صهیونیست خانواده‌ها را می‌گیرد، فرو می‌ریزد، اما نمی‌تواند حریف بازی کودکانه‌ای شود که حالا تمام شهر برایش گریه می‌کند.
خبرگزاری فارس؛ بیایید از یک داستان پرقصه واقعی برایتان بگویم، یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکسی نبود. یک شب خانواده قشنگ نی نی خانم به هم شب بخیر گفتند و به خواب رفتند، مامان آن خانواده نی نی خانم را به آغوش کشید و شیرش داد، دستی به موهایش کشید و لالایی برایش خواند، آخر نی نی خانم فقط اینطوری به خواب می‌رود.اما صبح خورشید برای آن خانواده طلوع نکرد و برای نی نی خانم قصه ما هم طور دیگری طلوع کرد. نه از صدای گرم پدر خبری بود، نه از آغوش امن مادر و نه از شیطنت‌های خواهر و برادرهایش... تمام سهم این دختر خردسال از خانه‌ای که تا دیروز در آن می‌خندید، اکنون فقط تلی از خاکستر و خاطره است.
حالا حلما مانده است و جای خالی شانه‌های پدر، آغوش گرم مادر و صدای بازی خواهر و برادری که دیگر نیستند. او در میان ویرانه‌ها، نه به دنبال اسباب‌بازی‌هایش، که به دنبال تکه‌ای از امنیت گمشده‌اش می‌گشت.واژه‌ها پیش پایت زانو می‌زنند، «حلما»! این روزها واژه‌ها پیش پای خیلی‌ها کم می‌آورند؛ مثل فاطمه و محیا، خواهران دانش‌آموز، امیرحسین و زهرا خواهر و برادر حلما یا فاطمه ذکی دختر نوجوان دانشمند ایرانی. این واقعه، یعنی شهادت چندین نفر از اعضای خانواده‌های تبریزی در حملات اخیر و زنده ماندن معجزه‌آسای «حلما»، دخترک ۱۸ ماهه‌ای که حالا تمام دنیای کوچک‌اش زیر آوار جا مانده، یکی از تلخ‌ترین و در عین حال حماسی‌ترین لحظات این روزهای آذربایجان است.
امروز از آن روزهای عجیب تبریز بود، عاشورای تبریز؛ آری ۲۵ شهید خانواده روی دوش همشهری‌هایشان تشییع شدند، خانواده‌هایی که تا همین چند روز پیش آخرین افطار رمضان را کرده و دعای حول حالنا را خواندند. امروز تبریز، نه شهر اولین‌ها، که شهر غمگین‌ترین وداع‌هاست. ۲۵ لاله در خون خفته از یک خانواده، از یک ریشه، به دست هیولای صهیونیست_آمریکا پرپر شدند. آنها رفتند ولی ثابت کردند که دشمن چقدر از نام "خانواده" می‌ترسد.
صهیون‌های جهود می‌خواستند چراغ خانه‌ها را برای همیشه خاموش کنند، اما غافل از اینکه از دل آن ویرانه‌ها، نوری برمی‌خیزد که تاریکی تمام صهیون را فاش کند. دارد نفس‌های آخرش را می‌کشد مگر نه؟

نوحه حلما

وسط میدان ساعت تبریز ایستاده‌ام، در یک دستم عروسک برای حلما و با یک دستم هم پسر کوچولوی پانزده ماهه خودم را در آغوش گرفتم. صدای نوحه‌خوان در میان هق‌هق جمعیت می‌لرزید؛ او نه از جنگ می‌گفت و نه از سیاست، او فقط نام «حلما» را صدا می‌زد، او نوحه حلما، دختر ایران را می‌خواند و چشم‌های هر تبریزی مثل ابر بهاری می‌بارید، چشم‌هایم می‌بارید. امروز تبریز عاشورا بود؛ ۲۵ تابوت، شانه به شانه‌ تبریزی‌ها هم می‌رفتند و در میان آن همه جمعیت چشمان بهت‌زده‌ یک طفل ۱۸ ماهه، دنبال آغوشِ آشنا می‌گشت. نوحه‌خوان از جان می‌گفت: آی مردم! حلما دیگر مادر ندارد که برایش لالایی بگوید، حلما دیگر پدری ندارد که نازش را بخرد.او تنها میراث یک خانه‌ ویران شده میرزاده‌ها به دست صهیونیست است. مردم از ریشه فریاد می‌زدند: موشک به قلب حیفا، تقاص خون حلما

لالایی تبریز برای حلما جان‌مان

تبریز غیور، امروز برای ۲۵ شهیدش گریه نکرد؛ تبریز امروز برای تنهایی حلمای کوچک خون گریست. برای دختری که هنوز کلمات را کامل نمی‌گوید، اما معنای وداع را در ۱۸ ماهگی، میان سیل جمعیت و نوحه‌های مداح با تمام وجودش حس کرد.

حجله‌ای برای عروسک‌‌ها

دارم به تابوت‌هایی نگاه می‌کنم که قد بعضی‌هایشان خیلی کوتاه بود. من آنجایی مردم که به جای گل و گلاب، روی تابوت بچه‌ها شکلات و عروسک گذاشته بودند. صهیونیست خیال کرد با موشک، بازی این بچه‌ها را تمام کرده است؛ اما نمی‌دانست که امروز، هر عروسک روی تابوت، هزاران بغض رسوب شده را به فریاد انتقام تبدیل می‌کند.بچه‌ها با جیب‌های پر از شکلات و آغوش پر از عروسک، به بهشت رفتند، تا دنیا بداند دشمن ما چقدر از «لبخند یک کودک» می‌ترسد.بخوابید کوچولوهای شهر من؛ بهشت پر از شکلات‌های شیرین است، دور از صدای موشک.
22:28 - 6 فروردین 1405

0 بازدید