منبری از اخلاص؛ روایت جعبههایی که متبرک قدم آفتاب شد
زمانی که بهشت در آغوش کویچ قرار گرفت، حکایت آن روزی که خورشید میهمان ویرانهها شد.
خبرگزاری فارس؛ ۲۳ مرداد ۱۳۹۱، عقربهها روی ساعت ۱۶:۵۳ متوقف شدند؛ زمین هریس دهان باز کرد و سکوت سنگین روستای «کویچ» با فریاد و آوار در هم شکست. ۱۷ لبخند در میان خاک مدفون شد و غبار غم، چهره آذربایجان را پوشاند. اما چند روز بعد، در میانه آن هول و ولا، اتفاقی افتاد که حافظه تاریخی کویچ را برای همیشه دگرگون کرد.
آغوشی که بوی تسکین میداد
در میان آوارهها، مردی نشسته بود که کمرش زیر بار مصیبت خم شده بود، او جگرگوشهاش را از دست داده بود و انگار تمام دنیا روی سرش خراب شده بود. ناگهان دستی روی شانهاش نشست، نه تشریفاتی در کار بود و نه هماهنگی قبلی.
رهبر آمد، خاکی و بیآلایش، رسول پریوش، مردی که فرزندش را در زلزله از دست داده، میگوید: رهبر انقلاب مرا در آغوش گرفت، وقتی سرم را روی شانهاش گذاشتم، انگار تمام دردهایم فرو ریخت. آن آغوش، التیام زخمی بود که هیچ مرهمی نداشت.
او هنوز هم آن عکس را مثل جان شیرین در بغل میگیرد؛ عکسی که در آن، پدری داغدیده به شانه پدر امت تکیه داده است.آغوش یک رهبر، وقتی از حصار تشریفات میگذرد و در میان گرد و غبار آوارها به روی یک پدر داغدیده گشوده میشود، دیگر یک ژست سیاسی نیست؛ بلکه تجلی ناب پدری است.
منبر ساده کربلایی بیوکآقا
آن سوی روستا، کربلایی بیوکآقا، مغازهدار باصفای کویچ، خاطرهای دارد که اشک را به چشمها میآورد. آن روز که آقا سرزده آمدند تا با مردم حرف بزنند، جایی برای ایستادن نبود، کربلایی دوید و چند جعبه پلاستیکی نوشابه از مغازهاش آورد تا زیر پای رهبر بگذارد.چه کسی باور میکرد در میانهآن هجمه غم، آقا پا بر زمین ترکخورده ما بگذارد؟ پیرمرد مغازهدار، تمام داراییاش یعنی همان جعبههای خالی نوشابه را آورد تا تکیهگاه قدمهای مقتدایش شود.
در گوشهای از مغازه کوچک کربلایی بیوکآقا، همان چند جعبه ساده نوشابه، حالا دیگر نه ظرفی برای کالا، که ضریح خاطره شدهاند؛ خاک میخورند اما دور ریخته نمیشوند. کربلایی با تعصبی شیرین میگوید: چطور اینها را دور بیاندازم؟ روی اینها امامم ایستاده است؛ این جعبهها متبرک به قدمهای کسی است که در روز سختی، ما را تنها نگذاشت.
حسرتی که بر دل کویچ ماند
امروز اما، حال کویچ طور دیگری است، کوچههای روستا بوی غم میدهند، اما غمی متفاوت از سال ۹۱. خبر شهادت آن میهمان عزیز قلب مردم هریس را فشرده است. مردم حالا یک حسرت بزرگ دارند، حسرتی که در هر محفلی زمزمهاش میکنند که وای وای، ما رسم داریم جلوی پای هر میهمانی قربانی کنیم، اما آن روز آقا آنقدر بیخبر و ساده آمد که فرصت نکردیم، نشد و حیف از این نشدها.
پیرزنان و مردان روستا میگویند: کاش آن زمان میدانستیم که این آخرین دیدار نزدیک ماست؛ کاش میدانستیم و تمام داراییمان را فدای قدومش میکردیم.کویچ هرچند ۱۷ عزیز را در زلزله از دست داد، اما امروز برای کسی عزادار است که در اوج بیکسی، برایشان همهکَس شد. مردمی که روزی روی ویرانهها به استقبالش رفتند، حالا با چشمانی اشکبار، نام رهبر شهیدشان را بر لب دارند و با افتخار میگویند: او نه فقط رهبر، که مرهم دلهای شکسته ما بود. پایان پیام/۶۰۰۲۷
12:14 - 28 فروردین 1405