آن دستی که به پیکر مطهر نرسید
پشت قاب تلویزیون، در میان موج جمعیت، دستی را دیدم که علیرغم تلاش، به پیکر مطهر نرسید. منِ خبرنگار، آن روز، خودم را در آن دستِ رها پیدا کردم؛ کسی که سالها از پشت قاب، چشم به نگاهش دوخته بود، اما نه در دیدارهایش حضور یافت و نه در آخرین وداع. این، روایت من است؛ از حسرتِ نرسیدن تا رسیدن به یک راه.
خبرگزاری فارس، چهارمحال و بختیاری| سالها بود که برای نوشتن، به "نزدیک" عادت کرده بودم؛ نزدیک صحنه، نزدیک آدمها، نزدیک نفسهایی که در لحظههای حساس، تاریخ را میسازند. اما این بار، تقدیر، مرا به دورترین نقطه برد؛ پشت قاب تلویزیون. جایی که نه میتوانستم صدای گریهها را از نزدیک بشنوم، نه میتوانستم در کنارِ پیکر مطهر بایستم و وداع کنم. فقط میتوانستم نگاه کنم. نگاه به تصویری که هر چند دقیقه، با اشکهایم، محو میشد.صبح تشییع، وقتی هنوز اذان صبح گفته نشده بود، تلویزیون را روشن کردم. مصلی تهران، در قاب دوربین، شبیه یک دریا بود؛ دریایی از انسانهایی که هر کدام، بغضی را در سینه حبس کرده بودند تا مبادا با صدای گریه، آخرین وداع را به هم بریزند. دوربین، هر از چند گاهی، روی چهرهها مکث میکرد و من، پشت آن قاب سرد، با هر نگاه، یک روایت تازه میخواندم؛ روایت پیرمردی که تمام عمرش را با نام او نفس کشیده بود، روایت زنی که چادر مشکیاش را محکمتر از همیشه بسته بود تا بگوید "ما هستیم" و روایت کودکی که نمیفهمید چرا مادرش گریه میکند، اما میدانست که این روز، با همه روزهای دیگر فرق دارد.در آن لحظات، یک حسرت کهنه در دلم جان گرفت؛ حسرتِ ندیدن. حسرتِ کسی که سالها بود از پشت قاب تلویزیون، چشم به نگاهش دوخته بود، اما هیچوقت قسمت نشد در دیدارهایش حضور پیدا کند. نه در حسینیهاش، نه در مراسمهایی که مردم مشتاقانه به استقبالش میرفتند. نه در روزهای ساده و نه در لحظههای بزرگ. همیشه از دور، از پشت یک قاب، نگاهش کرده بودم؛ نگاه به مردی که هرگز از نزدیک ندیدمش، اما راه را نشانم داد.
و حالا، در آخرین وداع، باز هم تقدیر، مرا از حضور در کنار پیکر مطهرش محروم کرد. حسرت ندیدن، حالا به حسرت نرسیدن پیوند خورده بود.آن دستی که به پیکر مطهر نرسیداما در میان این دریای بیکران، یک صحنه، تمام نگاه مرا به خودش گرفت. صحنهای که نه در کانون دوربین بود، نه در مرکز جمعیت. در گوشهای، دور از چشم اکثر خبرنگاران، ایستاده بود؛ زنی با چادر مشکی و پرچمی سرخ به دست، با دستهایی که از شدت لرزش، به سختی پیکر مطهر را نشانه میرفتند.او برای دقایقی، در میان شلوغی جمعیت، دستش را به سمت پیکر مطهر دراز کرده بود؛ دستی که به پیکر مطهر نرسید و خودرو عبور کرد. نه به خاطر فاصله، که به خاطر شلوغی، به خاطر موج انسانی که او را پس میزد، به خاطر تقدیری که نمیخواست آخرین وداع او، با یک لمس ساده کامل شود.
همین حضور کافیست...آن زن، دستش را رها نکرد. همانطور، در هوای گرم، دست را بالا و رها را نگه داشت تا اینکه پیکر مطهر، از مقابل چشمانش عبور کرد. و من، پشت قاب تلویزیون، آن دست رها را دیدم....نه به عنوان یک خبرنگار، که به عنوان کسی که در آن لحظه، با تمام وجود، آن زن بود. من هم، مثل او، دست بالا برده و رها بودم. من هم، در آن روز، میخواستم به پیکر مطهر برسم، اما فاصلهها، جغرافیا، تقدیر، دست مرا کوتاه کرد.در آن لحظه، یک چیز را به خوبی فهمیدم: این دست نرسیده، روایت همه ماست. ما هم در این سالها، بارها خواستیم به دیدار کسی که دوستش داریم برسیم، اما فاصلهها، دستمان را کوتاه کرد. حالا او رفته، اما ما هنوز همان دست رهاییم. منتها این بار، شاید به خاطر اینکه او رفت، تا فاصلهها را بردارد. تا دست ما، یک روز، به حقیقت نزدیکتری برسد.وقتی یک شعر، فریاد یک ملت شددر میانه این وداع جانسوز، به یاد شعر مرتضی کریمی، به نام «مرهم»، میافتم که فراق آقای شهید ایران را به زیباترین و اندوهناکترین شکل ممکن روایت کرد...سنگینتر از داغ تو در عالم نمیبینم!با مرگ هم این زخم را مرهم نمیبینم!مرهم نمیبینم... بمیرم هم نمیبینم...شادی سفر کرد از دلم، وقتی سفر کردی؛گفتم تو را دارم، عزیزم! غم نمیبینم...او با این سروده، زبانِ گویای تمام داغدیدگانی شد که برای آخرین بار، با رهبرِ شهیدشان وداع میکردند. بیتِ «سنگینتر از داغ تو در عالم نمیبینم» در آن لحظه، دقیقاً همان جملهای بود که هر کس در دل داشت، اما نمیتوانست بر زبان بیاورد.و من، پشت قاب تلویزیون، در میانِ سکوتِ سنگینِ خانهام، همان بیت را زمزمه کردم.
پیام پنهان یک وداع باشکوه برای معادلات جهانیاما شاید مهمترین بخش این مراسم، چیزی نبود که در مصلی تهران روی داد؛ بلکه چیزی بود که در پشت پردههای سیاسی جهان، تفسیر شد. تحلیلگران بینالمللی، این وداع باشکوه را نه یک مراسم مذهبی، که یک اقدام راهبردی تفسیر کردند. از نگاه آنها، این حضور میلیونی، به دشمنانی که روی تفرقه و اختلاف داخلی ایران حساب باز کرده بودند، فهماند که این ملت، با رفتن یک نفر، نه تنها متحدتر، که یکپارچهتر شده است.نکته کلیدیای که بسیاری از رسانههای داخلی به آن نپرداختند، این بود که این وداع، در واقع، یک خبر وحشت برای کاخ سفید و متحدان منطقهایاش بود. خبری که میگفت: شما با حذف یک فرد، فقط یک شهید تازه به کاروان کربلا اضافه کردهاید؛ نه یک راه را بستهاید.پایان یک مسیر، یا آغاز یک راه تازه؟هنگامی که پیکر مطهر، مصلی تهران را به سمت قم و کربلا و مشهد مقدس ترک کرد، بسیاری فکر کردند که وداع تمام شده است. اما آنهایی که عمق این واقعه را درک کردند، میدانستند که این، نه پایان، که آغاز یک فصل تازه در تاریخ انقلاب است. فصلی که در آن، امام سید مجتبی، به عنوان پرچمدار جدید، مسیری را ادامه میدهد که پدرش، با خون خود، آن را امضا کرده بود.
آن روز، میلیونها دست به مراسم رفتند هرچند شاید برخی به دلیل شلوغی و ازدحام به پیکر مطهر نرسید، اما به یک هدفِ بزرگ رسیدند؛ به اتحاد، به همدلی، به عهدی که در آن، یک ملت، با تمامِ نرسیدنهایش، به یک "رسیدنِ بزرگ" دست یافت. رسیدن به این حقیقت که او رفت، اما راهش، تا همیشه، پابرجاست.
و این، روایت من بود؛ روایت کسی که آن روز، از پشت قاب تلویزیون، شاهد بزرگترین وداع تاریخ معاصر ایران بود.وداعی که در آن، یک ملت، با تمام تناقضها و دغدغههایش، یکصدا بر سر یک نقطه به توافق رسید: "ما هستیم، تا آخرین نفس". وداعی که در آن، یک دست نرسیده، روایت تمام نسلهایی شد که برای آخرین وداع، فاصلهها را کوتاه آمدند و راه را، بلندتر از همیشه، ادامه خواهند داد.
تشییع پیکر رهبر من، معجزه قرن است
قرمزِی کمرنگی مینشیند روی پوست سبزهاش و چشمهایش گشاد میشوند. صدای خشدارش جوری بالا میرود که نفسم، جرئت نمیکند قدم از قدم بردارد: «ما رو از جنگ میترسونید خانم؟ شما دربارهٔ آرزوی من حرف میزنید!» با فکرکردن به سؤالم، میخواهم مشت گره شدهام را روی ملاج سرم پایین بیاورم.
نمایش گزارش
گمشدهای که رهبر شهید از میان غبار تاریخ بیرون کشید
علوم انسانیِ مبتنی بر قرآن، سالها در دوران پهلوی در غبار ترجمهزدگی و تقلید از نظریههای غربی گم شده بود؛ رهبر شهید آن را از میان همین غبار تاریخی بیرون کشید و «روحِ همه علوم» و «نقشه راه تمدنسازی» معرفی کرد. امروز رتبه دوم جهان در الهیات و رشد ۳۷ برابری تولید علم، ثمره این نگاه است.
نمایش گزارش
11:32 - 17 تیر 1405