بنتالهدی صدر؛ مؤمنهای جلوتر از زمانش
✍️معصومه جمشیدیزنی که در سایه یک متفکر بزرگ رشد کرد، اما خودش به یک قله تبدیل شدمدتها یک سؤال ذهنم را درگیر کرده بود: چرا وقتی رژیم بعث عراق محمدباقر صدر را دستگیر کرد، خواهرش بنتالهدی را هم گرفت و سرانجام هر دو را به شهادت رساند؟مگر محمدباقر صدر تنها برادر او بود؟ چرا این زن باید در چنین سرنوشت سنگینی با برادرش شریک شود؟ مگر خودش چه کرده بود که رژیم بعث، او را نیز یک هدف جدی دید؟همین سؤال مرا به جستوجو در زندگی این شهیده کشاند؛ و هرچه بیشتر خواندم، یک حقیقت برایم پررنگتر شد: شاید بزرگترین ظلمی که به بنتالهدی شده، این باشد که او را با عنوان «خواهر محمدباقر صدر» شناختهایم.در حالی که پشت این عنوان، زنی ایستاده بود که خودش حرفی برای گفتن داشت؛ نویسنده بود، آموزگار بود، فعال اجتماعی بود، برای زنان مینوشت و در زمانهای که راههای رسمی آموزش برای زنان محدود بود، با ولع مطالعه میکرد و از آموختن دست نمیکشید. منابع نیز او را نویسنده، شاعر، سازماندهنده اجتماعی و مدافع حقوق زنان معرفی کردهاند. بنتالهدی، آمنه حیدر صدر، در خانوادهای علمی و دینی در کاظمین رشد کرد. پدرش، سید حیدر صدر، از عالمان شناختهشده بود و خیلی زود از دنیا رفت. سرپرستی و تربیت او بر عهده مادر و دو برادرش، سید اسماعیل صدر و شهید آیتالله سید محمدباقر صدر قرار گرفت. اینجا باید درباره محمدباقر صدر منصف بود. تأثیر او بر شخصیت فکری بنتالهدی بدون تردید عمیق بود. او فقط برادرش نبود؛ یکی از مهمترین استادان زندگی فکری او بود. منابع زندگی بنتالهدی، نقش محمدباقر را در شکلگیری شخصیت فکری، تشویق او به نویسندگی و فعالیتهای آموزشی و اجتماعی بسیار پررنگ میدانند.
سید اسماعیل نیز در کودکی سرپرستی او را بر عهده داشت و در آموزش و رشد او نقش داشت. بنابراین بنتالهدی در خانهای بزرگ شد که علم، برایش یک امر تزئینی نبود؛ بخشی از زندگی روزمره بود.اما اینجا یک مرز مهم وجود دارد:محمدباقر صدر استاد او بود؛ اما بنتالهدی شاگردِ همیشگی نماند.او دانش را از برادرانش گرفت، اما آن را به زبان خودش بازسازی کرد.او دانشگاه نرفت. حتی در مدرسه رسمی دولتی هم تحصیل نکرد؛ اما منابع مربوط به زندگیاش از مطالعه فراوان او از نوجوانی سخن میگویند؛ دختری که بخشی از پول توجیبیاش را صرف خرید کتاب میکرد و برای افزودن بر دانش خود بیوقفه میخواند. این بخش از زندگی بنتالهدی برای من از یک جهت بسیار مهم است.دانشگاه نرفتن، افتخار نیست؛ اما عدم ادامه تحصیل در دانشگاه هم نباید پایان آموختن باشد.دانشگاه یک فرصت بزرگ است؛ اما مدرک، معادل اندیشه نیست. آنچه بنتالهدی را ساخت، بیش از هر عنوانی، ولع دانستن بود.او میخواند چون نمیخواست نادان بماند.میآموخت چون نمیخواست فقط تکرارکننده باشد. بعد، آموختههایش را به دختران و زنان منتقل کرد.در حدود بیستسالگی، نوشتن مقاله برای مجله «الاضواء» را آغاز کرد؛ نوشتههایی که توجه محافل فکری نجف را به خود جلب کرد. او بعدتر در عرصه آموزش دختران نیز فعال شد و در مدارس الزهرا در نجف و کاظمین نقش داشت. این یعنی بنتالهدی فقط مصرفکننده دانش نبود.دانش را به جامعه برمیگرداند.و شاید همینجا باشد که یک دختر کتابخوان، تبدیل به یک شخصیت تاریخی میشود.*قلمی که برای زنان نوشتبنتالهدی فقط مقاله و سخنرانی را انتخاب نکرد؛ داستان نوشت.انتخاب هوشمندانهای بود.
او میدانست داستان میتواند به جایی برسد که سخنرانی نمیرسد؛ وارد خانه شود، روی میز کنار تخت یک دختر قرار بگیرد و بیآنکه شبیه یک درس رسمی باشد، او را با پرسشی اخلاقی و فکری روبهرو کند.در میان آثار ترجمهشده او به فارسی، آثاری مانند «تولد دوباره»، «در جستوجوی حقیقت»، «نبرد با زندگی»، «دو زن و یک مرد»، «دیدار در بیمارستان»، «دیدار عروس»، «آخرین هدیه»، «جایگاه زن در اسلام» و «بر بلندیهای مکه» منتشر شدهاند. «تولد دوباره» مجموعهای از داستانهای اوست که چند داستان شناختهشده بنتالهدی را دربرمیگیرد؛ از جمله «کاش میدانستم»، «دو زن و یک مرد»، «نبرد با زندگی»، «دیدار در بیمارستان»، «خاله گمشده» و «در جستوجوی حقیقت». اما اهمیت این آثار فقط در تعدادشان نیست.بنتالهدی درباره زن نوشت، برای زن نوشت و زن را مخاطب جدی خود گرفت.در «جایگاه زن در اسلام»، مسئله زن مستقیماً موضوع بحث قرار میگیرد؛ در داستانهایش نیز زنان با انتخابها، بحرانها و مسئولیتهایشان وارد روایت میشوند.او به جای اینکه زن را فقط موضوع سخنرانی دیگران قرار دهد، خودش با زن سخن گفت.حجاب؛ دیوار یا هویت؟بنتالهدی در زمانی زندگی میکرد که زن مسلمان با دو فشار همزمان مواجه بود: از یک سو محدودیتهای اجتماعی و فرهنگی، و از سوی دیگر جریانی که گاهی پیشرفت زن را در فاصله گرفتن از دین و هویت اسلامی تعریف میکرد.او هیچکدام را پاسخ نهایی ندانست.حجاب داشت، اما گوشهگیر نشد.این جمله را نباید به شعار تبدیل کرد؛ باید زندگیاش را دید.او به مدرسه رفت، آموزش داد، نوشت، با زنان و دختران ارتباط داشت و با دانشجویان دختر درباره مسائل دینی و اجتماعی گفتوگو کرد. یعنی برای او حجاب به معنای حذف زن از جامعه نبود.
در عین حال، حضور اجتماعی را نیز به معنای کنار گذاشتن هویت دینی نمیدانست.او راه سومی را زندگی کرد: زن مسلمان میتواند محجبه باشد و صاحب فکر؛ مؤمن باشد و اهل پرسش؛ به خانواده وفادار باشد و در برابر جامعه مسئولیت احساس کند.این شاید یکی از مهمترین وجوه زندگی بنتالهدی برای زن امروز باشد.او قرار نبود ثابت کند زن باید شبیه مرد شود تا جدی گرفته شود.میخواست زن با هویت خودش جدی گرفته شود.روزی که بعث فهمید با یک نویسنده معمولی طرف نیستتا اینجا بنتالهدی یک نویسنده و آموزگار است.اما تاریخ، گاهی شخصیت واقعی آدمها را در لحظه بحران نشان میدهد.محمدباقر صدر زیر فشار شدید رژیم بعث قرار داشت. در سال ۱۹۷۹، بازداشت او موجی از اعتراض را به دنبال داشت. بنتالهدی در این مقطع نقش مستقیمی در بسیج اجتماعی ایفا کرد و در حرم امام علی(ع) با مردم سخن گفت. اعتراضها گسترش یافت و حکومت در آن مقطع محمدباقر صدر را آزاد کرد.اینجا پاسخ سؤال نخست من کمکم آشکار شد.رژیم بعث عراق فقط با خواهر یک متفکر طرف نبود.با زنی طرف بود که سالها برای زنان نوشته و آموزش داده بود، مخاطب ساخته بود و حالا توانسته بود در یک بحران سیاسی، مردم را به واکنش وادارد.آیت الله محمدباقر صدر یک متفکر بزرگ بود؛ اما بنتالهدی یک ویژگی دیگر داشت:او میتوانست اندیشه را از کتاب بیرون بکشد و به جامعه ببرد.این جمله، بهنظر من، کلید فهم شخصیت اوست.او فقط فکر نمیکرد.فکر را منتقل میکرد.فقط نمینوشت. بلکه خواننده میساخت.فقط آموزش نمیدید.آموزش میداد.و در لحظه خطر، فقط نظارهگر نماند.پس چرا بنتالهدی؟در آوریل ۱۹۸۰، محمدباقر صدر و بنتالهدی هر دو بازداشت شدند و در ۹ آوریل به دست رژیم بعث به شهادت رسیدند.
حالا آن سؤال قدیمی برای من معنای دیگری داشت.چرا خواهر؟ چرا این زن؟؟بنتالهدی برای رژیم بعث دیگر یک زن عادی نبود.او شبکهای از ارتباط با زنان و دختران داشت.قلم داشت. مخاطب داشت. نفوذ اجتماعی داشت و مهمتر از همه، در لحظهای حساس نشان داده بود که میتواند مردم را به واکنش وادارد.از این منظر میتوان گفت رژیم با زنی مواجه بود که اندیشه را از حلقه نخبگان بیرون میآورد و به میان جامعه میبرد.شاید همین، یکی از دلایل اهمیت او برای حکومت سرکوبگر بود.حکومت میتواند یک کتاب را توقیف کند.یک جلسه را تعطیل کند.یک مدرس را بازداشت کند.اما با اندیشهای که در ذهن صدها انسان جای گرفته، کار دشوارتری دارد.بنتالهدی پیش از آنکه به زندان برود، در ذهنها حضور پیدا کرده بود.زنی که در سایه ماند، اما سایه نشدهرچه بیشتر درباره او میخوانم، بیشتر به این نتیجه میرسم که نسبت بنتالهدی و محمدباقر صدر را باید منصفانه دید.اگر بگوییم محمدباقر هیچ نقشی در شخصیت او نداشت، تاریخ را تحریف کردهایم.نقش او بسیار بزرگ بود.محمدباقر برای بنتالهدی برادر، استاد، راهنما و مشوق بود و در شکلگیری مسیر فکری و نویسندگی او اثر جدی گذاشت. اما اگر بگوییم بنتالهدی فقط محصول شخصیت محمدباقر بود، باز هم حقیقت را از دست دادهایم.او در سایه یک متفکر بزرگ رشد کرد، اما خودش به سایه تبدیل نشد.این شاید زیباترین نسبت میان این خواهر و برادر باشد.محمدباقر صدر به او اندیشیدن آموخت؛ بنتالهدی اندیشه را به زبان خودش به زنان رساند.او نسخه زنانه محمدباقر صدر نشد.بلکه 《بنتالهدی 》 شد.امروز چرا باید او را دوباره خواند؟چون مسئلهای که بنتالهدی با آن روبهرو بود هنوز تمام نشده است.
هنوز گاهی زن را میان دو انتخاب قرار میدهند: یا ایمان، یا پیشرفت؛ یا حجاب، یا حضور اجتماعی؛ یا خانواده، یا علم.اما زندگی بنتالهدی این دوگانه را به چالش میکشد.او نگفت برای زن بودن باید از علم دور شد.نگفت برای عالم شدن باید از ایمان فاصله گرفت.نگفت حجاب یعنی عقبنشینی.او اینها را در زندگی خودش کنار هم نشاند.دانش را جدی گرفت.قلم را جدی گرفت. زن را جدی گرفت و دین را نیز جدی گرفت.این همان چیزی است که شخصیت او را برای امروز قابل تأمل میکند.بنتالهدی دانشگاه نرفت؛ اما این به معنای بینیازی از دانشگاه نیست. اتفاقاً زندگی او ارزش علم رسمی را نفی نمیکند؛ یک چیز دیگر را یادآوری میکند:اگر عطش آموختن نباشد، بهترین دانشگاه هم کافی نیست؛ و اگر عطش آموختن باشد، محدودیتها همیشه نمیتوانند انسان را متوقف کنند.او از برادرانش آموخت.از کتابها آموخت.از زمانهاش آموخت. و بعد خودش تبدیل به آموزگار شد.پاسخ آن سؤالحالا اگر دوباره از خودم بپرسم:چرا وقتی بعث به سراغ محمدباقر صدر رفت، بنتالهدی را هم گرفت؟دیگر فقط یک جواب ندارم.او را به دلیل نسبت خانوادگیاش نمیتوان توضیح داد.او خودش به یک شخصیت اثرگذار تبدیل شده بود.زنی که قلم داشت و قلمش مخاطب داشت.زنی که حجاب داشت و حجابش او را از حضور اجتماعی حذف نکرد.زنی که دانشگاه نرفت اما از آموختن بازنایستاد.زنی که از استادانش، بهویژه محمدباقر صدر، آموخت اما در سایه آنان محو نشد.زنی که برای دختران نوشت، به آنها آموزش داد و در لحظه بحران سیاسی، سکوت را انتخاب نکرد.و سرانجام زنی که همراه برادرش به شهادت رسید؛ اما نباید اجازه بدهیم شهادتش تمام شناخت ما از او باشد.بنتالهدی پیش از آنکه شهیده باشد، یک شخصیت ساختهشده بود.
پیش از آنکه خونش بر زمین ریخته شود، سالها اندیشه کاشته بود.و شاید امروز، مهمترین وظیفه ما این نیست که فقط از شهادتش بگوییم؛بلکه این است که بفهمیم چگونه چنین زنی ساخته شد.دختری که پدرش را خیلی زود از دست داد.خواهر دو عالم شد. از برادرانش آموخت.با محمدباقر صدر رشد فکری کرد.اما در او متوقف نشد.کتاب خواند. نوشت. آموزش داد.برای زنان سخن گفت.حجابش را حفظ کرد.و در برابر رژیم بعث، وقتی لحظه انتخاب رسید، پشت نام خانواده پنهان نشد.ایستاد.شاید برای همین است که امروز، بنتالهدی را نباید در حاشیه تصویر محمدباقر صدر جستوجو کرد.باید او را در کنار آن تصویر دید؛دو انسان، دو مسیر، یک ایمان و یک سرنوشت.و اگر بخواهم تمام آن جستوجو را در یک جمله خلاصه کنم، میگویم:بنتالهدی صدر، زنی نبود که چون خواهر یک متفکر بزرگ بود، تاریخ او را به یاد آورد؛ زنی بود که چنان اندیشید و زیست که تاریخ نتوانست او را نادیده بگیرد.و شاید همین، معنای واقعی جلوتر بودن از زمانه باشد:اینکه پیش از آنکه دیگران بفهمند زن میتواند عالم، نویسنده، آموزگار و کنشگر باشد، خودت آن را زندگی کرده باشی.
12:38 - 4 شهریور 1405