کتاب الغارات را بخوانیم
قيس بن سعد بيامد تا به مدينه داخل شد. حسان بن ثابت پيش آمد و او را شماتت كرد.حسان عثمانى بود و گفت : ديدى عثمان را كشتى ، على (ع) هم تو را از مقامت عزل كرد؟ اينك تنها بار گناه بر دوش تو باقى مانده است.قيس بر او بانگ زد و گفتش «اى مرد كور دل بىبصيرت. به خدا سوگند اگر روزى ميان گروه من و گروه تو
جنگى واقع شود ، خود گردنت را مىزنم. از نزد من بيرون شو».قيس بن سعد و سهل بن حنيف از مدينه بيرون آمدند و در كوفه به نزد على (ع) رفتند. قيس على (ع) را از آنچه در مصر گذشته بود خبر داد و على (ع) تصديقش كرد. قيس و سهل بن حنيف در جنگ صفين در كنار على (ع) بودند.قيس بن سعد مردى بلند بالا بود.
ريشى بر چانه داشت و دو طرف صورتش موى نداشت ، موى جلو سرش هم ريخته بود. پيرمردى دلير و تجربت ديده بود و تا زنده بود از نيكخواهان على (ع) و فرزندان او بود.و گويد : قيس بن سعد بن عباده در زمان رسول اللّه (ص) با ابو بكر و عمر به سفرى رفت. در راه دست سخاوت گشود و براى آن دو و ديگر همسفران از مال خود
بسيار هزينه كرد. ابو بكر به او گفت : اى قيس مال پدر خويش تباه مىكنى ، دست نگهدار. چون از سفر بازگشتند ، سعد بن عباده به ابو بكر گفت : مىخواستى پسرم خسّت ورزد ، ما قومى هستيم كه خسّت نتوانيم.
21:41 - 24 مهر 1403