بفرمایید! برای امام حسین!

صدای معصومانه‌اش در کوچه می‌پیچد؛ همان دست‌های کوچک که با عشق، جرعه‌ای از شربت محبت را نثار رهگذران می‌کنند...
خبرگزاری فارس - اردبیل: هنگامهٔ غروب است. خورشید، آخرین شعاع‌های طلایی‌اش را مثل عاشقی دلباخته بر چهرهٔ شهر اردبیل می‌مالد و می‌رود. باد که حالا خنک‌تر شده، پرچم‌های سیاه را نوازش می‌کند و آنها را به رقصی آهنگین وامی‌دارد. در این میان، در یکی از کوچه‌های قدیمی محله، صحنه‌ای نفس را در سینه حبس می‌کند: ایستگاه صلواتی کودکان. نه تشریفات اداری، نه نام و نشانی، نه حتی تابلویی؛ فقط چند تیرک چوبی که با طناب‌های رنگ‌و‌رو‌رفته به هم گره‌خورده‌اند و رویشان پارچه‌های سیاهی کشیده شده که گویی با دست‌های کوچک معصوم دوخته شده‌اند.
دخترکی هفت‌ساله با روسری سفیدی که موهای از زیر آن بیرون زده، چادر را به کمر بسته است. پارچه‌ی سیاه روی دوشش موج می‌زند، گویی پرچم‌داری است در کاروان عشق. با چهره‌ای گل‌اندود و چشمانی که از مهربانی همزمان می‌درخشد، لیوان‌های شربت را یکی‌یکی پر می‌کند. دستان کوچکش هنوز در گرفتن پارچ سنگین شربت کمی می‌لرزد، اما عشق در حرکاتش موج می‌زند. "بفرمایید! برای امام حسین!" صدایش مثل زنگوله‌ای پاک در فضای محله می‌پیچد.
پسربچه‌ای با شلواری که کمی برایش گشاد است و کفش‌های ورزشی که بندهایش مدام باز می‌شود، سینی را با دودست گرفته و به سمت رهگذران می‌برد. در چشمان سیاهش، شعفی کودکانه و درعین‌حال، جدیتی غیر کودکانه موج می‌زند. "امسال خودم تیرهای چادر را بستم! " با غرور می‌گوید و انگار که دارد از بزرگ‌ترین افتخار زندگی‌اش سخن می‌گوید. روی پیشانی‌اش هنوز رد خاکی از زمانی که تیرها را در زمین کوبیده، پیداست. یک طرف چادر، مادری جوان نشسته و در سکوت به این صحنه نگاه می‌کند. چشمانش از پشت چادر نمناک است. دستانش را به دعا بلند کرده و زمزمه می‌کند: "خدایا، همین عشق کوچک را در دل‌هایشان بزرگ کن... " گویی می‌داند که امروز، در این گوشهٔ گمنام از شهر، بزرگ‌ترین درس عاشورا در حال آموخته شدن است؛ نه در کلاس های پرزرق‌وبرق که در همین عمل سادهٔ کودکانش.
۱۲ MB
شربتی که در لیوان‌های یک‌بارمصرف می‌درخشد، انگار هر قطره‌اش روایتی است از دشت نینوا. شربت قرمز، رنگش را از عشق گرفته و شیرینی‌اش را از صفای دل این کودکان. پیرمردی که لیوان را گرفته، دستش را روی سر پسرک می‌گذارد و با چشمانی نمناک می‌گوید: "امام حسین (ع) ازت راضیه پسر!" و این جمله، گویی بزرگ‌ترین پاداش ممکن برای آن کودک است. غروب، آرام‌آرام چتر سیاهش را بر سر شهر می‌گستراند. نور فانوس‌های کوچک روی میز ایستگاه، صورت‌های کودکانه را روشن می‌کند. سایه‌هایشان بر دیوار محله بزرگ می‌شود، گویی عاشقانی رشید هستند که در راه حسین (ع) ایستاده‌اند. صدای ذکر "یا حسین" کودکان، درهم‌آمیخته با صدای پای رهگذران، نوایی سماوی می‌سازد.
و اینجا، در ساده‌ترین شکل ممکن، زیباترین درس‌های عاشورا در حال آموزش است: عشق بی‌ریا، بخشش بی‌منت، و فداکاری بی‌ادعا. این کودکان، امروز نه با کتاب و سخنرانی، بلکه با جام‌های شربتشان، معنی واقعی ارادت به اباعبدالله (ع) را به رهگذران می‌آموزند. پشت سر آنها، روی دیوار محله، تابلوی کوچکی نصب شده با خطی کودکانه: "ایستگاه صلواتی بچه‌های محله - به یاد امام حسین (ع)". و این شاید زیباترین تابلو در تمام شهر باشد...آخرین اخبار استان اردبیل را اینجا دنبال کنید.#محرم_در_اردبیل#اردبیل_عاشورایی#کودکان_حسینی
11:57 - 12 تیر 1404

8 بازنشر14 واکنش
45٫9k بازدید




1 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌کورش عروج‌
@Koorosh_Orooj12 تیر 1404
در پاسخ به @Ahadi_ir
ما شاء اللهالله يحميهم جميعاًخداوند قادر نگهدار همگی ایشان باشداللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وآلِ مُحَمَّد وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْیا امیرالمومنین صلوات الله علیک، مدد