جشن تولدی برای ۶۰ هزار کودک غزه
بین همه آنهایی که تابهحال از پشتیبانی بیحد و حسابشان از مقاومت نوشتهام امیرعلی کوچکترین سرباز ایرانی مقاومت است. سرباز سهسالهای که دغدغه و اصرارهای او جنبشی را در خانواده به راه انداخته است.
گروه زندگی: امیرعلی نشسته بود پای تلویزیون و طبق معمول شبکه پویا را تماشا میکرد. بعد از پخش کارتون موردعلاقهاش، تصویر کودکانی در قاب تلویزیون منتشر شد که جنگ، خانه، خانواده، اسباببازیهایشان و حتی لذت دیدن یک انیمیشن را هم از آنها گرفته بود. دلش طاقت نیاورد مثل فشفشه دوید در اتاق و لباس پلیسیاش را پوشید و تفنگ اسباببازیاش را از بین کوه وسایل بازیاش بیرون کشید. چند لحظه بعد در آشپزخانه بود و زهرا خانم را سؤالپیچ میکرد. _مامان من میخوام با آدم بدا بجنگم، چیکار باید کنم؟! _کدوم آدم بدا مامان؟!_همونا که بچههای غزه رو اذیت میکنند و خونهشون رو خرابکردن._آها اسرائیل. زهرا خانم نشسته بود کف آشپزخانه و با یکدست امیرمحمد یکساله را بغل گرفته بود و با یکدست دیگر هم نمنمک ناهار پسرهایش را آماده میکرد اما با ششدانگ دلش قربان قد و بالای امیرعلی سهسالهای میرفت که با سن کمش دغدغههای بزرگ، بزرگ در سر داشت. امیرعلی چانه مادرش را گرفت و صورتش را از ظرف سالاد به سمت خودش چرخاند: مامان میگم چیکار کنم که بچهها خوشحال شن؟! این اولین باری نبود که امیرعلی این سؤال را میپرسید و خب آقای پلیس آماده رزم این بار دیگر جواب میخواست. چشم دوخته بود به زهرا خانم و تجربه نشان داده بود تا جوابش را نگیرد چانه او را ول نمیکند. _ خب آقا پلیس میتونیم براشون غذا بخریم، لباس بخریم اصلاً میتونیم براشون تولد بگیریم! چشمهای امیرعلی از هیجان کلمهٔ دوستداشتنی که شنیده بود درشتتر شد: تولد؟! _آره مامان اون هم نه برای یه نفر برای ۶۰ هزار تا بچه فلسطینی!
سهسالهای که تمام خانواده را برای کمک به مقاومت به صف کرد
بین همه آنهایی که تا به حال از پشتیبانی بی حد و حسابشان از مقاومت نوشتهام امیرعلی کوچکترین سرباز ایرانی مقاومت است که دغدغه و اصرارهای او جنبشی را در خانواده به راه انداخته است. سرباز سهسالهای که خبر تولد گرفتنش برای کودکان غزه به گوشم رسیده و قهرمان روایت امروزم شده است. وقتی برای مصاحبه به سراغش میروم با همه شر و شیطانیاش خجالت میکشد و حرفها را ریز ریز در گوش مادرش میگوید تا او برایم تعریف کند. از ماجرای تولدی میپرسم که برای کودکان غزهای گرفتهاند، از اینکه چرا بین کارهای متداولی که در پشت جبهههای لبنان و غزه انجام میشود دست به ایده تر و تازه تری زدهاند. زهرا خانم میگوید:«راستش چون امیرعلی دلش میخواست کاری انجام بدهد سعی کردیم ایدهای را اجرایی کنیم که در لحظه به لحظه آن دخیل باشد و مناسب سنش باشد. از طرفی شبکه پویا پویشی با این عنوان داشت که در یک سال گذشته ۶۰ هزار نوزاد فلسطینی در غزه به دنیا آمدهاند و از بچهها دعوت میکرد که بیایند جلوی دوربین و تولد آنها را تبریک بگویند یا برایشان یک جشن تولد ساده و قشنگ برگزار کنند. امیرعلی هم دلش میخواست این کار را انجام بدهد با این تفاوت که قرار شد ما هدیههای تولد و پساندازهایی که تا به حال برای بچهها جمع شده بود را به حساب دفتر معظم رهبری واریز کنیم.»
شیرخشکهایی که کادوپیچ شده به غزه و لبنان میرسد
روز میلاد حضرت زینب سلامالله علیها در تقویم مشخص شد. برای برگزاری جشن تولد بچههای غزه اتفاقا چند روز بعد نیز اولین تولد سیدامیرمحمد بود. مهمانها به بهانه میلاد حضرت زینب سلامالله علیها دعوت شده بودند اما بعضیها که در خاطرشان مانده بود تولد امیرمحمد همین نزدیکی است دست پر و با کادوهای نقدی آمده بودند. جشن، جشن کودکان غزه بود و هدیه هم برای آنها برای همین هم زهرا خانم که داشتن نوزاد را به تازگی تجربه کرده بود، همه آن ۵ میلیون هدیه نقدی را به حسابی واریز کرد که برای خرید شیرخشک تعیین شده بود. این مدت هر بار امیرمحمد غذایش دیر شده بود و از گرسنگی خانه را روی سرش میگذاشت زهرا خانم بیطاقت مادرانی میشد که مثل حضرت رباب سلامالله علیها برای سیر کردن فرزندشان چیزی نداشتند، شاید این چند قوطی شیرخشک میتوانست مادری را از شرمندگی نوزادش نجات بدهد و طفلی را سیر کند. شاید علیاصغری از صدها علیاصغری که در غزه شهید میشوند را زنده نگه میداشت. کادوهای امیرمحمد که نذر غزه شد زهرا خانم هم پلاک و زنجیر از گردن درآورد تا در جهاد زنانهای که به راه افتاده بود او هم پیشکشی برای لبنان داشته باشد. امیرعلی اما همچنان اصرار داشت خودش با پول خودش برای بچههای جنگ زده غذا و لباس بخرد برای همین هم همهی پساندازی که مادر و پدر از ابتدای تولد برایش کنار گذاشته بودند را بخشید.پساندازی به اندازه چند سکه پارسیان و پول نقد، بین حرفهایش هم گفته بود که میخواهد دفعه بعدی که تلویزیون بچههای غزه را نشان داد خوشحال باشند.
دلم میخواست به جنگ اسرائیل برم اما...
حالا هر روز امیرعلی سرک میکشد در آشپزخانه و با لحن شیرین کودکانهاش میگوید:«مامان میشه دوباره کیک بپزیم برای بچههای غزه. خودم هم کمکت میکنم. آخه هنوز خونهشون درست نشده، هنوز اسباب بازی ندارن.» باهم قرار گذاشتهاند هرچند وقت یکبار برای بچههای غزه تولد بگیرند و آنچه در توانشان بود را پیشکش مقاومت کنند.مصاحبهام تمام شده اما دلم میخواهد فیض هم صحبتی با سه سالهای را داشته باشم که یک خانواده را در یاری مقاومت به جنب و جوش انداخته اما هرچه میپرسم پشت چادر مادرش قایم میشود و چیزی نمیگوید. بین آن همه سوال که امیرعلی در جوابش سکوت تحویلم داده سوال آخرم بیجواب نمیماند. وقتی از رویاهای آیندهاش میپرسم و میگویم: امیرعلی بزرگ بشه چیکاره میشه؟! قفل لبهایش میشکند: من میخام بزرگ شدم برم با آدم بدا بجنگم با اسرائیل اما مامانم میگه تا من بزرگ شم اسرائیل دیگه کامل کامل نابود شده!راست میگوید ما هم یقین داریم تا امیرعلی قد بکشد و برای خودش مردی شود مهلت ۲۵ ساله اسرائیل هم تمام شده و دنیا از نحسی وجودش پاک میشود آن روز همه بچهها چه در ایران و غزه چه در لبنان و یمن میخندند، بدون آنکه کسی چشم به خانه و وطنشان داشته باشد. #مقاومت#لبنان #غزه #ایران #تولد 20:04 - 30 آبان 1403