عباس؛ نذر مادر، عهد پدر و قدمهای پسر
امسال در مسیر پیادهروی اربعین، زائر کوچکی قدم به راه گذاشته که شناسنامهاش راز یک حضور دوباره را در دل خود دارد؛ پنجمین فرزند شهید «عباس اسدی» که پس از شهادت مظلومانه پدر در روزهای پرالتهاب دیماه ۱۴۰۴ به دنیا آمد و همنام پدر شد، حالا به نیابت از او و به جای او راهی جاده نجف به کربلا شده است.
خبرگزاری فارس_ قم: در قم، شهری که کوچههایش به نام علما و شهدا گره خورده و هر صحن و شبستانش خاطرهای از عهد و ایمان را در خود نگه میدارد، زندگی بعضی آدمها از همان روزهای اول، رنگ دیگری دارد.نه از آن رنگها که با اتفاقات روزمره میآید و میرود؛ از آن رنگهایی که ریشه در دعا و نذر و توسل دارد و بعدها، در بزنگاههای تاریخ، خودش را نشان میدهد.روایت شهید عباس اسدی، از همین جنس است؛ روایتی که از تخت بیمارستان و نگرانی مادر آغاز میشود، از خانهای ساده در قم عبور میکند، در میدان مسئولیت و دفاع از امنیت مردم قد میکشد و نهایتاً در عصر یک روز پرالتهاب دیماه ۱۴۰۴، به نقطهای میرسد که نام «عباس» معنای کاملتری پیدا میکند: سپر شدن برای دیگران.اما روایت، همینجا تمام نمیشود. شهادت، اگرچه پایانِ حضور زمینی یک نفر است، آغازِ جاری شدنِ یاد او در زندگی دیگران هم هست؛ در همسرش که حالا با پنج فرزند، بار سنگین دلتنگی را به دوش میکشد؛ در همکارانی که لحظههای آخر را فراموش نمیکنند؛ و در نوزادی که تازه چشم به جهان گشوده و نام پدر را بر خود دارد. این اربعین، پسرِ شهید، با نام «عباس»، به نیابت از پدر، در مسیر پیادهروی حضور دارد؛ با پیراهنی که عکس پدر بر آن نشسته و با نگاههایی که هر بار به آن تصویر میافتد، انگار دوباره یک جمله را تکرار میکند: «راه شهدا ادامه دارد.»این گزارش، روایتی است از یک نام و یک نذر، از یک انتخاب در عصر التهاب، و از قدمهایی کوچک در مسیر اربعین که معنایی بزرگ در دل خود حمل میکند.
نذرِ یک مادر و آغازِ یک نام
۲۵ شهریور ۱۳۶۷؛ قم. خانوادهای که دومین فرزندشان را در آغوش گرفتهاند، در روزهای اول تولد، نام «هادی» را برای نوزاد انتخاب میکنند.نامی زیبا، با معنایی روشن. اما زندگی گاهی همان ابتدا، آدم را به امتحان میکشد. بیماری شدید نوزاد، شادی خانه را به اضطراب تبدیل میکند؛ مادر، مثل خیلی از مادران این سرزمین که در لحظههای سخت، دلشان را به آسمان گره میزنند، راه توسل را انتخاب میکند: حضرت ابوالفضلالعباس (ع).نذر، یک قرارداد ساده نیست نذر، قولی است که آدم در اوجِ نیاز میدهد؛ وقتی هر درِ زمینی بسته است و دل، به دری بزرگتر پناه میبرد. مادر نذر میکند: اگر فرزندم شفا بگیرد، نامش را «عباس» میگذارم. شفا میآید و نام هم عوض میشود؛ از همان روز، «عباس» فقط یک اسم نیست؛ یک عهد است، عهدی که در سالهای بعد، در رفتار و منش و انتخابهای او خودش را نشان میدهد.کسانی که از نزدیکان شهید شنیدهاند، میگویند او از نوجوانی، با علاقه به هیئت و مسجد و مراسم اهلبیت(ع) بزرگ شد؛ اما آنچه او را متمایز میکرد، فقط حضور در مناسک نبود—یک «حس مسئولیت» بود. همان حس که بعدها، در سختترین ساعتها به کار آمد.
قم؛ شهری که آدم را مسئول بار میآورد
قم شهری است که در آن، سیاست و دین و جامعه، به شکل خاصی کنار هم قرار گرفتهاند؛ اینجا آدمها بیشتر از بسیاری شهرهای دیگر، با مفهوم «تکلیف» زندگی میکنند. تکلیف در معنای اجتماعیاش یعنی اینکه اگر آرامش مردم به خطر افتاد، اگر امنیت تضعیف شد، اگر فتنهای در گرفت، کسی نباید بگوید «به من چه».شهید عباس اسدی هم در چنین فضایی رشد کرد؛ فضایی که نقشآفرینی را نه در شعار، بلکه در عمل میخواهد. در خانوادهای که دومین فرزندش بود، مسئولیتپذیری آرامآرام در او شکل گرفت. دوستان و همکارانش بعدها از ویژگیهای شخصیتی او میگویند: آرام، اهل گفتوگو، کمحرف اما دقیق، و در عین حال، وقتی پای مردم وسط بود، قاطع و جدی.او اهل نمایش نبود؛ خیلی از کارهایی که برای مردم انجام میداد، در قاب عکسها ثبت نشد اما همین بیادعایی، بعدها باعث شد روایت شهادتش، بیش از آنکه یک تیتر باشد، به یک «روایت ملموس» تبدیل شود: روایت مردی که «شیفت نداشت»، اما «رفت».
دیماه ۱۴۰۴؛ روزهای التهاب و آزمونِ حضور
دیماه ۱۴۰۴، روزهای پرالتهابی بود؛ روزهایی که دشمنان انقلاب اسلامی با طراحی آشوبها تلاش میکردند امنیت کشور را بر هم بزنند؛ فضای شهرها ملتهب میشود؛ شایعه و تحریک در کنار تجمعات و درگیریها، برای برخی تبدیل به صحنهای میشود که میخواهند از آن ناامنی بسازند.در چنین روزهایی، دو دسته آدمها از هم جدا میشوند: کسانی که تماشاگر میمانند و کسانی که مسئولیت را به دوش میکشند. شهید عباس اسدی، از دسته دوم بود؛ او باور داشت دفاع از امنیت مردم، دفاع از خودِ زندگی است؛ از آرامش مادرانی که نگران فرزندانشاناند، از امنیت کسبهای که نانشان در گرو آرامش شهر است، و از آسایش خانوادههایی که حق دارند شب، بیدلهره بخوابند.عصر ۱۸ دیماه، با اینکه شیفت کاری نداشت، تصمیم میگیرد خانه را ترک کند همسرش در انتظار تولد پنجمین فرزندشان بود؛ خانهای که باید پر از مراقبت و همراهی میبود، در لحظهای حساس، او را میطلبید. اما او رفت؛ نه از سر بیتوجهی به خانواده، بلکه از سر باور به اینکه خانوادهی بزرگتر، همین مردماند.همکارانش میگویند که او در میدان، بیش از هر چیز تلاش کرد «تشدید درگیری» رخ ندهد. مسیرش، گفتوگو بود و دعوت به آرامش، در حقیقت همهی مدافعان امنیت، مسیرشان از درگیری شروع نمیشود؛ بسیاری از آنها اول با زبان تلاش میکنند. شهید اسدی هم همینگونه بود اما آشوبگران، زبان آرامش را برنمیتابند؛ او هدف حمله قرار گرفت، جراحات شدید برداشت و نهایتاً به شهادت رسید؛ شهادتی که به گفته نزدیکانش، سالها آرزویش را داشت.
شهادت؛ پایانِ حضور نیست، آغازِ روایت است
خبر شهادت، همیشه مثل یک موج در شهر میپیچد؛ قم، شهری است که شهادت را از نزدیک دیده؛ اما هر بار، این خبر تازه است، چون هر شهید، یک جهانِ شخصی دارد، یک خانه، یک همسر، چند کودک، چند آرزو، چند قفسه کتاب، چند مسیر تکراری، چند تماس تلفنی که دیگر تکرار نمیشود.برای خانواده شهید اسدی، شهادت یعنی خلأیی که با هیچ جملهای پر نمیشود. همسرش، در کنار داغِ رفتن همسر، باید با زندگی هم ادامه بدهد؛ با مسئولیت فرزندان، با سوالهایی که روزی در نگاه بچهها شکل میگیرد: «بابا کجاست؟» و «چرا رفت؟»و بعد، تولد پنجمین فرزند. نوزادی که پدرش را ندید، اما نامش را دارد. این «نام»، در فرهنگ ما فقط یک برچسب نیست. نام، یعنی میراث؛ یعنی اینکه کودک از همان آغاز، در خانهای نفس میکشد که قصهی پدر، مثل چراغ روشن است.
اربعین؛ جایی که دلتنگی تبدیل به قدم میشود
شهید اسدی هر سال، اربعین به «مشایه» میرفت؛ همان مسیر پیادهروی که از نجف تا کربلا، آدمها را از طبقات و زبانها و فرهنگها عبور میدهد تا در یک نقطه، زیر پرچم امام حسین(ع) به هم برسند.برای بسیاری، این سفر فقط یک زیارت نیست؛ تمرینِ وفاداری است. تمرینِ پیمان بستن دوباره با راهی که از عاشورا شروع شده و در تاریخ امتداد یافته است.اربعینِ امسال، اما اربعینِ دیگری است. اربعینی که جای خالی شهید، در هر قدم حس میشود، با این حال، اتفاقی که در روایت خانواده و همراهان میدرخشد، همین است: «نیابت».پنجمین فرزند شهید که تازه متولد شده و نام پدر را بر خود دارد به نیابت از پدر شهیدش، راهی اربعین شده است.امروز عباس اسدی نوزادی است با پیراهنی که عکس پدر بر آن نقش بسته. این تصویر، فقط یک قاب احساسی نیست؛ پیام اجتماعی دارد، نسلِ بعدی، حاملِ یاد و راهِ نسلِ قبل است.در مسیر پیادهروی، خیلیها عکس شهدا را در دست دارند. این سنت، در سالهای اخیر تبدیل به یک زبان مشترک شده است؛ تبدیل به زبانِ «یادآوری».اینکه امنیت، عزت و ایستادگی، هزینه داشته است اینکه این مسیر چه مسیر اربعین، چه مسیر انقلاب با خون کسانی رنگینتر شده که پای عهدشان ایستادند.
پیراهنی با عکس پدر؛ نمادِ ادامه یک مسیر روشن
وقتی عکس پدر بر پیراهن پسر نقش میبندد، آدم فقط با یک طرح چاپی روبهرو نیست آن عکس، معنای «حضور» دارد؛ حضوری که شهادت نتوانست قطعش کند. پسر، هنوز کوچک است، اما جامعه با دیدن او، معنایی بزرگتر را میفهمد: شهدا، در زندگی ما جریان دارند.در موکبها، در چهرههای خسته اما امیدوار زائران، در دستهایی که آب و چای و غذا تعارف میکنند، و در نگاههایی که گاهی از اشک خیس میشود، آن پیراهن یک پیام دارد: شهید فقط متعلق به خانوادهاش نیست؛ متعلق به مردم است.مردم وقتی چنین تصویری را میبینند، بسیاریشان بیاختیار مکث میکنند. بعضیها دعایی زیر لب میگویند، بعضیها سلام میدهند، بعضیها دست روی سینه میگذارند و رد میشوند؛ این احترام، احترام به یک فرد نیست؛ احترام به یک باور و معنا است.
زائرانِ نیابت؛ از شهدا تا کودکان بیگناه
کاروانهایی که عکس شهدا را در دست میگیرند، معمولاً فقط یک نام را یاد نمیکنند. در این پیادهروی، بسیاری به یاد رهبر شهید، فرماندهان شهید، کودکان بیگناه و همه شهدا قدم میزنند و بیعت میکنند؛ بیعت با همان حقیقتی که امام حسین(ع) برای آن ایستاد؛ حقطلبی و کرامت و عدالت.در روایت امسال، نام «کودکان بیگناه مینابی» هم در یادهاست؛ یادآوریِ مظلومیتهایی که در تاریخ این سرزمین ثبت شده و دلها را به هم نزدیک میکند. اربعین، جایی است که مردم یاد میگیرند غمهایشان را به هم وصل کنند؛ از داغِ یک شهید مدافع امنیت در قم تا داغِ کودکی بیگناه در نقطهای دیگر. این اتصالِ عاطفی، همان چیزی است که امت را «امت» میکند.
اربعین، یک رسانه است
اربعین فقط یک مراسم نیست؛ یک «رسانهی عظیم مردمی» است. رسانهای که با پاهای مردم کار میکند، با خدمت موکبداران پخش میشود، با اشکها و لبخندها روایت میسازد و با تصاویر شهدا معنا را منتقل میکند.وقتی در مسیر، عکس شهدا بالا میرود، آن عکسها به زبان تصویر میگویند: امنیت رایگان نیست، آرامش شهرها محصول مراقبت است؛ انقلاب با خون شهدا رنگینتر میشود؛ نه به این معنا که خون هدف است، بلکه به این معنا که راه، هزینه دارد و شهیدان، هزینهاش را دادهاند.در این میان، روایت شهید عباس اسدی یک ویژگی خاص دارد: او «در خانه نماند»، آن هم در لحظهای که میتوانست بگوید «شیفت ندارم». همین انتخاب، روایت او را تبدیل به یک درس اجتماعی میکند؛ مسئولیتپذیری، گاهی از همان لحظههای کوچک شروع میشود.
از قم تا کربلا؛ یک خط مشترک
بین قم و کربلا، فقط فاصله جغرافیایی نیست؛ یک خط مشترک معنایی وجود دارد. قم، شهرِ درس و دعا و تکلیف است، کربلا، شهرِ خون و پیام و بیداری.کسانی که از قم راهی اربعین میشوند، این خط را با دلشان دنبال میکنند از مدرسه و مسجد و هیئت تا صحن حرم و بینالحرمین.برای خانواده شهید اسدی، این خط حالا رنگ دیگری دارد، وقتی فرزند نوزاد، به نیابت از پدر شهیدش در مسیر حاضر میشود، یعنی این خانواده تصمیم گرفتهاند داغ را به «انفعال» تبدیل نکنند؛ داغ را به «ادامه» تبدیل کنند و این، شاید سختترین کار است.
قاب آخر؛ بیعتی که در قدمهاست
راه طولانی است؛ اما در اربعین، طول راه به اندازهی نیت آدمها معنا دارد. هر قدم، یک ذکر است؛ هر مکث، یک دعاست؛ هر نگاه به عکس شهدا، یک عهد دوباره.نوزادِ خانواده شهید اسدی، هنوز معنای اربعین را با ذهنش نمیفهمد، اما با حضورش با نامش با پیراهنی که عکس پدر را بر خود دارد به مردم یادآوری میکند که شهادت، روایتِ تنها یک خانواده نیست. روایتِ یک ملت است که در بزنگاهها، مردانی داشته که برای آرامش دیگران، از آسایش خود گذشتهاند.و شاید همین است پیامِ بزرگ این روایت این راه، با اشک و لبخند و داغ و دعا ادامه پیدا میکند و خون شهدا، نه پایان، که آغازِ یک رنگ تازه در تاریخ است رنگی که هر سال در اربعین، پررنگتر دیده میشود.#اربعین #پیادهروی_اربعین #عباس_اسدی 17:12 - 10 مرداد 1405