«آقا ملکی»؛ مردی که ۴۴ سال کنار رهبر انقلاب ماند

۴۴ سال پیش، وقتی حاج‌حسین ملکی از وادقان کاشان راهی تهران شد، شاید خودش هم نمی‌دانست یک تصمیم ساده، او را وارد مسیری می‌کند که چهار دهه بعد، خاطراتش از زندگی و منش رهبر انقلاب به یکی از شنیدنی‌ترین روایت‌های عمرش تبدیل شود.
خبرگزاری فارس، چهارمحال و بختیاری| مسجد جامع وادقان، این بار حال و هوای دیگری دارد. صدای اذان در فضای مسجد می‌پیچد و مردی که بیش از چهار دهه مؤذن و مکبر بوده، بار دیگر در زادگاهش اذان می‌گوید؛ حاج‌حسین ملکی، همان مردی که ۴۴ سال از عمرش را در تهران و در جوار رهبر انقلاب گذرانده است.او اهل روستای وادقان کاشان است؛ روستایی که امروز برای استقبال از یکی از فرزندان قدیمی خود، حال و هوای دیگری دارد. مردم آمده‌اند تا از مردی تجلیل کنند که سال‌های طولانی در بیت رهبر انقلاب خدمت کرده و خاطراتی از آن روزها در سینه دارد که برای بسیاری شنیدنی است.از وادقان تا تهرانقصه حاج‌حسین ملکی از ۴۴ سال پیش آغاز شد؛ زمانی که از وادقان راهی تهران شد. علاقه او به حضور در جبهه و خدمت در آن روزهای پرالتهاب، مسیر زندگی‌اش را تغییر داد.اما قرار نبود این مسیر به جبهه ختم شوددر جریان پیگیری‌هایش برای رفتن به جبهه، پای او به ریاست‌جمهوری باز شد. آنجا از او درباره سوابق و توانایی‌هایش پرسیدند و مدتی بعد، نامه‌ای مسیر زندگی‌اش را برای همیشه تغییر داد؛ نامه‌ای که زمینه خدمت او در کنار رهبر انقلاب را فراهم کرد.ملکی می‌گوید لطف و اعتماد رهبر انقلاب باعث شد سال‌ها در کنار ایشان بماند؛ سال‌هایی که از نزدیک، رفتارهای روزمره و سبک زندگی ایشان را دیده و از هر کدام درسی برای خود گرفته است.«حاج‌آقا، چای شما خوردن دارد!»خاطرات حاج‌حسین از آن سال‌ها فقط به جلسات رسمی و اتفاقات مهم محدود نمی‌شود؛ اتفاقاً جذاب‌ترین بخش روایت او، همین جزئیات ساده زندگی است.از خرید خانه گرفته تا آوردن چای، از همراهی در رفت‌وآمدها تا لحظاتی که فرصتی برای گفت‌وگو پیش می‌آمد.
ملکی با لبخند از همان روزهایی می‌گوید که چای برای رهبر انقلاب می‌برد و حالا بعد از گذشت سال‌ها، آن لحظات ساده برایش تبدیل به خاطره‌ای ماندگار شده است.او در میان خاطراتش از روزی می‌گوید که دو خواسته از رهبر انقلاب داشت؛ یکی اینکه روزی برایش نماز بخواند و دیگری اینکه چیزی برای کفن خود به او بدهد.می‌گوید رهبر انقلاب خودشان چیزی برای او انتخاب کردند و آوردند، اما تقدیر به گونه‌ای دیگر رقم خورد و آن اتفاق، پیش از آنکه حاج‌حسین تصور می‌کرد، رخ داد.پولی که باید به فقیر می‌رسیدیکی از خاطراتی که ملکی با تأکید بیشتری از آن یاد می‌کند، توجه رهبر انقلاب به نیازمندان است.می‌گوید گاهی پولی در اختیارش قرار می‌گرفت تا به نیازمندان کمک کند؛ اما تأکید این بود که این پول صرف کارهای جانبی نشود و مستقیم به دست نیازمند برسد.روایت او از این رفتار، تصویری روشن از حساسیت رهبر انقلاب نسبت به حفظ بیت‌المال و پرهیز از هزینه‌های غیرضروری ارائه می‌دهد.
ملکی حتی از حساسیت ایشان نسبت به اسراف در ساده‌ترین مسائل زندگی می‌گوید؛ از خاموش کردن چراغی که ضرورتی برای روشن بودنش وجود نداشت تا تذکر درباره کارهایی که ممکن بود به ظاهر کوچک باشند، اما از نگاه ایشان مصداق اسراف محسوب می‌شدند.برای او، اینها فقط خاطرات روزمره نیست؛ «درس» است. درس‌هایی که به گفته خودش، در طول سال‌ها از نزدیک آموخته است.وقتی انفجار همه‌چیز را تغییر داداما در میان همه خاطرات، یک روز برای حاج‌حسین رنگ دیگری دارد؛ روز حادثه انفجار در بیت رهبری. او در آن زمان در بخش حراست حضور داشت و در محل استراحت بود که صدای انفجار همه‌چیز را به هم ریخت.می‌گوید در آن لحظات، همه به سمت محل حادثه رفتند و خودش نیز در میان آن اتفاقات قرار گرفت. اما آنچه از آن روز برایش مانده، تنها صدای انفجار و اضطراب آن لحظات نیست؛ جمله‌ای است که از رهبر انقلاب شنید:«بدون اجازه برگ از درخت نمی‌افتد.»برای حاج‌حسین، این جمله تبدیل به یکی از مهم‌ترین درس‌های زندگی شده است؛ اینکه انسان باید وظیفه خود را انجام دهد و در برابر تقدیر الهی، خود را بیهوده فرسوده نکند.۴۴ سال مؤذنی؛ این بار در وادقانسال‌ها گذشته است. حاج‌حسین ملکی امروز به روستای زادگاهش بازگشته است؛ اما صدای اذانش هنوز همان حال و هوای سال‌های دور را دارد.او که ۴۴ سال در مسجد و در کنار مردم و در جایگاه مؤذن و مکبر خدمت کرده، این بار در مسجد جامع وادقان اذان گفت؛ اذانی که برای مردم روستا فقط یک اذان معمولی نبود.
13 MB
مردم وادقان آمده بودند تا از فرزند روستایشان تجلیل کنند؛ مردی که بخش بزرگی از عمر خود را در خدمت گذرانده و حالا پس از چهار دهه، گنجینه‌ای از خاطرات را با خود به زادگاهش آورده است.حاج‌حسین ملکی شاید امروز بیش از هر چیز یک خاطره‌گو باشد؛ خاطره‌گویی که از ۴۴ سال هم‌نشینی و خدمت، روایت‌هایی ساده اما عمیق در ذهن دارد؛ روایت‌هایی از توجه به مردم، کمک به نیازمندان، ساده‌زیستی و پرهیز از اسراف.و شاید مهم‌ترین بخش این قصه همین باشد؛ مردی که از یک روستای کاشان راهی تهران شد تا روزی به جبهه برود، اما سرنوشت او را به مسیری برد که ۴۴ سال در کنار رهبر انقلاب بماند و امروز، پس از این همه سال، دوباره در همان روستای کوچک وادقان بایستد و برای مردم زادگاهش اذان بگوید.
20:45 - 3 شهریور 1405



4 Replies

Profile picture of ‌سلمان مهدوی‌
Replying to
جا داره چندین جلد کتاب از خاطرات ایشون نوشته بشه.پ.ن: نباید مثل دهه ۶۰ نسبت به خاطره نویسی کم کاری شود .

Replying to
خوش به سعادت آقای ملکی که ۴۵سال از نزدیک در کنار امام شهیدمان بوده .چیری که آرزوی من بود که نوکر آقا باشم

Profile picture of ‌علیرضا زیگلری‌
Replying to
همین نگاه و همین یاران ساده زیست هستند که از سید علی خامنه ایی، سالار شهدای ایران ساخت