سایه مرگ بر اتاق‌های زایمان‌ غزه!

جنین در شکم امل چرخیده بود. باید فوری عمل می‌شد. یحیی رضایت داد و پشت در اتاق عمل منتظر ماند. امل می‌ترسید نه از وضعیت آخرالزمانی بیمارستان، از فکری که توی سرش رژه می‌رفت: «نکند یحیی شهید شود!»
گروه زندگی: امل دلشوره داشت. هر بار که یحیی روپوش خبرنگاری‌اش را می‌پوشید و پایش را از در خانه بیرون می‌گذاشت آرام و قرار برای او نمی‌ماند. اما به روی خودش نمی‌آورد. خبر پر تکرار شهادت خبرنگاران، نگرانی‌اش را بیشتر می‌کرد مخصوصا حالا که باردار بود. خوب همسرش را می‌شناخت. یحیی صبیح کسی نبود که پشت میز بنشیند، خبرنگار میدان بود. همین هم اضطراب امل را چند برابر می‌کرد.وقتی استرس تا بیخ گلویش می‌رسید و تهوع بارداری‌اش شدت می‌گرفت. چیزی به یحیی نمی‌گفت که نرو! بمان یا باش! فقط با یک جمله یادش می‌انداخت به خاطر او و بچه‌ها زنده بماند. آن روز هم مثل همیشه به یحیی پیام داد:« یادت نره یه دختر کوچولو منتظرته! سالم برگرد بابا یحیی.» چند دقیقه بعد وسط خرابی آنتن و اینترنت پیام یحیی روی تلفنش نشست. یک آیه از قرآن بود:«قُل لَّن يُصِيبَنَا إِلَّا مَا كَتَبَ ٱللَّهُ لَنَا؛ بگو هرگز چیزی به ما نمی‌رسد مگر آنچه خدا برای ما مقدّر کرده است.»با یحیی در دانشگاه آشنا شدند، هر دو رسانه می‌خواندند البته با گرایش‌های متفاوت. دل یحیی روز فارغ التحصیلی بند امل شد. وقتی امل برای سخنرانی مراسم پشت تریبون رفت عشق برای یحیی معنا پیدا کرد. ازدواج‌شان با به دنیا آمدن پسرهایشان براء و کنان رنگ و بوی دیگری گرفت. یحیی عاشق پسرهایش بود اما وسط بازی‌ با آنها همیشه به شوخی و خنده می‌گفت:« امل این خونه فقط یه دختر کم داره‌!» عاقبت دختردار شدند اما یحیی فقط به اندازه یک بار بغل گرفتن دخترکش زنده ماند!

بارداری در دل ویرانی

تقریباً یک سال از جنگ گذشته بود که امل باردار شد. شرایط زندگی سخت بود. یحیی کمتر به خانه می‌آمد. براء و کنان هنوز خیلی کوچک بودند و بهانه بابا را می‌گرفتند. وقتی موشک‌های اسرائیلی خانه را می‌لرزاند، بی‌قراری‌شان برای بابا بیشتر هم می‌شد. یحیی چند وقت یک‌بار با سر و وضع آشفته به خانه برمی‌گشت، بچه‌ها را می‌دید، برایشان غذا می‌آورد و دوباره راهی می‌شد. با اینکه همیشه می‌خندید و شوخی می‌کرد اما امل فرق خنده‌های واقعی و ساختگی‌اش را می‌دانست. می‌دانست یحیی از بس تکه‌تکه شدن مردم و سوختن بچه‌ها را پوشش داده افسردگی گرفته و خنده‌هایش واقعی نیست. بارداری امل آبی بود روی آتش افسردگی یحیی، مخصوصا زمانی که فهمید مسافرکوچولوی توی راه‌شان دختر است. این چند وقت جنگ، یکی یکی عزیزان‌شان را گرفته بود. برادر امل، خواهر یحیی و... حالا این دختر بوی زندگی می‌داد. وسط آن نسل کشی، تجهیزات پزشکی آنطور نبود که امل تحت نظر باشد. فقط چندباری به بیمارستان سر زد. دستگاه سونوگرافی بیمارستان که به طرز معجزه‌آسایی دوام آورده بود جنسیت فرزندشان را پسر تشخیص داد. همان موقع هم یحیی تصمیم گرفت اسم پسرش را محمود بگذارد. به یاد پسرعموی شهیدش که رفیق روزهای سخت هم بودند.

سرنوشت مشترک تازه پدرهای غزه

ماه هشتم و آخرین باری که امل برای سونوگرافی به بیمارستان رفت. دکتر جنین را نشان امل داد و سعی کرد حواسش را از صدای موشک‌هایی که جایی دور تر روی زمین می‌نشست پرت کند:« چه دختر قشنگی دارید، سالم و سرحال!» امل گوش تیز کرد: دختر؟! از روی تخت سونوگرافی بلند شد. شماره‌ی یحیی را گرفت:«یحیی دختره! بچمون دختره!»امل از صدای لرزان یحیی پشت تلفن متوجه گریه‌اش شد:«این بهترین خبریه که توی کل عمرم شنیدم!»برای او هم بهترین خبر بود. با وجود دخترشان پای یحیی را به زندگی بند می‌کرد. حالا حداقل اگر در دل معرکه هم می‌رفت به شوق دخترش زنده می‌ماند. روزهای آخر، یحیی مدام به بازار رفت و آمد داشت. چند مغازه سیسمونی فروشی از جنگ جان سالم به در برده بودند. یحیی از آنجا برای دخترش لباس خرید. برای امل هم چند مسکن قوی پیدا کرد تا بعد از زایمان زودتر سرپا شود. هر وقت بیرون بود زنگ می‌زد و با شوق می‌گفت:«أمل، باورت میشه پوشک پیدا کردم! میخای بخرم؟!»امل آرام تر شده بود، فکر شهادت یحیی کم‌کم داشت از سرش بیرون می‌رفت که ایمن جدی شهید شد. ایمن خبرنگار بود. وقتی بیرون از بیمارستان انتظار تولد فرزندش را می‌کشید با یک موشک اسرائیلی شهید شد. شاید برای دنیا، شهادت یک خبرنگار، دیگر چیز تازه‌ای نبود. اما برای امل نه. در غزه کم داغ ندیده بود. همین چند وقت پیش، خانواده‌ی خواهر و برادرش شهید شدند. خم به ابرو نیاورد. ایستاد و «حَسبیَ‌الله» گفت. اما حالا می‌لرزید. چند لقمه نانی را که خورده بود بالا آورد. جنین، گوشه دلش مچاله شد...نکند یحیی هم شهید می‌شد؟! نه غزه نمی‌توانست آنقدر با او بی رحم باشد... اما بود!

سنا آمد، بابا رفت!

هر روز بمباران، کشتار، نسل‌کشی امل را ترسانده بود. می‌ترسید صدای یکی از این موشک‌ها که ناغافل مهمان‌شان می‌شود زهره‌ی بچه را بترکاند. مدام با خودش کلنجار می‌رفت نکند موقع زایمانش بیمارستان بمباران شود یا دوباره آواره شوند. آن‌قدر فکر و خیال‌ سراغش آمد که دردش زیاد شد. یحیی دو روز تمام در خانه ماند و سرکار نرفت. نصفه‌شب درد امانش را برید. پای پیاده به سمت بیمارستان الصحابه راه افتادند. هیچ وسیله نقلیه و ماشینی نبود وخدا می‌داند چه بر او گذشت تا به بیمارستان رسیدند.جنین در شکم امل چرخیده بود. باید فوری عمل می‌شد. یحیی رضایت داد و پشت در اتاق عمل منتظر ماند. رد خون کف بیمارستان کشیده شده بود. مجروحان روی زمین خوابیده بودند. امل می‌ترسید نه از وضعیت آخرالزمانی بیمارستان، از فکری که توی سرش رژه می‌رفت:«نکند یحیی شهید شود!» سنا که به دنیا آمد یحیی دخترکش را بغل گرفت. امل هنوز از تأثیر مسکن‌ها گیج بود. چشم که باز کرد و یحیی را سالم و خوشحال روبه‌رویش دید خیالش راحت شد. خودش را به مسکن‌ها سپرد و خوابید. یحیی در گوش سنا اذان گفت. عکس یادگاری‌اش را با او گرفت. پیشانی امل را بوسید و رفت. می‌خواست تولد پرنسس کوچولویش را جشن بگیرد. قرار بود در تنها رستوران موشک نخورده غزه، همکارانش را باقلوا مهمان کند. اما قبل از آنکه سفارششان حاضر شود یک موشک اسرائیلی ضیافت‌شان را عزا کرد و یحیی شهید شد.*وقتی امل از اتاق عمل بیرون آمد، هنوز بی‌هوش بود این فیلم را یحیی چند لحظه قبل از شهادتش برایش گرفت و به یادگار گذشت.
۱۰۸ KB

از تهران تا غزه!

چند روز بعد از شهادت یحیی سراغ امل رفتم. با اینکه داغدار بود زود جوابم را داد. حیرت کردم از صبوری‌اش اما خودش می‌گفت: بعد از یحیی لجباز شده تا روی دنیا را با صبرش کم کند. سوال‌هایم را ترجمه و برایش تا غزه حواله کردم. امل هم یک شب تا صبح نشست و جوابم را داد. فقط شب‌ها اینترنت داشت. علاوه بر آن تازه مادر شده بود و باید با دردهایش کنار می‌آمد، با شب‌بیداری‌های سنا، با بهانه‌های برا و کنان برای بابا. بالاخره هر طور که بود وسط آن جهنمی که اسرائیل برایشان ساخته خط به خط زندگی‌اش را برایم گفت.من اما هنوز سوال داشتم. هر چند قصه یحیی را تا خط آخر خواندم اما سرگذشت امل تازه از همین خط آخر شروع می‌شد. زنی داغدار با سه بچه قد و نیم قد چطور می‌توانست در غزه دوام بیاورد؟! از سختی شرایطش بدون یحیی می‌پرسم و امل برایم از دل جنگ می‌نویسد.«ما در یک خانه‌ اجاره‌ای زندگی‌ می‌کنیم. خانه‌ای که ۲۰ بار از آن آواره شدیم و دوباره به آن برگشتیم. هر بار که برمی‌گشتیم یک جایش آسیب دیده بود. یک بار دیوار اتاق ریخته بود، یک‌بار پنجره‌ها شکسته بود، سقف آشپزخانه ترک برداشته بود و... اما من و یحیی هر بار با عشق خانه را دوباره تعمیر می‌کردیم. دوست دارم جنگ همین یک خانه را برایم بگذارد. سرپناه بچه‌هایم است و هنوز بوی یحیی را می‌دهد.»

روزمرگی های مادری که حالا پدر شده

امل بی آنکه نفس بگیرد کلمات را پشت سر هم برایم تایپ می‌کند. طومار بلندی که قرار است برایم ارسال شود شرح سختی‌های یک مادر است در غزه.بالاخره پیامش روی گوشی‌ام می‌نشینید:«صبح‌ها از لحظه‌ای که چشم‌هایم را باز می‌کنم. وقتی هنوز در رختخوابم به این فکر می‌کنم که بچه‌هایم زنده هستند؟ شب بدون بمباران گذشته؟ آب آمده؟ امروز نان هست؟گاز همیشه قطع است. مجبوریم روی چوب یا زغال آتش درست کنیم، حتی اگر دودش خفه‌کننده باشد. در روز فقط یک ساعت آب داریم. آب آشامیدنی تمیز به آسانی در دسترس نیست، یا باید آن را گران بخریم، یا باید آب آلوده را بجوشانیم. برق چند ساعت در روز می‌آید. بعضی روزها حتی به اندازه شارژ تلفن‌هایمان هم برق نداریم.برای اینکه حواس بچه‌ها از جنگ پرت شود با آنها بازی می‌کنم، برایشان کتاب می‌خوانم، مدام بغل‌شان می‌گیرم. اما چطور می‌توانم به یک بچه توضیح بدهم چرا نمی‌تواند به مدرسه برود؟چرا دوستش مرده؟ چرا بابا دیگر به خانه نمی‌آید؟! امکانات پزشکی بسیار محدود است بچه ها که مریض می‌شوند قرص و دارویی نیست فقط باید برایشان دعا کنم. با این حال من تلاش می‌کنم سرپا بمانم. غذا می‌پزم، خانه را تمیز می‌کنم، ترسشان را می‌شنوم، و ترسم را از آنها پنهان می‌کنم. چون من یک مادرم که حالا پدر شده!»
سنا آرام و قرار ندارد. مثل روزی که اولین بار پدرش او را بغل گرفت. امل برایم می نویسند: شاهزاده کوچولوی یحیی بیدار شد. باید بروم. بعد هم خداحافظی می‌کند و می‌رود. از پشت خط حدس می‌زنم حتما حالا امل دور از چشم بچه‌ها و در تاریکی نشسته و گریه می‌کند. خودش بین مصاحبه‌ اعتراف کرد. خودش گفت سنا هر بار و با هر تکانش او را یاد یحیی می‌اندازد. چندبار که با یحیی درباره کارش حرف زده بودند . یحیی گفته بود: من کار می‌کنم تا دنیا درد بچه‌های‌ غزه را بفهمد. عمو یحیای بچه‌های غزه حالا کجا بود که دوربینش را به دست بگیرد و بنویسد در غزه خانه‌ای بابا ندارد! #غزه #خبرنگار #شهادت #بارداری #فرزندآوری #جمعیت
22:44 - 6 خرداد 1404

3 بازنشر17 واکنش
33٫8k بازدید


7 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌میلاد منیعی‌
@miladmaniee6 خرداد 1404
در پاسخ به
خدا قوت 👌

تصویر نمایه‌ی ‌الهام موذنی‌
@Emoazeni6 خرداد 1404
بارک الله فیک....خدا بهت اجر بده که هر بار با قلمت صدای قلب‌های زخمی خانواده‌های فلسطینی رو به تصویر می‌کشی... تو در حالی روایت مقاومت و امید می‌نویسی که خیلی ها در جهان اسلام حتی نگاهشون به غزه را فراموش کردن و سرگرم زندگی روزمره‌ان. کار تو نه فقط خبررسانی، بلکه یک ایستادگی در برابر فراموشیه

@user17091000718828382957 خرداد 1404
در پاسخ به
جنایت جانیان انسان نما را بیشتر منعکس کنید . تا همگی پی به ماهیت دیو صفت این موجودات بد تر از حیوان را ببرند .

تصویر نمایه‌ی ‌سرباز خمینی کبیر‌
@user1708659474537 خرداد 1404
در پاسخ به
چقدر شما مظلومیدچقدردنیا به شمابدهکارهقلبمون براتون پاره پاره س خواهرکاری ازمون برنمیاد😭😭😭دعای هر صبحم بعد نماز نابودی امریکا واسرائیلهالهی آتش به هست و نیستشون بیافتهخونخوارهای کثیف پلید😡

تصویر نمایه‌ی ‌مینا فرقانی‌
@MinaForghani7 خرداد 1404
در پاسخ به
خدا به قلمت و توانت برکت بده که صدای این مردم مظلوم هستی...

تصویر نمایه‌ی ‌نورالهدا‌
@Mahoor7 خرداد 1404
در پاسخ به
... چطور می‌توانم به یک بچه توضیح بدهم چرا نمی‌تواند به مدرسه برود؟ چرا دوستش مرده؟ چرا بابا دیگر به خانه نمی‌آید؟...

تصویر نمایه‌ی ‌نورالهدا‌
@Mahoor7 خرداد 1404
در پاسخ به
با این حال من تلاش می‌کنم سرپا بمانم. غذا می‌پزم، خانه را تمیز می‌کنم، ترسشان را می‌شنوم، و ترسم را از آنها پنهان می‌کنم. چون من یک مادرم که حالا پدر شده...