراف حرم_ خواندیم و با ابوکیان و ابو‌فدک به راه افتادیم. مقصد: بغداد.
ما شش نفر می خواستیم در ضمن زیارت مختصر کاظمین به فرودگاه بغداد برویم. در این میان فرصت دو ساعت استراحت پیدا کردیم و روانه فرودگاه شدیم تا به بیروت برویم. هدف: شرکت در تشییع جنازه سید حسن نصرالله و سید هاشم صفی الدین. آرزوی هر ایرانی شرکت در این تشییع بود. سر به سجده گذاشتم که این آرزو، برای من و دوستانم تحقق پیدا کرد. جمعه ۱۴۰۳/۱۲/۳پروازمان از بغداد به بیروت بود، ساعت ۲ بعد از ظهر. فرودگاه بغداد معطلی‌های خاص خودش را داشت و می‌بایست حتماً چند ساعت زودتر در فرودگاه باشی. جمع ما نسبتاً خونسرد بود اما تقریبا ۲ ساعت قبل از پرواز در فرودگاه بودیم. کارت پرواز را گرفتیم و گذرنامه را مهر زدیم. فرصت برای نماز ظهر و عصر و خوردن یک قهوه بود: خواندیم و خوردیم.تقریباً اغلب مسافران پرواز ما ایرانی بودند و معلوم بود برای تشییع سید راهی بیروت بودند. به محض نشستن بر صندلی هواپیما خوابمان برد. حق داشتیم. دو روز بود که درست و حسابی نخوابیده بودیم. پرواز دو ساعت و چهل و پنج دقیقه طول کشید. غذای داخل هواپیما اصلاً دلچسب نبود. پنیر پیتزا را داخل نان گذاشته بودند: کاملا بی مزه. تاسف خوردم که چرا همین چند لحظه را بیدار شدم. از پله‌های هواپیما پایین آمدیم و با گذشت از یک سالن به صف طویل متصل شدیم. دو تا گیت بود و سیصد نفر در صف بودند تا گذرنامه را مهر بزنند. سفر‌های قبل این‌چنین نبود. اینکه به هواپیما‌های ایرانی اجازه فرود در فرودگاه رفیق حریری بیروت را ندهی و بعد، آنها هم که از طریق امثال بغداد به فرودگاه بیروت آمده‌اند اینگونه در صف معطل کنی‌، به گمانم بدون فشار آمریکایی‌ها بر دولت لبنان نیست.
صد البته نمی‌شود به صرف اینها قضاوت کرد اما هم نمی‌توان از این مشاهدات عینی به راحتی گذشت. انگار همه این‌ها دست به دست هم می‌داد که ایرانی‌ها را از آمدن به تشییع سید حسن منصرف کنند. بیش از یک ساعت در صف بودیم و در همان صف خادمان حرم امام رضا (علیه‌السلام) که پرچم متبرک گنبد رضوی را به همراه داشتند‌، گه‌گاه ما را به گفت‌و‌گو می‌کشاندند. دوستان لبنانی جلوی در منتظرمان بودند. مثل همیشه گرم و پر حرارت در آغوشمان گرفتند. همیشه خودروی رفقا در جلوی در فرودگاه آماده بود اما حالا باید کمی راه می‌رفتیم تا به پارکینگ برسیم و سوار خودرو شویم. به گمانم درگیری روز‌های قبل اطراف فرودگاه در اعتراض به ننشستن هواپیماهای ایرانی موثر بوده است و قاعدتاQ برای حفظ امنیت فرودگاه، ورود ماشین‌ها به اطراف فرودگاه را اجازه ندهند. راه چهار پنج دقیقه‌ای فرودگاه تا هتل، حدود نیم ساعت طول کشید. می‌گفتند همه از جنوب آمده‌اند تا در تشییع شرکت کنند و خیابان‌ها شلوغ است.حالا تازه امروز جمعه هست و تشییع روز یکشنبه است. در خودرو‌ها پرچم حزب الله را به فراوانی می‌دیدی. موکب‌ها در گوشه خیابان برقرار بود. حال و هوای اربعین را حس می‌کردی. نزدیک غروب بود. غروب ضاحیه خیلی دلگیر است. حالا که سید حسن و سید هاشم و بسیاری از فرماندهان حزب‌الله نیستند، این دلگیری بیشتر است. جلوی در هتل از ماشین پیاده شدیم. قرار بود بعد استراحت به موکب سیده زهرا برویم. نمی دانم چقدر خوابیدم. گمانم سه ساعت شد. موکب نزدیک هتل بود. مسئول موکب ابوزینب _شاعر دوست داشتنی لبنانی_ به استقبالمان آمد و در آغوشمان گرفت. غیر از ما هم مهمان داشت. آقای مسعود نجابتی هنرمند مشهور کشورمان آنجا بود. ما که رسیدیم داشت از موکب خارج می‌شد.
نجابتی این روز‌ها در لبنان خیلی تلاش کرده بود. طرح‌ها و نقش‌های او بر در و دیوار شهر، در پارچه‌های نصب شده در موکب‌ها، حتی در سربند جوانان به چشم می‌خورد. شعار اصلی تشییع «انا علی العهد» بود که نجابتی خیلی زیبا آن را نقش زده بود. ابوزینب سفره را پهن کرد. مندی بود؛ مندی به واقع غذای یمنی است اما در همه ی کشور های عربی طرفدار دارد: برنج و گوشت و بادام هندی و گردو و .... همین! بعلبکی هم نوعی نان است که بر آن گوشت وجود دارد؛ ویژه مردم بعلبک است و در لبنان خواهان دارد. بعد از شام با ابوزینب صحبت از شعر عربی بود. قرار شد ابوزینب یکی دو نوحه عربی برای برنامه فردا شب بنویسد. نوحه‌ای به سبک « الا ای همسفر... » از نوحه‌های قدیمی حاج محمدرضا طاهری. خیلی آهنگ نوحه را دوست داشت و با آن ارتباط برقرار کرد و سریع نوشت. نوحه دو بند بود و بند دوم بهتر از بند اول از آب درآمد، خیلی محزون. خودش هم اشک می‌ریخت. دیگر نوحه‌ها را هم با ابو زینب مرور کردیم. شنبه ۱۴۰۳/۱۲/۴نزدیک صبح بود که به هتل برگشتیم و تا قبل از ظهر خوابیدیم، منتها تا رفقا از خواب بیدار شوند و ناهار بخوریم طول کشید و نزذیک غروب شد. بعد از نماز مغرب دوباره موکب رفتیم. داشتند عزاداری می‌کردند. چه عزاداری پرشوری! گریه ابوزینب بند نمی‌آمد. می‌گفت حال ما در شب تشییع پیکر سید حسن مثل حال شب عاشورا شده است. اصلاً انگار امشب تمام نمی شود! راست هم می‌گفت. صدای هق هق بچه ها بهترین گواه بود. پیکر سید چند ماه بود که در خاک به ودیعه گذاشته شده بود و حالا فردا قرار بود تشییع و دفن بشود؛ اما حال و هوا به گونه‌ای بود که انگار همین امروز سید شهید شده بود. انگار تا حالا سید زنده بوده!
انگار تا حالا کسی باور نکرده که سید شهید شده و حالا تازه باور کرده که باید با سید وداع کند. بعد از یک ساعت به خیمه بزرگی که محل برگزاری جلسه شب وداع بود رفتیم. از موکب تا خیمه یک کوچه فاصله بود. وارد خیمه که می‌شدی چند هزار جوان لبنانی را مشاهده می‌کردی که همه پیشانی بندی با عبارت «انا علی العهد» بسته بودند و با حرارت تمام سینه زنی می کردند. مداحان لبنانی خواندند. حاج محمدرضا طاهری نوحه خواند. همان نوحه‌ای که شب گذشته ابوزینب سروده بود. به عبارت «عزیزٌ فی الکفن » که رسید بغض جمعیت ترکید و ناله‌ها به آسمان بلند شد. واقعا حال شب عاشورا بود. مهدی رسولی و میثم مطیعی هم آمدند. حاج علی ملائکه با گروه خادمان حرم امام رضا و پرچم گنبد امام رضا وارد شدند. نوای «ای صفای قلب زارم هرچه دارم از تو دارم ... » با دل و جان لبنانی‌ها آشناست و همه آن را تکرار کردند. حسین طاهری هم عربی «‌دلشوره ها رو میبینی» را که با عبارت «یا مصباح یقینی» شروع شده، خواند. همه حفظ بودند. واقعاً جلسه ترکیب عاطفه و حماسه بود. هم اشک بود و هم شور. در لا به لای مراسم هر چند دقیقه یکبار «لبیک یا نصرالله» طنین می‌انداخت. تا پایان جلسه نشستم. بیش از دوساعت عزاداری کسی را خسته نکرده بود. برای شام به موکب بازگشتیم. گوشه موکب منقل بزرگی با چندین دله پر از قهوه آماده بود. در سرمای هوا به منقل زغالی و نوشیدن قهوه‌های آن پناه آوردیم. جمع مداحان ایرانی و لبنانی خیلی با صفا بود. پس از شام یکی دو ساعت نشستیم اما باید به هتل می‌آمدیم و استراحت می‌کردیم. فردا روز تشییع است و باید صبح زود بیدار شویم.
یکشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۵بعد از نماز صبح صفحات فضای مجازی را مرور می‌کنم. ورزشگاه کاملاً پر از جمعیت است. خدایا هنوز شش هفت ساعت تا شروع مراسم تشییع مانده است! خوابم می‌برد. ساعت هشت بیدار می‌شوم. از پنجره اتاق بیرون را نگاه می‌کنم. ازدحام ماشین‌هاست. پرچم‌های زرد رنگ حزب الله رخ می‌نماید. تا صبحانه را خوردیم و آماده شدیم ساعت ده شد. قهوه را باید می‌خوردیم. سوار ماشین شدیم و زیر یک پل پیاده شدیم. مینی بوس درگوشه خیابان آماده بود. چند نفر هم بر آن سوار بودند. قرار بود این مینی‌بوس ما را تا نزدیک جایگاه ببرد. حرکت کردیم. نزدیک ورزشگاه رسیدیم. ماموران پلیس و ارتش ایستاده بودند. راننده کارت خودش را نشان داد. کافی نبود. باید «نداء» هم باشد. یعنی از داخل تماس بگیرند و بگویند این مینی بوس، از پیش‌تر هماهنگ شده می‌تواند داخل بیاید. نداء نبود. گوشه خیابان ایستادیم. نزدیک به دو ساعت. هماهنگ نشد که نشد. از مینی بوس پیاده شدیم. نماز را گوشه خیابان خواندیم. مراسم تشییع شروع شده بود و شاید داشت تمام می‌شد. چه کنیم؟ گفتیم دو راه داریم. یا به هتل بازگردیم یا اینکه به طرف ورزشگاه پیاده حرکت کنیم و چند قدمی با جمعیت همراه شویم. چاره ‌ی نیست. گفتیم امروز شرکت در مراسم قسمت ما نبود. برویم. چند قدمی پیاده رفتیم. از توی کوچه حرکت کردیم. به خیابان اصلی رسیدیم. شاید ده دقیقه بیشتر پیاده نرفته بودیم که به جلوی در ورزشگاه رسیدیم. به دوستان گفتم سمت چپ محل ورود ماشین‌های تشریفات است. حرکت کردیم. وارد تونل شدیم. من و شیخ کاظمی لباس روحانیت به تن داشتیم. حاج محمد‌رضا و حسین طاهری لباس خادمی امام رضا بر تن کرده بودند. در کمال ناباوری با استقبال گرم ماموران تشریفات رو به رو شدیم.
با اشاره به هم می‌گفتند: خادم الرضا. به راحتی دو سه گیت رد کردیم و ناگهان خود را در ورزشگاه دیدیم. اگر کار امروز دست امام رضا نبود، گمان نمی‌کردیم حتی به نزدیکی ورزشگاه برسیم و حالا در وسط ورزشگاه هستیم. بدون اینکه حتی اسم ما را بپرسند. مهدی اخلاصی _ داماد شهید زاهدی_ را دیدم. راه ورود به جایگاه را پرسیدم. همراهمان آمد و به جایگاهمان برد. مهدی رسولی پشت نرده‌ها گیر کرده بود. مهدی هم همراه ما آمد. لباسم به نرده‌ها گیر کرد و پاره شد. فدای سر سید. خادمان حرم امام رضا پشت تریبون بودند با پرچم گنبد رضوی. شیخ حسین اکرف به پشت تریبون رفت و با نغمه‌های ملیح و خاص خودش شروع به خواندن کرد. آن قدر به جایگاه نزدیک بودیم که نبیه بری _ رئیس مجلس لبنان_ و محمد باقر قالیباف_ رئیس مجلس شورای اسلامی ایران_ پشت سرمان بودند. در جمع خادمان حرم امام رضا نشسته بودیم. آقای بهنام _ از خادمان حرم_ ناراحت بودند. دو شیخ توازن میان خادمان حرم که همگی لباس خاص خادمی را به تن کرده بودند به هم زده بود. خودم زودتر با شیخ کاظمی برخاستیم و به سمت چپ رفتیم تا کار خدام یک دست شود. سمت راست ورزشگاه زنان نشسته بودند؛ با حجاب و بی ‌حجاب؛ با روسری و بی روسری. اغلب گونه‌ها گل انداخته بود: یا از سرمای هوا یا از شدت گریه. حضور زنان با حجاب‌های متنوع را تاکنون کمتر دیده بودم. بسامد رنگ زرد بیداد می‌کرد. برنامه‌ریزی تشییع عالی بود. صوت عالی بود. تا به حال تشییع جنازه با کلاس و در عین حال شکوهمند ندیده بودم. اغلب مردم روی صندلی نشسته بودند. منظم و مرتب شعار می‌دادند. دو پرده نقره‌ای بزرگ روبه روی ما بود که هم تصاویر مردم را نشان می‌داد و هم تصاویر مرتبط با جایگاه را. یک پرده پارچه‌ای بزرگ هم در وسط آنها بود.
لحظه تاریخی داشت نزدیک می‌شد. با گوشی‌ام یکی دو تا فیلم گرفتم. مخفیانه از آقای کاظمی هم عکس گرفتم. برایش فرستادم. مجری برنامه اعلام کرد که هم‌اکنون پیکر شهدا وارد می شود. پرده‌ها کنار رفت. کامیون حامل پیکر دو شهید وارد شد. از بلندگو سخنرانی مشهور سید پخش شد:«یا اشرف الناس و یا اکرم الناس ...» ورزشگاه منفجر شد! صدای ضجه زن و مرد بلند شد. انگار همین الآن خبر شهادت سید رسیده بود. تابوت‌های بزرگ با پارچه‌های زرد و نقش حزب الله بر آن دست‌ها را به سوی خود هدایت می‌کرد. کامیون آرام آرام در فضای ورزشگاه حرکت کرد. اشک‌ها بند نمی آمد. مردم در اطراف کامیون ایستاده بودند. چفیه‌ها را به محافظان می‌دادند تا به تابوت‌ها تبرک کنند. منتظر بودیم تا کامیون ورزشگاه را دور بزند و به ما برسد.جنگنده‌های اسرائیلی از بالای سرمان رد شدند. خیلی پایین آمده بودند. برای من که در عمرم جنگنده را از نزدیک در آسمان ندیده بودم خیلی ترسناک بود. گفتم الآن بمب‌ها می‌ریزد! نریخت و رفت و دور شد. به اطرافم نگاه کردم. مردم الموت لاسرائیل و لبیک یا نصرالله می‌گفتند. احتمالاً فقط من ترسیده بودم. حاج محمدرضا طاهری سرپا بود و شعار می‌داد. پیش خودم توجیه کردم. گفتم این‌ها بچه‌های جنگ‌اند و مثل من نیستند که تا حالا از این صحنه‌ها را ندیده باشم. سخنرانی شیخ نعیم از طریق ویدیو کنفرانس پخش شد. چند دقیقه بعد دوباره جنگنده‌ها بالای سرمان بودند. اتفاقی نیفتاد. برای مردم بی اهمیت بود. مردمی که سید حسن را از دست داده بودند، حالا اگر در تشییع او شهید بشوند، خوش بحالشان می‌شود. تصاویر سید حسن و سید هاشم نیز رو به آسمان بود.
شیخ محی الدین پسر آیت الله مکارم شیرازی به من می‌گفت تصاویر هم دارد به جنگنده‌ها می‌خندد و تحقیرشان می‌کند! سخنرانی شیخ نعیم قاسم تمام شد. طولانی بود اما به رغم دفعات قبل خیلی حماسی بود. آقا سید مجتبی حسینی هم پیام حضرت آقا را خواند. خوب نخواند. تپق می‌زد. نوبت نماز شد. صدای شیخ یزبک را نمی‌شنیدیم. فقط مجری می‌گفت الله اکبر. نماز را خودم خواندم. باید نماز را زودتر برگزار می‌کردند خیلی‌ها از ورزشگاه رفته بودند تا در خیابان به تشییع برسند. اهل‌سنت بسیاری حاضر بودند: کلاه‌های قرمز و عمامه‌های سفید دور آن. چند عالم مسیحی با لباس مشکی مخصوص را دیدم. مراسم تشییع در ورزشگاه تمام شد و مردم کامیون را تا نزدیکی محل دفن سید یعنی جاده فرودگاه مشایعت می‌کردند.به احوال پرسی با این و آن مشغول شدم. دوستان را گم کردم. از ورزشگاه بیرون آمدم. ازدحام بیشتر مال ایرانی‌ها بود. خیلی زود رفقا را پیدا کردم. گرسنه بودیم. دم یک حلویات فروشی ایستادیم. از شیرینی‌های لبنانی کمی خوردیم و به هتل برگشتیم. دو ساعت استراحت کردیم و برای شام به رستوران الجواد رفتیم. همه با هم از عنایت امام رضا (علیه‌السلام) صحبت می کردیم که چطور ورق را برگرداند. ما مایوس از رسیدن به تشییع، به عنایت او، در جایگاه و در صف اول نشستیم. ابوسالم هم از عراق آمده بود. خیلی ساکت بود. ما هم مشغول سخن با خودمان بودیم. بعد از شام به روضه الحورا رفتیم: مزار شهدای مقاومت. آبادتر از گذشته، هر روز شهیدی تازه! کنار قبر فواد شکر (حاج محسن) نشستیم.
روضه خواندیم و گریه کردیم. محمدحسین پویانفر و سید امیر حسینی را دیدیم. عکس دسته جمعی گرفتیم. طوری عکس گرفتیم که قبر شهدا معلوم نبود. چرا این کار را کردیم؟ ما باید انتهای روضه می‌ایستادیم و عکس می‌گرفتیم نه جلوی روضه. البته این را تذکر دادم. خیلی توجه نکردند. من هم خیلی عکس باز نیستم. اصرار نکردم. همان دو ساعت خواب سرِ شب سرحالمان کرد. به مزار سیدحسن رفتیم. هوا خیلی سرد بود. بیشتر از پنج دقیقه نتوانستیم بمانیم؛ به ویژه من هم که لباس گرم با خودم نیاورده بودم. به هتل که آمدیم تا صبح مشغول به گپ و گفت بودیم. موضوعات بحث خیلی جدی نبود. باید شب را می‌گذراندیم. توی فضای مجازی تبلیغ نماز لیله الدفن برای سید حسن بود نمی دانم چرا نخواندیم. انگار گمان می‌کردیم سید زنده است! دوشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۶ناهار را به یک رستوران تازه رفتیم. غذا های لبنانی با تحویل گرفتن حسابی کارکنان رستوران. برای قهوه و چای هم به رستوران کنار ساحل رفتیم. با سه جانباز پیجری قرار گذاشته بودیم، در داخل یک حسینیه که به دلیل تزئین و کتیبه های ایرانی خیلی شبیه به حسینیه‌های ما شده بود. بچه‌های هیأت هنر ایران آنجا را تزئین کرده بودند. دلم برای پیجری‌ها کباب شد. می‌گفتند از لحظه اصابت و مجروحیت تا در بیمارستان و بعد از آن یک ذکر بر لب همه بچه ها بود: یا فاطمه الزهرا(س). جانبازان پیجری هر کدام در ناحیه ای خاص و با حالات خاص مجروح شده بودند. چطور ذکر لب همه ی آنها یک چیز بوده است؟! یکی از آنها داستان خودش را تعریف کرد. گفت پس از انفجار بیهوش شدم. چند لحظه بعد به هوش آمدم. جایی را نمی دیدم. انگشتانم قطع شده بود. بعد می خندید: برادرم مرا سوار خودرو کرد تا به بیماستان ببرد، می‌گفت مراقب باش ماشین خونی نشود!
مراقب باش جایی نجس نشود! بلند بلند می‌خندید. خیلی غبطه به حالشان خوردم. چه روحیه‌ای! سری به فروشگاه هم زدیم. همه چیز گران بود. صرفاً یک کفش برای خودم خریدم. شیخ حسین اکرف مداح بحرینی ساکن لبنان را دیدیم. مثل همیشه پر نشاط و خنده بر لب و پر حرارت. گپ و گفت مختصری داشتیم . شب باید زود بخوابیم. فردا باید به بغداد بازگردیم. سه شنبه ۱۴۰۳/۱۲/۷روز پایان سفر است. به بغداد بازگشتیم. فرصت زیارت کاظمین نیست. ساعت تعطیل شدن کارمندان است. شهر شلوغ است. در مسیر به رستوران رفتیم و پس از صرف غذا با دوستان به نجف ررفتیم. با اینکه پرواز حدود یک ساعت تاخیر دارد اما باز فرصت زیارت نیست. به فرودگاه رفتیم و به ایران بازگشتیم.در هواپیما به این فکر می‌کردم که سربندها و نقش‌ها و دیوار نوشته‌های لبنان همه یک چیز بود: انا علی العهد. اما آن عهد چه بود؟ نمی‌دانم! از دیگران هم اجمالا پرسیدم. نمی‌دانستند. حق هم دارند ندانند. کسی این عهد را به یاد ندارد؛ اما قرآن با قاطعیت می‌گوید «الم اعهدالیکم یا بنی آدم» ما با خدای خود در ازل عهدی بستیم. تشییع سید حسن بازگشت به توحید بود، بازگشت به آن عهد انسان با خدا بود؛ انا علی العهد.#سیدحسن_نصرالله #تشییع #جواد_محمد_زمانی #لبنان #فلسطین #رژیم_صهیونیستی #محمد_رضا_طاهری
12:05 - 20 فروردین 1404