شکوهِ یک امتناع

✍️جواد جعفریتاریخ، تقاطع‌های سرنوشت‌سازی دارد که در آن‌ها عیار حقیقی انسان‌ها سنجیده می‌شود. اما در میان تمام این بزنگاه‌ها، یک تصویر بیش از همه در حافظه‌ی زمان حک شده است: قامت ایستاده‌ی امامی که خون بر پیشانی‌اش نشسته، اما زانوانش در برابر طوفان ستم خم نشده است.آن روز، مستکبرین عالم با تمام هیمنه‌ی پوشالی، با لشگری از زر و زور و تزویر به میدان آمده بودند تا تنها یک کلمه از او بشنوند: «تسلیم». آن‌ها می‌خواستند خورشید را با تاریکی سازش، حقیر کنند. نیزه‌ها، شمشیرها، تیغ‌های برهنه و تشنگی بی‌امان، ابزارهای حقیر آنان برای شکستن آن اراده‌ی الهی بود. گمان می‌کردند اگر دایره‌ی محاصره تنگ‌تر شود و بوی مرگ در هوا بپیچد، آن قامت برافراشته سرانجام در هم می‌شکند.اما او، تجلی تمام‌قد آزادگی بود. هر چه زخم‌ها بر پیکر مطهرش فزونی می‌یافت و هر چه داغ یاران بر دلش سنگینی می‌کرد، طنین «هیهات» در حنجره‌اش رساتر و شعله‌ورتر می‌گشت. او به خوبی می‌دانست که اگر در آن لحظه‌ی خطیر، دست بیعت در دست ستمگران بگذارد، دیگر تا ابد هیچ چراغی در شب‌های تاریک مظلومان روشن نخواهد ماند و مفهوم‌ «عدالت» برای همیشه ذبح خواهد شد.شگفتی تاریخ در همان دقایق پایانی رقم خورد؛ تا آخرین لحظه... تا همان دم که نفس‌ها به شماره افتاده بود، پیکر از شدت جراحات توان ایستادن نداشت و زمین از سنگینی آن داغ می‌گریست، حتی یک نگاه ملتمسانه، حتی یک قدم رو به عقب، و حتی یک آوای برخاسته از تردید و سازش از او سر نزد.
او جان شیرین را فدا کرد، اما شرف و آزادگی را به هیچ قیمتی نفروخت. پیکرش آماج کینه‌ها شد، اما قامت عزت تاریخ را برای همیشه استوار نگه داشت. شهادت او، پایان یک انسان نبود؛ بلکه آغاز یک مکتب بود؛ مکتبی سرخ که تا ابد به گریبان مستکبرین چنگ می‌اندازد و به انسان می‌آموزد: می‌توان قطعه‌قطعه شد و در خون غلتید، اما هرگز نمی‌توان زیر بارِ ذلت رفت.
16:16 - 11 تیر 1405
فرهنگ
تاریخ
حماسه و مقاومت

14٫2k بازدید