چهل روز با دلتنگیِ خورشید

آقای عزیزم… ای رهبر فرزانه و مقتدرم… ای نائبِ ولیّ عصر، پناهِ دل‌های سرگشته… و اکنون، به تعبیر روزگار، ای رهبرِ شهیدم…از کجا باید آغاز کرد وقتی دل، میان خاطره و ناباوری معلق مانده است؟ از کدام لحظه باید گفت وقتی هر لحظه، نشانی از تو دارد و هر خاطره، بوی حضورت را می‌دهد؟سال‌ها بود که روزهای من با نام تو آغاز می‌شد. پیش از آنکه به کارهای روزانه بپردازم، دستم به سمت صدقه می‌رفت. صدقه‌ای اندک، اما دعایی بزرگ در دل آن نهفته بود. هر روز با خود می‌گفتم: خدایا، این اندک را از من بپذیر و سایه رهبر و آقای عزیز را بر سر ما نگاه دار. آرامش عجیبی در آن عمل کوچک بود؛ گویی دل من باور داشت که همین قطره‌های ناچیز، روزی به دریایی از دعا بدل می‌شود.برای بسیاری، آن جلسات، مجلس درس خارج فقه بود؛ کرسی بلند فقاهتی که اهل علم قدرش را می‌دانستند و عظمتش را درمی‌یافتند. اما برای من، آن مجلس فقط میدان استدلال‌های دقیق فقهی رهبر فقیه و مرجع جهان تشیع نبود. پیش از آنکه درس آغاز شود، آن لحظه‌های کوتاه اخلاقی، آن حدیث‌های ناب که از زبانت جاری می‌شد، روح انسان را جلا می‌داد. از روایت اهل‌بیت می‌گفتی؛ از حکمت‌هایی که قرن‌ها در دل تاریخ مانده بود و با کلمات تو جان تازه می‌گرفت. گویی پیش از آنکه ذهن‌ها به میدان استدلال فقاهت وارد شوند، دل‌ها با جرعه‌ای از نور اهل‌بیت عصمت و طهارت شست‌وشو داده می‌شد.
و چه بسیار بودند دیدارهای عمومی… مجالس پرشکوهی که در آن، تو سخن می‌گفتی و هزاران دل گوش می‌سپردند. اما آنچه از حنجره پاک و ناب تو بیرون می‌آمد فقط سخنرانی نبود؛ امید بود، استقامت بود، شجاعت بود، افق بود. کلماتت همچون چراغ‌هایی در دل تاریکی می‌درخشید. هر جمله‌ات می‌توانست ملتی را آرام کند، نسلی را امیدوار سازد و دل‌هایی را از تردید برهاند و جهان را بیدار کند.در کنار آن‌ها، دیدارهای خصوصی نیز بود؛ جمع‌هایی کوچک، اما سرشار از وقار و صمیمیت. مجالس محدودتری که در آن، فاصله‌های رسمی فرو می‌ریخت و جلوه دیگری از بزرگی تو آشکار می‌شد.در آن محفل‌ها، تنها یک رهبر بزرگ جهان اسلام در برابر ما نبود؛ پدری مهربان نیز حضور داشت. با افراد چنان صمیمانه سخن می‌گفتی که گویی سال‌هاست آنان را می‌شناسی. بسیاری را با نام خودشان صدا می‌زدی؛ نه از سر تشریفات، بلکه از سر توجهی حقیقی که دل‌ها را گرم می‌کرد. همین صدا زدن ساده، برای بسیاری سرمایه‌ای از محبت بود که تا سال‌ها در دل می‌ماند.گاه در میان گفت‌وگوها، ناگهان سخنی می‌گفتی که بوی حکمت می‌داد؛ توصیه‌ای کوتاه، اما عمیق و راهبردی . جمله‌هایی که شاید در ظاهر ساده بودند، اما وقتی در دل انسان می‌نشستند، سال‌ها می‌توانستند چراغ راه باشند. تو نصیحت نمی‌کردی؛ زندگی را با چند کلمه روشن می‌کردی.ذهن تو شگفت‌انگیز بود؛ ذهنی جوال، زنده و سرشار از انرژی. در هر دیدار، احساس می‌کردیم جریانی از نشاط و امید در فضا جاری می‌شود. سخنت تنها انتقال معنا نبود؛ انتقال نیرو بود. انسان از آن مجلس که بیرون می‌آمد، احساس می‌کرد بار تازه‌ای از توان و اراده در وجودش دمیده شده است.
و شگفت‌تر از همه آن بود که در همان جمع‌های کوتاه، از احوال افراد می‌پرسیدی؛ از خانواده‌هایشان، از پدران و مادرانشان، از فرزندانشان. گاه نام‌هایی را به یاد می‌آوردی که خودشان نیز تعجب می‌کردند چگونه در خاطرت مانده است. این توجه دقیق نشان می‌داد که نگاهت فقط به کلیات نبود؛ دل تو به جزئیات زندگی انسان‌ها نیز اشراف داشت.در همان حال که از سرنوشت یک ملت سخن می‌گفتی، از احوال یک خانواده نیز جویا می‌شدی. در همان حالی که افق‌های بزرگ جهان اسلام را ترسیم می‌کردی، از مشکلات کوچک یک فرد نیز غافل نمی‌ماندی.و این همان جمع اضدادی بود که عظمت تو را آشکار می‌کرد: نگاهی که هم افق‌های دور را می‌دید، و هم دل‌های نزدیک را.اما اگر بخواهم از ناب‌ترین لحظه‌ها بگویم، باید به آن مجالس روضه‌هایی که به صورت خصوصی و محدود اشاره کنم. آن هنگام که پای سخنرانی مجلس روضه می نشستی و آنگاه که مصائب اهل‌بیت علیهم‌السلام بر زبان می‌آمد، حال مجلس دگرگون می‌شد. تو با دقت گوش می‌دادی، سر اندکی خم می‌کردی، و ناگهان اشکی آرام از گوشه چشمت می‌لغزید. آن اشک‌ها برای ما درس بود؛ درسی از محبت، درسی از وفاداری، درسی از فهم عمیق مظلومیت خاندان پیامبر. ما نیز در کنار تو می‌گریستیم و احساس می‌کردیم رشته‌ای نامرئی از عشق اهل‌بیت، همه دل‌ها را به هم پیوند داده است.و چه افتخاری برای من بود وقتی گاهی توفیق کوتاهی پیدا می‌کردم در برخی از اوامر و توصیه‌هایت در مجموعه کاری خودم قدمی بردارم؛ هرچند کوچک. وقتی کاری انجام می‌شد و گزارشی تقدیم می‌کردیم، در دل خود احساس می‌کردم که این اندک، سهم کوچکی است در مسیری بزرگ. نعمتی بود که شاید بسیاری قدرش را نمی‌دانستند، اما برای من گنجی بود در دل زندگی.
و اما آن دیدار آخر…اولین روز ماه مبارک رمضان بود. مجلس با تلاوت دلنشین قاریان قرآن آراسته شده بود. آیات الهی در فضا طنین می‌انداخت و صوت‌های زیبا، مجلس را لبریز از نور کرده بود. اما دل من در میان آن همه صوت، تنها یک تصویر را می‌دید.نگاهم مدام به چهره تو می‌افتاد.نمی‌دانم آقا جان ! چرا آن روز بیش از همیشه نگاهت می‌کردم.نمی دانم چرا دانه های اشک ازچشمانم جاری می شد گویی دلم می‌خواست هر لحظه را در حافظه جانم حک کنم. چهره‌ات را می‌دیدم، نگاهت را، لبخند زیبایت که قاری نوجوان را تشویق می کرد ،آرامش حضورت را… و در دل خود چیزی می‌گفتم که خود نیز معنایش را نمی‌فهمیدم.آن روز، برخلاف سال‌های گذشته، محفل را زودتر ترک کردی. لحظه‌ای کوتاه بود؛ شاید برای بسیاری امری عادی. اما امروز که به آن فکر می‌کنم، می‌بینم آن لحظه چه سنگین بود… چه راز بزرگی در دل خود داشت.هرگز گمان نمی‌کردم آن آخرین باری باشد که عشقم را می‌بینم.اکنون بیش از چهل روز از آن روزها گذشته است. در تجمعات میدانی ، در مراسم‌ها شرکت کرده‌ام و بعضا لب به سخن باز کرده ام نام عزیزتر از جانم را بسیار شنیده‌ام. یادت را در دل‌ها از هر زمان ، زنده دیده‌ام.اما دل من هنوز باور نکرده است.هنوز وقتی عکس‌هایت را می‌بینم ک در اول نام زیبایت مزین به واژه شهید شده است. وقتی صدایت از قاب صدا و سیما پخش می‌شود، وقتی فیلم‌ها و کلیپ‌های گذشته‌ات را تماشا می‌کنم، در دل خود می‌گویم: مگر می‌شود چنین حضوری دیگر در میان ما نباشد؟دل هنوز میان باور و ناباوری سرگردان است.گاهی با خود می‌گویم: ای کاش خداوند پیش از دیدن این روزها ، مرگ مرا می‌رساند.ای کاش این لحظه ها را درک نمی کردم.
سخت است… بسیار سخت است که انسان ناگهان خود را یتیم احساس کند. گویی پدری را از دست داده‌ام؛ پدری که سایه‌اش آرامش جان بود. حضوری که وقتی بود، دل بی‌هیچ واهمه‌ای به آن تکیه می‌داد. همان‌گونه که کودک، بی‌آنکه بداند چگونه، در کنار پدر احساس امنیت می‌کند، ما نیز در سایه تو چنین بودیم؛ آسوده، مطمئن، آرام.بودنت فقط یک حضور ظاهری نبود؛ تکیه‌گاهی بود برای دل‌ها، قراری بود برای اضطراب‌ها، و پناهی بود برای روزهای سخت. وقتی طوفان‌ها می‌وزید، همین آگاهی که تو هستی، که نگاهت بر این راه دوخته شده، دل را آرام می‌کرد؛ گویی دستی نامرئی بر شانه‌هایمان گذاشته و می‌گفت: نگران نباشید، راه روشن است.
و اکنون… اکنون که آن سایه مهربان از سر ما کوتاه شده است، انسان تازه می‌فهمد آن آرامش چگونه در جانش جاری بوده است. خلائی در دل شکل گرفته که هیچ سخنی آن را پر نمی‌کند. حسی شبیه همان اندوه عمیق یتیمی؛ اندوهی که نه از سر ضعف، بلکه از شدت دلبستگی به آن پناه مهربان برمی‌خیزد.و تلخ‌تر آنکه این روزها آن‌قدر درگیر میدان‌ها و حضور پرشکوه و مبعوث شده مردم در خیابانهای سخت و نبرد با دشمنان وحشی آمریکایی و صهیونی بودیم که حتی فرصت یک گریه ساده هم پیدا نکردیم. نمی‌خواستیم دشمنان شکستگی دل‌های ما را ببینند. اشک‌ها در دل‌ها ماند و داغ‌ها در سینه‌ها پنهان شد. این‌گونه شد که حسرت یک عزاداری ساده نیز بر دلمان ماند.اما در میان همه خاطرات، یک صحنه بیش از همه در ذهنم زنده است:روزی دست در دستت گذاشتم. دست چپم در دست چپت بود.با دلی پر از شوق گفتم: آقاجان… دعا کنید شهید شوم.دستت گرم بود و نگاهت مهربان.فرمودی: «ان‌شاءالله عمرتان طولانی باشد برای خدمت به قرآن و اهل‌بیت علیهم‌السلام…»و بعد با لحنی آرام و عمیق افزودی: «ان‌شاءالله عاقبت همه ما ختم به شهادت باشد.»آن جمله در دل من ماند.امروز که به آن لحظه فکر می‌کنم، می‌بینم تو خود دلداده شهادت بودی… و سرانجام به همان آرزوی دیرینه‌ات رسیدی.اما من… من هنوز در حسرت نگاهت مانده‌ام.هنوز گرمای آن دست در خاطرم زنده است. هنوز صدایت در گوش جانم طنین دارد.دلتنگتم… سخت دلتنگتم.کاش زمان برای لحظه‌ای می‌ایستاد؛ کاش می‌شد یک بار دیگر تو را دید، یک بار دیگر صدایت را شنید، و یک بار دیگر در سایه حضورت نفس کشید.
و با همه این دلتنگی‌ها… با همه خلأیی که هنوز در دل‌هایمان موج می‌زند… خداوند در میان این اندوه بزرگ، مرهمی نیز بر دل‌های ما نهاد.آن‌گاه که آیت الله سید مجتبی حسینی خامنه ای ، فرزندتان، یادگار تربیت و مکتب شما، بر مسند این مسئولیت نشست، دل‌ها اندکی آرام گرفت. گویی نسیمی از همان عطر آشنا دوباره در فضای جان‌ها پیچید. در سیمای او، نشانی روشن از شما دیده می‌شود؛ فرزندی که خَلقاً و خُلقاً و منطقاً شباهتی آشکار به شما دارد؛ در چهره‌اش وقاری آشناست، در خُلقش همان آرامش و متانت دیده می‌شود، و در سخنش همان استواری و حکمت جاری است.انسان وقتی پیام هایش را می‌شنود، بی‌اختیار به یاد شما می‌افتد؛ گویی شاخه‌ای از همان درخت تناور است که در همان باغ تربیت بالیده و از همان چشمه معرفت سیراب شده است.این انتخاب، داغ فراق شما را از دل‌ها نمی‌برد؛ زیرا جای شما در جان ما یگانه است. اما دل را آرام می‌کند که این راه، بی‌راهنما نمانده است. آرامشی لطیف در دل می‌نشیند؛ آرامشی شبیه آنکه مسافرِ داغدار بداند چراغ خانه هنوز روشن است.و همین، برای دل‌های دلتنگ ما مرهمی است؛ مرهمی بر زخمی که از فراق شما بر سینه‌ها نشسته است.
23:10 - 22 فروردین 1405

2 بازنشر6 واکنش
121٫2k بازدید


1 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌علی اصغر رکوفیان‌
@rakoofian4 ساعت پیش
در پاسخ به
امام شهید ما فرمود:حرف من این است که ما از لحاظ علمی به جایی برسیم که دیگری اگر بخواهد آن دانش را و آن رتبه‌ی بالا را یاد بگیرد مجبور باشد بیاید زبان فارسی یاد بگیردhttps://farsnews.ir/rakoofian/1775832248044330964
مطالبه

متن نهایی مذاکرات به زبان فارسی

با توجه به پیام امام سید مجتبی خامنه ای «مسلّماً فریادهای شما در میادین، در نتیجه‌ مذاکرات مؤثر است». یعنی در میادین نتیجه مذاکرات را رهبری کنید و مطالبات نسبت به مذاکرات را فریاد بزنید. از طرفی هم با توجه به بدعهدی و پیمان شکنی دشمن در مذاکرات قبلی ایران و آمریکا از جمله برجام ،که بعداً بسیاری از عبارات حقوقی آن طبق زبان خودشان تفسیر شد و به دنبال اهانت ترامپ به تمدن بزرگ ایرانیان، شروع جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان در میانه مذاکرات الزام کنید متن نهایی مذاکرات باید به زبان فارسی تهیه و امضا شود. تا ابتدا از فریب دشمن و بازی با واژه ها و تعابیر پیشگیری شود و ثانیا تمام دنیا قدرت ایران و ایرانیان را در نظم جدید منطقه مشاهده کنند. 💠 بیان رفیق https://eitaa.com/rakoofiyan

وزارت امور خارجه

100
گزارش از مطالبه
1000
پیگیری از مسئول مربوطه