خاطره شیرین خواهرو برادری
جشنواره خواهرو برادری
یه روز که از مدرسه برگشتم، دیدم مامان خونه نیست. پرسیدم کجاست، بابا گفت:«مامان رفته دکتر، یه کم طول میکشه.»یهویی دلم گرفت. تو دلام هم نگران بودم و هم کنجکاو—نگران از اینکه نکنه حالش بدتر باشه، کنجکاو از اینکه چرا این ساعت ناگهانی رفته بیمارستان. دست بابا رو گرفتم و راه افتادیم سمت درمانگاه. تو ماشین فقط سکوت بود؛ من غرق فکر و خیالِ آمدنِ یک عضو جدید خانواده، بابا غرق تمرکز روی مسیر.وقتی به در ورودی بیمارستان رسیدیم، نگهبان با مهربونی گفت:«آقا علیرضا، بچهها اجازه ورود ندارن.»
همونجا ایستادم. صدای پای پرستارها روی سرامیکِ سالن میپیچید و قلبم میکوبید. دلم میخواست وارد شم و کنار مامان باشم، مدتی نگذشت که نگهبان خبر سلامتیمامانم و ابجی کوچولومو رو داد، بغض شوق راه گلومو گرفتاون لحظه همهی مسئولیت یک برادر رو حس کردم: نه فقط محافظت، بلکه الگو بودن برای نسل آیندهای که باید ادامهدهندهی راه انقلاب باشه. آنقدر ذوقزده بودم که اصلاً به ذهنم خطور نکرد مدرسه برم. با بابا برگشتم خونه، اما هر قدمم با شور و افتخار همراه بود؛ میدونستم امروز اولین روز مدرسهی من نبود، بلکه روز شروع مأموریت بزرگتریه: نگهداری ازخواهر کوچولو مهربونم بود .شبی که خواهرم چشم باز کرد، صدای گریهاش مثل ندای فرشته توی گوشم پیچید و این یک آغازی برای داستان یک خانواده خوشبخت که با اومدن یک عضو جدید به زندگیشون شیرینی خاصی به زندگیشون اضافه شد.
15:38 - 23 اردیبهشت 1404