تقویم

✍️ مقدسه کرمانچیبغض غریبی در گلویم جا خوش می‌کند. نه! شبیه بغض‌های کودکانه که با آغوش مادر خالی شوند، نیست. مثل بغض‌های نوجوانی که در شلوغی فریاد گم می‌شوند؟ نه! این هم نیست. عمیق‌تر از این حرف‌هاست، کهنه شده، انگار که رد بخیه دارد. هر چه آب دهانم را قورت می‌دهم، تیغ کُندی می‌شود که می‌برد؛شبیه دلتنگی برای یک نفر است،یک نفر؟ده نفر؟یا؟حالا بعد از ۳۶۵ بار طلوع و غروب، می‌فهمم که این بغض، غم غربت خودِ من است. من در سینه‌ام غریبم، و این بغض می‌خواهد پرچم غریبی‌ام را بالا نگه دارد.اشک‌هایم فرصت نمی‌دهند. لوس بازی درمی‌آورند و سرزده خودشان را به هق‌هق دعوت می‌کنند.می‌دانند که اگر ببارند، سیل می‌شوند؛ مگر به همین زودی‌ها بند می‌آیند؟ می‌خواهم اشک‌هایم را بیاورم بگذارم روی میز کنار آن تقویم لعنتی و بگویم: «ببین! سیصد و شصت و پنج روز است که در چشمان من خانه کرده‌اید.سیصد و شصت و پنج روز است که سردار حاجی‌زاده نداریم.رشید و سلامی و باقری…نیستندنیستندمی‌فهمی نیستند؟»دیگر طاقت نمیاورم. تقویم فقط دارد نگاهم می‌کند. آدم حساب‌گری است.با آن اعداد لاغر و خط‌هایی که روزها را رد می‌زند، می‌گوید: «دقیقاً ۳۶۵ روز گذشته.»از صبح تا شب، از سیاهی تا سیاهی تا سیاهی تا سیاهی… به تقویم زل می‌زنم: برای دلتنگی هم تاریخ زده‌ای؟از این همه «کاش» که روی هم تلنبار شده‌اند بیزارم.مداح، با غم نهفته در صدایش می‌خواند: «یاران رفتند بی‌سر خونین پیکر…»
زجه‌هایم با نفس‌های بلند «یا حسین» تمام سقف دلم را می‌لرزاند. انگار خودش شعر را برای من نوشته باشد. برای من که هر روز یک تکه از وجودم را از دست داده‌ام، گاهی توی ترافیک، گاهی پشت میز کار یا هنگام ظرف شستن.به هر که نگاه می‌کنم، می‌خواهم ردی از غم مشترک در چهره‌اش پیدا کنم. شاید او هم مثل من بغض در گلو امانش را بریده باشد. یعنی آن دختر توی اتوبوس که به بیرون زل زده، یا مرد مسن که تنها روی نیمکت پارک نشسته، یا آن مجری تلویزیون بغضشان را قورت می‌دهند اما پایین نمی‌رود؟امان از دلتنگی که جدا از حساب تقویم روی میز است...
16:47 - 25 خرداد 1405
جامعه
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی

17k بازدید