وقتی مگس در استکان شاه محشر کبری به پا کرد

این یک جلسه عادی هیئت وزیران در کاخ رضاشاه بود. جلسه‌ای که در آن، یک مگس کوچک، تمام ابهت پادشاهی را به نمایش گذاشت؛ اما نه از جنس قدرت، از جنس وحشت.
خبرگزاری فارس، چهارمحال و بختیاری| رضاشاه را با اخلاق تند، عصبی مزاج و بی‌رحم می‌شناختند. اما عمق این وحشت چه بود؟ چه کسی از او نمی‌لرزید؟ وزرا، درباریان، حتی خانواده خودش. خاطرات به جامانده از رجال آن دوران، تصویری از مردی می‌سازد که اثری از شفقت و مهر در چهره‌اش نبود، هیچ‌گاه لبخند بر لبانش نقش نمی‌بست و بی‌رحمی از سر و رویش می‌بارید. «به روی این مردم نباید خندید»رضاشاه هیچ‌گاه خوشرو نبود. نه تنها کسی از او انتظار لبخند نداشت، بلکه بی‌رحمی از سر و رویش می‌بارید. خودش صریحاً می‌گفت: «به روی این مردم نباید خندید، زیرا ذاتاً سوءاستفاده‌گر هستند و به محض اینکه آدم را شل ببینند، سوار آدم می‌شوند.» این جمله، فلسفه حکمرانی او را فاش می‌کند: «ترس، تنها زبان قابل فهم برای مردم».نماینده انگلیس در آن دوران، او را در یک کلمه خلاصه کرده است: «پهلوی رب و وحشت مجسم بود»؛ یعنی هم «خداگونه» (رب) و هم «تجسم وحشت» در یک نفر. مردی که نه از خدا می‌ترسید، نه از مردم، نه حتی از وجدان خودش.جلسه هیئت وزیران؛ وقتی یک مگس، محشر کبری به پا کردگلشایان، یکی از وزرای آن دوران، عمق فاجعه را به تصویر کشیده است. سر ساعت ۷، رضاشاه برای شرکت در هیئت وزیران وارد اتاق شد. چون نور کم بود، با لحن تندی فرمود: «امشب باید در تاریکی برقصیم؟» با عصبانیت دستور داد ترکیب روشنایی اتاق داده شود. وزرا نشستند، اما همه از مقدمه ناراحت بودند؛ مبادا چیزی بپرسند و پاسخ قانع‌کننده‌ای ندهند. آن وقت معلوم بود نتیجه چه خواهد بود.
اما اوج ماجرا وقتی بود که یک مگس در استکان چای شاه افتاد. گلشایان می‌گوید: «خدا روز بد نیاورد که چه غوغایی شد. شاه دیگر طاقت نیاورد، خدا می‌داند چه هنگامه‌ای شد. دستور دادند اعضای دربار در شهربانی زندانی شوند. به قول معروف محشر کبری شد.» تمام آن کاخ با همه عظمتش، در برابر یک مگس کوچک فرو ریخت.چای کمی خنک شد. یک مگس در استکان افتاد. همین. دیگر هیچ. اما برای رضاشاه، همین «هیچ» کافی بود تا محشر کبری به پا کند. پیشخدمت با یک پس‌گردنی از اتاق بیرون پرت شد. وزیر دادگستری خم شد قندان را بردارد، نعره شاه او را هم نشانه رفت. دستان نخست‌وزیر می‌لرزید. وزیر راه جواب سوال را نمی‌داد. عرق از تن وزیر دیگر خیس کرده بود. این یک جلسه عادی هیئت وزیران در کاخ رضاشاه بود. جلسه‌ای که در آن، یک مگس کوچک، تمام ابهت پادشاهی را به نمایش گذاشت؛ اما نه از جنس قدرت، از جنس وحشت.پس‌گردنی پیشخدمت و لکنت زبان وزرادر همان جلسه، صحنه دیگری رخ داد که تصویرگر ترس و تحقیر است. پیشخدمت طبق عادت، استکان چای آورد. وقتی شاه خواست قندان را روی سینی بگذارد، به زمین افتاد. مرحوم آهی (وزیر دادگستری) خم شد و آن را برداشت. ناگهان شاه با نهایت عصبانیت، پشت گردن پیشخدمت زد و با تندی فرمود: «ایستاده‌ای که وزیر خم شود؟» بعد با پس‌گردنی و تندی، او را بیرون کرد. وزیر دادگستری هم از نعره شاه در امان نماند.
گلشایان ادامه می‌دهد: «کم کم عرق بر تنم نشست، طوری که پیراهنم خیس شد و بدون ذره‌ای اغراق، مشغول خواندن آیه "وَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا" شدم.» بعد از آن ماجرا، وقتی شاه از منصور (نخست‌وزیر) سوالی پرسید، دست‌هایش می‌لرزید و زبانش لکنت گرفته بود. این تصویر یک کابوس واقعی بود: وزرای یک کشور، از ترس جان، توان حرف زدن نداشتند. کابوسی به نام «رضاشاه».کتک‌زنی معروف؛ وقتی عصا، زبان گویای رضاشاه بودکتک زدن رضاشاه معروف بود. نه تنها مردم و افسران، که گاهی حتی درباریان را نیز از لگد و مشت و عصا بی‌نصیب نمی‌گذاشت. نقل شده در سفری به آذربایجان، به بهانه‌ای واهی از افسر نگهبان ایراد گرفت. دوید جلو و با مشت و لگد و عصا، چنان زد که تمام سر و صورت افسر خونی شد. این صحنه‌ها برایش عادی بود. کتک می‌زد و بعد می‌رفت. بدون ذره‌ای پشیمانی.امیراحمدی، از رجال بزرگ آن دوران، اعتراف کرده است که «رجال کشوری و لشکری هیچ‌کدام جرات نداشتند نظرشان را بگویند.» ترس، به حدی بود که حتی در غیاب شاه، کسی جرأت انتقاد نداشت. سایه شلاق و عصا و پس‌گردنی همیشه بالای سر همه بود.
خانواده هم در امان نبودندوحشت رضاشاه، محدود به وزرا و مردم نبود. حتی خانواده خودش نیز تا سال‌ها نتوانستند رعب ناشی از رفتار او را فراموش کنند. اشرف پهلوی، خواهر دوقلوی محمدرضا، در خاطراتش اعتراف می‌کند: «پدرم ما را تنبیه نمی‌کرد، اما حضور او برای ما آنقدر ترس‌آور و انعکاس صدایش در حال عصبانیت، چنان رعب‌انگیز بود که حتی سال‌ها بعد، وقتی زنی کامل شده بودم، لحظه‌ای را به یاد ندارم که بی‌ترس و هراس از پدرم گذرانده باشم.»این اعتراف تلخ، نشان می‌دهد که کاخ سلطنتی، به جای خانه، یک زندان روانی بود. شاهزاده خانم پهلوی، آن هم در اوج قدرت، از سایه پدر می‌لرزید. تکلیف مردم عادی که هیچ پناهی نداشتند، معلوم بود.بیماری یا خلق وخوی بیمارگونه؟برخی منابع، عصبانیت مزمن رضاشاه را به بیماری‌های جسمی او نسبت می‌دهند. او از نقرس رنج می‌برد؛ پایش همیشه بسته بود و با گیوه حرکت می‌کرد. بیماری قلبی هم داشت. دندان‌هایش مصنوعی بود و غذای سفت را خوب نمی‌توانست بجود. به همین دلیل، معمولاً برایش جوجه کباب نرم آماده می‌کردند. در ابتدای سلطنت، غذاهای مازندرانی و گیلانی می‌خورد، اما کم‌کم فقط جوجه کباب با سس گوجه‌فرنگی می‌خورد.اما این توجیهات پزشکی، هرگز نمی‌تواند خشونت سیستماتیک و تحقیر اجباری مردم را توجیه کند. خشم رضاشاه، مغز استخوان را تکان می‌داد. او خودش را «رَب» می‌دانست و دیگران را نوکر. بیماری جسمی شاید تشدیدکننده بود، اما ریشه این خشم، در یک کلمه خلاصه می‌شد: «قدرت مطلقه». قدرتی که هیچ مرز اخلاقی نمی‌شناخت.
۱۵ MB
07:45 - 7 تیر 1405
تاریخ
استان ها
چهار محال و بختیاری

3 بازنشر3 واکنش
72٫1k بازدید



6 پاسخ

در پاسخ به
اگر من اون زمان بودم با همون مگس می فرستادمش بجهنم.

وقت تلافی است، برای سر نوه ملعونش جایزه بگذارید.سربریده وچای آخر.....

تصویر نمایه‌ی ‌محمد فرجی‌
@user1712477279421 روز پیش
در پاسخ به
مثل سگ از اربابان خود می ترسید من ترسو تر از او در مقابل بیگانگان ندیدم

@elm42001 روز پیش
در پاسخ به
دقیقا سکولارها های حاضر ایران هم همین، دوست دارن عشق میکن برای همون لحظات که دست ارباب(غربی) رو می بوسیدن و زانو میزدم ، و ارباب میزد تویه سرشون اونا عشق میکردن، میگفت ارباب بازهم بزن ...(ناموس و همه چیز در اختیارشون)مثل بت همین الان شاه، خوانندگان زن و مرد اهل فحشاقدیمی و جدید رو می پرستن

تصویر نمایه‌ی ‌جانمراد احمدی‌
@jahdgar1 روز پیش
در پاسخ به
مطالعه این گونه مطالب برای جوانان امروز نیاز مبرم است

@user1751670376791 روز پیش
در پاسخ به و
تصویر نمایه‌ی ‌فرشاد‌
فرشاد

@Iranehamdel  •  1 روز پیش

متاسفانه ، در تولید گرانی ، همه با هم هماهنگ هستند ، اما در تعهدی که کردند، که قرار بود ، رقم کالا برگ با تورم افزایش یابد ، تقصیر را گردن هم انداخته و تا الان این افزایش ،اتفاق نیافتاده است. و این تاخیر باعث شده فروشندگان ، تولید کنندگان و واسطه ها از قبل آنرا پیشخور کنند.
مطالبه

لزوم جلوگیری از تأخیر در افزایش کالابرگ و پیشخور شدن آن توسط فروشندگان

همان‌گونه که دولت وعده داده بود، قرار بود در صورت افزایش تورم، مبلغ کالابرگ نیز متناسب با آن افزایش یابد. اما متأسفانه افزایش رقم کالابرگ بر اساس تورم با تأخیر مواجه شده و مسئولیت آن به بانک مرکزی و سازمان برنامه و بودجه ارجاع داده می‌شود؛ در حالی که این دو نهاد نیز زیرمجموعه ساختار دولت هستند. در این میان، تولیدکنندگان، واسطه‌ها و دلالان قیمت‌های خود را از مدت‌ها پیش افزایش داده‌اند و همچنان به‌صورت هفتگی و ماهانه بر قیمت‌ها می‌افزایند. به بیان دیگر، افزایش احتمالی کالابرگ از مدت‌ها قبل در بازار پیشخور شده و این روند همچنان ادامه دارد، اما هنوز خبری از تحقق وعده دولت نیست. این وضعیت تورم و گرانی که از سوی تصمیم‌گیران، تولیدکنندگان، واسطه‌ها و دلالان به مردم تحمیل می‌شود، تا چه زمانی باید ادامه پیدا کند؟ انتظار می‌رود دولت هرچه سریع‌تر، به‌جای طرح بهانه‌ها، به عهدی که با مردم بسته است عمل کند و افزایش مبلغ کالابرگ را متناسب با تورم اجرایی سازد. هنوز به دولت اعتماد دارم و معتقدم مسئولان در تلاش برای بهبود وضعیت مردم و کشور هستند و ان‌شاءالله این تلاش‌ها به نتیجه مطلوب خواهد رسید اجرتان با خدا

دولت ، مجلس ، قوه قضائیه، شورای رقابت و سازمان حمایت از مصرف کننده، سازمان های تعزیرات حکومتی و بازرسی، تولید کنندگان ، فروشندگان ، واسطه ها، دلال ها، کلیه تصمیم گیران و مسئولان کشور

100
گزارش از مطالبه
1000
پیگیری از مسئول مربوطه