گفتوگویی خواندنی با پسر امام جمعه شهید تبریز؛ مهدی به تبریز نمیآیی!
40 روز از آن پرواز ابدی گذشت، چهل روز گفتیم و روایت کردیم و در آخر رسیدیم به ناگفتههایی از زبان یکی که نزدیکترین امام شنبه تا جمعهمان بود، او آقازاده شهید سیدمان بود.
خبرگزاری فارس_تبریز؛ کتایون حمیدی: کلاس سوم ابتدایی بودم که برای اولین بار یک آقازاده در عمرم دیدم، هم کلاسیمان بود و در مدرسه چو انداخته بودند که ثمین یک آقازاده است و باباش از آن کلهگندههاست؛ آن موقع بچه بودم و عقلام به این جور چیزها قد نمیداد تا بفهمم کلهگنده بودن به معنای بزرگ بودن کله نیست! به خاطر همین بابای ثمین از نظر من یک مرد با کله خیلی بزرگ بود و هِی با کله بابای خودم مقایسهاش میکردم. البته حتی معنی آقازاده را هم نمیدانستم و مدام روی سرم علامت سوال شکل میگرفت که چرا به یک دختر میگویند آقازاده؟ اما در این میان یک چیز را خیلی خوب میدیدم و میفهمیدم؛ آن هم سر و وضع شیک و پیک و لوازم تحریرهای رنگارنگ و اکلیلی و خوراکیهای خوش رنگ و لعاب زنگ تفریح بین هر کلاس ثمین بود که از کیفاش در میآورد؛ خداوکیلی خیلی قشنگ بودند، خیلی! از رفتار معلم و مدیر نسبت به ثمین هم نگویم که حسابی هوایش را داشتند! صندلی ردیف اول برای او بود، نفر اول گروه سرود هم همیشه ثمین بود و معمولاً یک ربع مانده به زنگ آخر، ثمین شال و کلاه کرده و اجازه داشت تا کلاس را ترک کند؛ آخر راننده پدرش جلوی در منتظر بود و نمیخواستند به شلوغی آخر زنگ و ترافیک سرویسها و بدو بدوهای دانشآموزان به سمت درب مدرسه بخورند. خلاصه اینکه ثمین فقط یک سال همکلاسی ما شد و سال بعدش را در یک شهر دیگر به مدرسه رفت ولی برای منی که الآن از آن روزها بیش از 20 سال گذشته است و حال دیگر به خوبی میدانم آقازاده را در کشور به چه کسانی میگویند، ثمین شده بود سمبل آقازادگی.
بین خودمان هر چه بزرگتر میشدم زیاد از آقازادهها خوشم نمیآمد و هر آقازادهای را که میدیدم و یا اسماش را میشنیدم، سریع یاد ثمین خودمان میافتادم و میگفتم حتما این هم یک روز اسکیتهای صورتی رنگ و براقاش را برده مدرسه و کل بچهها دورش حلقه زدند و او چند حرکت اسلالوم دوپا زده و همه ذوق مرگاش شدهاند.روزها گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه شدم یک خبرنگار! خدا خدا میکردم تا یک آقازاده گیرم بیافتد و بنشانماش پای صندلی داغ مصاحبه و با سوالهای فشار بالاآور یقهاش را بگیرم و حتی دق و دلیهایی که یک زمان ثمین به ما 9 سالههای آن زمان داده بود را سر آن بنده خدا خالی کنم.واقعیتاش را که بخواهید به آرزویم رسیدم و در ادامه گفتوگو با یک آقازاده را خواهید خواند ولی این آقازاده با معنی آقازادهای که در ذهن من یا حتی خود شما نقش بسته است عرش تا فرش فرق دارد! یکی هست مثل خودمان، از جنس ما معمولیها؛ مخلص کلام این آقازاده واقعا یک آقازادهاس.راستاش بارها دیده بودمش ولی همیشه خیلی دورتر از پدرش میایستاد و همه فکر میکردیم شاید یکی از اعضای علیالبدل و شیفتی تیم حفاظت است؛ نه جلوی دوربین میآمد و نه میخواست خودی نشان دهد! شنیده بودیم حاج آقا یک پسر دارد ولی گمانمان به همه میرفت جزء او؛ از بس خودی رفتار میکرد که آن همه شباهت به پدرش را هم نمیدیدم تا اینکه "آتای استان" شهید شد؛ همه استان داشتند خون گریه میکردند، همه رخت عزا بر تن کردند، همه یک صدا میگفتند یتیم شدیم و همه با بغض گلویشان فریاد میزدند هارداسان پس حاج آقا؟ آخر حاج آقا پدر معنوی استانمان بود، به قول خودشان که میگفت من امام همه هستم با هر تفکر و ذهنیتی، همه هم آمدند برای وداع با پدر.
اما جنس غم یکی آن وسط عجیب با بقیه فرق داشت، این را میشد از هر رفتارش دید؛ از لحظهای که رفت داخل قبر، از لحظهای که خاک متبرک شده را از پدربزرگاش گرفت و مالید به چهره پدر و از لحظهای که بوسه آخر را بر پیشانی پدر زد و دستاش را بُرد زیر گردن پدر و دعای تلقیناش را داد! آری او آقازاده یک آقای بزرگ بود، یگانه پسر امام از شنبه تا جمعهمان.به چهلم «آتا استان» نزدیک میشویم همه همچنان رخت سیاه بر تن داریم، هر روز بیشتر داریم به ژرف درد کلمه هارداسان حاج آقا پی میبریم و من هر روز دارم یک روایت از آتا با زبان الکن خود مینویسم ولی این روایت یکجور خاص دلنشین و خواندنی است؛ از سختی راضی کردنشان برای مصاحبه و آمدن جلوی دوربین بگیر تا ناگفتههای پدر و پسری همه شیرین بود و شیرین بود شیرین و چه زیبا که راوی این قصه من هستم؛ در ادامه بخوانید از یک پدر و پسری قشنگ از زبان آقا سید محمدمهدی آلهاشم.
روزی که تک پسر شهید آلهاشم به دنیا آمد
بابا همیشه میگفت محمدمهدی فرزند چهارم من است، حق هم داشتند، من به روایتی فرزند چهارم و به روایتی فرزند دوم هستم! آخر ما برادر و خواهر بزرگتر از خودم را در کودکی از دست دادیم و بعدش خواهرم به دنیا آمد و 9 سال بعد هم من در 9 اردیبهشت سال 74 به دنیا آمدم به همین منظور هر وقت از بابا میپرسیدند محمدمهدی چندمین فرزند است این را میگفت.روزی که من به دنیا آمدم، همزمان با روز معارفه آقای قوچانی هم بود و بابا برای معارفه او در آن جلسه حضور داشت، از اینرو امیر اصغری زمانی که من به دنیا آمدم در بیمارستان حاضر شده و وقتی به دنیا آمدم بلافاصله به جلسهای که بابا در آن حضور داشت رفته و یک دستنوشت به بابا با این متن داده است "محمدمهدی به دنیا آمد".
پسر یک پدر نظامی چگونه است؟
بابا یک فرد نظامی بود و عاشقانه کارش را دوست داشت و تعهد خاصی نسبت به کارش داشت، از اینرو این ویژگی نظامیگریش در داخل خانه هم بود اما توام با محبت و صمیمیت و مهربانی. اصلا همه میگویند پسرها مامانی هستند و دخترها بابایی! اما در خانواده ما من به شدت بابایی بودم و این بابایی بودن و رابطه فراتر از پدر و پسری منجر شده بود تا بابا اختیارات زیادی در اختیار من بگذارد؛ در خیلی چیزها با هم مشورت میکردیم، گپ میزدیم و بیشترین مسؤولیت خانواده را به من سپرده بود به طوریکه مدیریت کارهای خودش و خانوادهاش بر عهده من بود. گاهی در برخی مسائل با بابا به اختلاف نظر میرسیدیم ولی 5 دقیقه بیشتر طول نمیکشید و بلافاصله بابا زنگ میزد تا از دلام در بیاورد؛ این رویه شامل همه میشد و بابا دلاش طاقت نمیآورد که دل کسی ذرهای از او برنجد.
پسری که در اکثر ماموریتها همراه پدر بود
تا قبل سال 93 که ازدواج کردم، تقریبا در همه ماموریتها همراه بابا بودم و به قول بابا که میگفت خدمت سربازی دو سال است ولی محمدمهدی الآن سالهاست سربازی میکند! دوست داشتم هر لحظه کنارش باشم و یادبگیرم! بابا سختیهای زیادی کشیده بود ولی هیچ وقت دوست نداشت کسی سختی بکشد از اینرو منش پدرانه بابا در همه خانوادههای ارتشی نیز حکمفرما بود و همه بابا را عین پدر خودشان میدیدند. من آنقدر با بابا رفیق بودم که وقتی سال 91 مادرم به حج واجب رفت، من از دانشگاه یک ترم مرخصی گرفتم تا بابا تنها نباشد و تا لحظه آخر شهادتشان نیز همه کارهای شخصیشان را من انجام میدادم و به من میسپرد.
سلام و علیک گرم با سربازها
بابا یک عادتی که داشت این بود که همان شکلی که با یک فرمانده ارشد سلام و علیک میکرد به همان شکل با یک سرباز صفر سلام و علیک کرده و تحویلاش میگرفت! اصلا سرزدن به یگانها و دیدار با سربازها حالش را خوب میکرد و اینکه وقتی برای بازدید به پادگانی میخواست برود به هیچ وجه ساعت اعلام نمیکرد و همیشه میگفت آن سرباز جوان چه گناهی کرده است که از اول صبح باید جلوی آفتاب منتظر باشد تا مراسم تشریفات را برگزار کنند.
فقط شام دور هم جمع میشدیم
بابا زمانی که در ارتش جمهوری اسلامی ایران بود معمولا همیشه در ماموریت بود و در روزهایی که در ماموریت نبود نیز از ساعت پنج و نیم، 6 صبح سرکار میرفت تا 9، 10 شب و ما معمولا فقط یک وعده غذایی شام در کنار هم بودیم. البته آن زمان استراحت هم پرونده میآورد و روی آنها کار میکرد.
دوران مدرسه من
در دوران مدرسه نه شاگرد زرنگ بودم و نه شاگرد تنبل! رفتار آقازادهای هم با من نداشتند زیرا بابا من را در مدرسه خارج از شهرک مخصوص نظامیان ثبتنام کرده بود و عین همه بچههای دیگر به یک مدرسه خیلی معمولی میرفتم! بابا جزء شورای اولیا و مربیان هم بود و در همه جلسات اولیا و مربیان شرکت میکرد و حتی یادم است یکبار مدیرمان به بابا گفته بود که حاج آقا من اصلا آدم مذهبی نیستم ولی همان مدیر رفته رفته شیفته معرفت بابا شده بود و یکجوری مرید بابا بود دیگر.
بابا دوست داشت تا وارده حوزه شوم
هم بابا و هم پدربزرگم علاقه زیادی داشتند تا من به حوزه بروم ولی مسیر من به یک شکل دیگر شد و در دانشگاه مهندسی معماری خواندم! حتی بابا بزرگ در منزلشان یک کتابخانه بزرگ پُر از کتابهای دین، حوزو، علمی و فلسفی است که هر وقت من به آنجا میرفتم میگفت همه اینها برای توست.
انتخاب اسم محمدمهدی برای من
اول اسم همهمان از پدربزرگ بگیرید تا خود بابا و عموها و عموزادهها همه یک محمد داریم ولی اینکه مهدی را چه کسی برای من انتخاب کرد، مربوط به خواب یکی از اقوام است که در خواب دیده پدر و مادرم صاحب یک فرزند پسر میشوند و اسماش را میگذارند "مهدی"؛ وقتی این خواب را برای بابا تعریف میکنند بابا میگوید اسم پسرمان را میگذاریم مهدی در حالیکه یک اسم دیگر برای من انتخاب کرده بودند.
سفرهای خانوادگی
خیلی کم پیش میآمد تا یک سفر خانوادگی با بابا برویم چون بابا همیشه مشغول کار بود و شاید فقط 28 صفر خانوادگی به مشهد میرفتیم و در سایر موارد هم بابا ما را در مهمانسرا میگذاشت و خودش به بازدید از پادگانها میرفت و مدام در جلسات بود و شبها برای خواب به مهمانسرا میآمد و وقتی هم میگفتیم پس کجا بودید بابا میگفت من سرباز ولایت و مقام معظم رهبری هستم و نباید از کارم غافل شوم.
خط قرمز بابا، بیتالمال
زندگی من و خواهرم در تهران بود ولی مامان هرجا که بابا بود، آنجا بود، از اینرو زمانی که بابا به عنوان نماینده ولیفقیه در آذربایجانشرقی انتخاب شد مامان هم با بابا به تبریز آمد و تنها مانده بود زیرا بابا خیلی سرشان شلوغ بود ولی همچنان حواساش به این بود که مبادا کسی از نزدیکاناش از بیتالمال استفاده کنند و حتی اگر مامان کاری داشت به هیچ وجه از ماشین بیت استفاده نمیشد بلکه با خودروی شخصی خود بابا این طرف و آن طرف میرفت.
آقازادهای که هیچ کار دولتی ندارد
بابا به هیچ وجه اجازه نمیداد تا در هیچ کار دولتی بروم و معتقد بود که میگویند از جایگاه پدر استفاده کردم و به این مقطع رسیدم یک نمایندگی بیمه داشتیم و من از این طریق گذران زندگی میکنم.
مهدی به تبریز نمیآیی!
همانطور که گفتم یک نمایندگی بیمه در تهران داشتیم که مسوولیت اداره آن بر عهده من بود و وقتی بابا برای نمایندگی ولیفقیه در آذربایجانشرقی مطرح شد بابا من را صدا زد و گفت من به تبریز میروم و مبادا تو کار و زندگیات را رها کنی و دنبال من بیایی؛ همان روال قبلی همچنان باقی ست.
مهدی جلوی دوربین نباش!
بابا هیچ علاقهای نداشت تا کسی از اطرافیاناش مطرح شود و وقتی من تبریز میآمدم همیشه سعی داشتم تا مثل سابق زمان زیادی را با بابا سپری کنم ولی هر بار بابا تا دوربین میدید و یا یک مسوول و فردی بلافاصله به من میگفت برو عقب بایست و جلو دوربین نباش و این کار دیگر عادت شده بود و من اتوماتیک همیشه عقب میایستادم.
هرجا رفتم خودم را فقط مهدی معرفی کردم
به خاطر حساسیت بابا به مسائل خانوادگی و اینکه به هیچ وجه در مسائل اداری و سیاسی وارد نشوند همیشه در معرفی خودم را فقط مهدی معرفی میکردم و سعی داشتم تا به هیچ وجه نگویم مهدی آلهاشم هستم و بارها اتفاق افتاده بود که بعدها فامیلیام را دیده بودند و گفته بودند چرا از اول خودت را معرفی نکردی.
بهش بگو خیلی مردی
بارها پیش آمده بود وقتی یکی فامیلیام را میدید بلافاصله میگفت شما با آقای آلهاشم چه نسبتی دارید و وقتی میگفتم پسرشان هستم کلی ذوق میکردند و میگفتند به پدرتان بگویید خیلی مردی.
یک دست کت و شلوار
بابا به شدت به لباس روحانی علاقه داشت و امکان نداشت که با لباس شخصی تردد کند و تنها جایی که شاید برای دقایقی عمامه را از سرش در میآورد، در مسافرتها، آن هم داخل ماشین. حتی یادم است عروسی خواهرم بود و بابا دست من را گرفت و دوتایی رفتیم بازار و بابا با لباس روحانی برای من یک دست کت و شلوار خرید.
استاد بزرگ تنیس روی میز
بابا به ورزش علاقه داشت و خودش هم در پینگ پونگ یک استاد حرفهای بود به طوریکه هر کسی میخواست با بابا مسابقه بدهد اول سراغ من میآمد و همه میگفتند اگر توانستید مهدی را ببرید، آن موقع است که میتوانید رقیب خوبی برای حاج آقا هم باشید. البته بابا طبق سفارش پیامبراکرم(ص) من را به سمت سه ورزش اسبسواری، تیراندازی و شنا هم هدایت کرد و هر سه این ورزشها را به صورت حرفهای به پایان رساندم. تیراندازی خود بابا هم خیلی حرفهای بود و همیشه در تیراندازیهای فرماندهان با یک دست همه خشابها را به مرکز میزد.
مشاعره شعر با عروس
بابا به شعر علاقه زیادی داشت و شعرهای زیادی حفظ بود و از آنجایی که همسر من هم علاقه زیادی به شعر داشت چندین بار با هم مشاعره کرده بودند و حتی یکبار در مسیر تهران تا تبریز ، همسرم شعر فارسی میگفت و بابا در جواباش شعرهای ترکی میگفت.
حساس به دروغ گفتن و توجیه اشتباهات
بابا حساسیت زیادی به دروغ داشت از اینرو همیشه میگفت با من صادق باشید جون بالاخره من متوجه دروغتان خواهم شد و این به ضرر شما خواهد بود از اینرو همیشه همه سعی داشتند تا با بابا صادق باشند چون بابا با یکی دوتا سووال سریع متوجه دروغ آن فرد میشد. البته بابا به اینکه کار اشتباه را توجیه کنی نیز حساس بود و همیشه میگفت وقتی کار اشتباهی میکنید دیگر توجیه نکنید و من این نکته را به پرسنل بیت امام جمعه هم گفته بودم که اگر اشتباهی کردید برای توجیه نروید بلکه به بابا بگویید که اشتباه کردید چون بابا در آن صورت میگفت آهان این شد و حالا بیا یک چایی بخوریم.
مَهدی ازدواج کن
بابا با ازدواج در جوانی موافق بود و همیشه میگفت همه چیز باید در وقت خود انجام بگیرد! آن زمانی که بابا به من میگفت باید ازدواج کنی من یک پسرعمه بزرگتر از خودم داشتم که مجرد بود؛ یک روز بابا به عمهام زنگ زد و گفت خواهرم اگر تا 20 روز برای پسرت زن نگیری من برای مهدی زن خواهم گرفت؛ دقیقا سر 20 روز مراسم خواستگاری من بود؛ همسرم دختر یکی از رفقای صمیمی بابا بود که روحانی هم بود و رفتوآمد خانوادگی با هم داشتیم.
روز ماهعسل! مهدی کارت بانکی من دست تو مانده است
داشتیم با همسرم به مشهد برای ماه عسل میرفتیم که بابا در لحظه بدرقه بغلم کرد و بغل گوشم گفت فکر کنم کارت بانکی من دستت مانده است! دست در جیبم کردم و کارت بابا را به خودشان دادم ولی هاج و واج نگاهش میکردم چون بابا دوباره به حرف آمد و گفت : چون از این به بعد خودت باید از پس زندگی مشترکات بربیایی و من دیگر نیستم.
بابا 20 میلیون داری؟ آخه چک دارم
هشت ماه پیش به بابا زنگ زدم و گفتم بابا جان، برای فردا چک دارم که 20 میلیوناش کم است، امکانش هست شما 20 میلیون به من قرض بدید تا من هفته بعد که پول دستم رسید پس بدهم؟ بابا خیلی با آرامش از پشت تلفن گفتند مهدی وقتی پول در حسابت نداری اشتباه کردی چک کشیدی و الآن از من قرض میخواهی، من پولی نمیدهم.
به مهدی بگو، به من چرا میگویی؟
بابا تقریبا همه کارهای خانواده را به من سپرده بود و حتی یک روز که لباسشویی خانه خراب شده بود مامان به با بابا تماس گرفته و میگوید لباسشویی خراب شده است! بابا هم گفته بود حاج خانم به من چرا میگویی به مهدی بگو.
کارنامه نوهها
خواهرم سه فرزند و من دو فرزند دارم که بابا عاشق نوههایش بود و هر وقت به تهران میآمد سعی میکرد همه را دور هم جمع کند، تولد همهمان هم یادش بود و حتما یک کادو برایمان میخرید! همیشه به کارنامه نوهها هم نگاه میکرد و بعد میپرسید حالا چه میخواهی از من؟
کادوی پدربزرگ شهید برای تولد بهمنماه امسال نوه
پسر بزرگ من یک روز از بابا خواست تا برایش موتور شارژی برای تولدش بخرد، تولد پسرم بهمن ماه هست ولی بابا یادش مانده بود و یک روز به من زنگ زد و گفت مهدی از طرف من یک موتور شارژی بخر و به محمدیاسین بده و این اواخر بعد از شهادت بابا وقتی به دفترش رفتم دیدم یک ماشین شارژی دیگه خریده و گذاشته کنار میزش! برداشتم و به پسرم دادم و گفتم این هم هدیه تولد از طرف حاجی بابا.
ببین چقدر نوههایش را دوست دارد
بابا نوههایش را خیلی دوست داشت و گاهی که نوهها دور هم جمع میشدند و به سر و کله هم میزدند و خانه را سرشان میگذاشتند بابا فقط میخندید و چیزی بهشان نمیگفت و من آن موقعها به خواهرم میگفتم میبینی تو رو خدا! ما بچه بودیم بابا میگفت بشینید سر جایتان و شلوغی نکنید ولی به این نوهها کسی حق ندارد بگوید بالای چشمات ابرو هست.
پیامکی از بابا
چند روز قبل از شهادت از مشهد برگشته و به من پیامک داد که بیمارستان را برای چه زمانی هماهنگ کردی؟ جواب دادم برای 17 خرداد؛ شب قبل شهادت هم یک پیامک دادم که یک نفر میخواهد نامهای به دست رئیس جمهور برساند، آن نامه را چطور به دست شما برسانم؟ بابا جواب داد خودم از مسیر راه میگیرم و دقیقا همان نامه بعد از شهادت از جیبشان پیدا کردیم.
بابا این حرفها چیه؟
6 ماه پیش بابا من را صدا زد و یکسری حرفها به من زد، گفتم بابا چه لزومی دارد اینها را به من میگویی؟ بابا خندید و گفت صرفا برای یادآوری! بعدش بابا گفتند وصیتنامهام در گاو صندوق بیت هست و اگر اتفاقی برای من افتاد آن وصیتنامه را از آنجا بردار؛ بعد از شهادت بابا رفتم و وصیتنامه را برداشتم و تحویل پدربزرگم دادم. بابا در وصیتنامهشان به اتحاد بین خانواده و ادامه دادن راه ولایت و مطیع رهبری اشاره کرده است.
بابا حاجی پیش فرشتههاست
همانطور که بابا عاشق نوههایش بود، نوهها هم یک وابستگی خاص به بابا داشتند و الان وقتی از پسرم و یا بچههای خواهرم میپرسم بابا حاجی کجاست میگویند رفته آسمان پیش فرشتهها.
تکیه کلام بابا
الله هدایت السین، الله عزیز السین، الله الله الله، اخلاص، اخلاص، اخلاص جزء تکیه کلامهای روزمره بابا بود که استفاده میکرد.
هدیه تولدم
یکی از به یادماندنیترین هدایایی که از بابا گرفتم و الان هم نگهش داشتم، یک تسبیح است، یکبار دست بابا یک تسبیخ میخدوز دیدم و گفتم بابا این چقدر قشنگ است! بابا تسبیح را گذاشت کف دستم و گفت این هم هدیه تولدت، مانده بودم چه هدیهای برایت بخرم.تولد امسال هم بابا زنگ زد و گفت برای جلسه خبرگان که آمدم هدیه تولدت را هم میآورم ولی تا جلسه خبرگان به شهادت رسید.
روز شهادت
ساعت حوالی 1:50 دقیقه بعد از ظهر روز 30 اردیبهشت ماه بود که از یکی از ادارهجات با من تماس گرفتند و گفتند بالگرد رئیس جمهور از رادار خارج شده است؛ به چند جا زنگ زدم که اطلاعی نداشتند ولی بعد از دقایقی موضوع تائید شد؛ یک پرواز به زور و سختی حل کردم و با اسنپ موتور خودم را به فرودگاه رساندم! همه به من میگفتند اصلا نگران نباش زیرا حاج آقا تماس داشته است ولی دلم آرام نمیگرفت و باید خودم را به آنجا میرساندم! از فرودگاه تبریز خودم را به مس سونگون رساندم با بچههای امدادگر و ارتش هماهنگ شدم و راهی جنگل شدیم.هوا خیلی سرد و بارانی و مهآلود بود، چشم چشم را نمیدید! مسیرهایی که به اندازه یک کف پا جا بود و لیز میخوردیم.مدام لوکیشنهای متفاوت میفرستاندند و ما به همه آنها سر میزدیم و در نهایت ساعت حدودا پنج و نیم صبح بود که گفتند بالگرد پیدا شد! وقتی آنجا رسیدیم دیدم بابا را داخل کاور گذاشتند، زیپ کاور را باز کردم آن لبخند همیشگی را بر لب داشت. یک انگشتر داخل جیباش بود! این انگشتری که در دستم است همان انگشتری است که در جیب بابا بود.
انگشتری که حضرت آقا به من داد
روز نماز شهدای خدمت توسط مقام مظعم رهبری ، من به هماهنگکننده مراسم گفته بودم که با همه خانواده اعم از مادر و خواهر و پدربزرگ و عمویم که مشکل ذهنی دارد خواهم آمد و آنها هم استقبال کردند! آن روزقبل از نماز به دیدار حضرت اقا رفتم به حضرت آقا گفتم که این انگشتر به یادگار مانده از پدرم است، شما هم به من یک یادگاری بدهید تا هر دو را تا عمر دارم نگه دارم، حضرت آقا دقیقا انگشتری که در دستشان بود را از دستشان درآوردند و به من دادند و این انگشتری که در دست چپم است نیز همان انگشتری است که حضرت آقا به من دادند.
هفت سال خستگی بابا جبران شد
مردم تبریز در تشییع و تدفین پیکر بابا سنگ تمام گذاشتند، بابا با عزت رفت و ان خستگی هفت سالهاش با آن مراسم بزرگ مردمی جبران شد.
سعی کردم پسر لایقی برای نام بابا باشم
در مراسم تدفین و تشییع بابا سعی کردم قوی باشم، اتحاد را بین همه حفظ کنم، میگفتند فلانی برود و تلقین بابا را بدهد ولی اجازه ندادم و خودم داخل قبر رفتم و خواستم تا آخرین لحظه کنارش باشم! مهر متبرک شده را از پدربزرگ گرفتم و به صورت بابا کشیدم، تلقین را دادم و بوسه آخر را بر پیشانی بابا زدم.
آخرین پیامک به بابا
در آن ساعاتی که در جستجوی بابا و همراهان بودیم، مدام به بابا زنگ میزدم، مدام باطری گوشی تمام میشد و با پاور بانک شارژ میکردیم! آخرش یک پیامک به بابا دادم و نوشتم بابا خیلی نگرانتم، لطف جواب بده! الآن 40 روز میگذرد و آن پیامک بیجواب مانده است.
لباسهای روز شهادت
چند روز پیش لباسهای روز شهادت بابا را تحویل گرفتم، لباسها کمی خونی و پاره شدهاند ولی تنها چیزی است که به یادگار برای ما مانده است.
به مهدی بگو چرا به من سر نمیزنی؟
چند روز پیش برای پیگیری کارهای بابا به تهران رفته بودم و نتوانستم سر مزار بابا بروم، یکی از دوستان با من تماس گرفت و گفت مهدی کجا هستی؟ گفتم دنبال کارهای بابا! گفت یک خوابی دیدم نمیدانم بگویم یا نه! گفتم حتما بگو؛ گفت دیشب حاج آقا به خوابم آمد و گفت مهدی چرا به من سر نمیزند؟ انگار آب سردی را از بالای سرم پایین ریختند، سریع بلیط گرفتم و آمدم تبریز! از یک و نیم شب تا خود اذان صبح کنار بابا نشستم.
کاش بابا بود و بهش میگفتم...
الآن دوست داشتم بابا میآمد و بهش میگفتم بابای عزیز من، خیلی دوستات دارم، خیلی زیاد دوستات دارم.
حضرت آقا به ترکی گفت میشناسم
وقتی خانواده شهدا به دیدار رهبر معظم انقلاب رفتیم، ایشان با تک به تک اعضای خانواده صحبت کردند و وقتی پدربزرگ من را به حضرت آقا معرفی کرد و گفت این هم پسر سید محمدعلی، حضرت آقا گفتند بله میشناسم، روز نماز شهدا با هم دیدار کردیم.
وقتی با خط بابا تماس گرفتم
خط بابا الآن دست من است و چند روز پیش دیدم باطری گوشی خودم تمام شد و مجبور شدم با خط بابا به خواهرم زنگ بزنم! من صدای لرزشهای خواهرم را از پشت تلفن شنیدم که چجوری گفت بابا!.
پرداخت پول عمل چشم یک بچه بعد از شهادت بابا
آن روز یک نفر پیامک داده بود که انگار قرار بود بابا پول عمل چشم فرزندش را پرداخت کند، تحقیق کردم و دیدم بابا بیش از 10 سال است که از این خانواده حمایت میکند، به همان شماره پیام دادم و گفتم شماره حساب را بدهید تا چند روز دیگر همه پول عمل چشم فرزندتان پرداخت خواهد شد. مگر میشود کارهای بابا را در نصفه بگذاریم؟
حرف آخر
این روزها هر کسی میخواهد یکجوری محبت و اراده خود به بابا را نشان دهد، اما در این میان برخی بحثهایی را شنیدیم که آدم را متاسف میکرد، از اینرو از همه عزیزان خواهشمندم اگر خاطرهای تعریف میکنند در چارچوب خودشان باشد! برای مثال یک مصاحبه را دیدم که از هشت نفر، هفت نفر گفته بودند که ما امین حاج آقا بودیم! این خیلی خندهدار است و اصلا سنخیت و راستیات ندارد یا مثلا یکی گفته بود که حاج آقا تمام شعرهایش را از من میگرفت! بابا به قدری مطالعه داشت که همه سخنرانیها و متونی که داشت را با دقت فراوان خودشان انجام میداد از اینرو از برخیها خواهشمندم اولا خاطرهسازی نکنند درثانی در چارچوب خودشان صحبت کنند. از اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی نیز درخواست کردم که اگر فیلم و مستندی قرار است در مورد پدر ساخته شود حتما با خانواده آلهاشم هماهنگ شوند.
13:53 - 6 تیر 1403