از تختِ پادشاهی تا اتاقِ اجاره‌ای

✍️دکتر محمد رستمی نجف آبادی تاریخِ ایرانِ معاصر، پر ازِ نقاطِ عطفی است که سرنوشتِ یک ملت را در چند ماه تغییر داده‌اند. یکی از دراماتیک‌ترینِ این نقاط، سقوط رضاشاه در سالِ ۱۳۲۰ خورشیدی بود.سقوطی که فقط یکِ حادثه‌ی نظامی نبود؛ بلکه عاقبتِ طبیعیِ یکِ ساختارِ سیاسی بود که بر پایه‌ی وابستگیِ بیرونی، بی‌اعتمادی به ملت و تسلیم‌شدگی در برابرِ استعمار بنا شده بود.( خسروی، خسرو، «رضا شاه و دوران او»، ترجمه‌ی جفری وایت، ص ۵۲۰-۵۲۵، انتشاراتِ سمت، تهران، ۱۳۷۵ )همه‌چیز با اشغالِ جنوبِ ایران توسط نیروهایِ بریتانیایی آغاز شد. انگلستان، با بهانه‌ی حفظِ منابعِ نفتی و محاربه با هیتلر، بدونِ حتی یکِ اعلامِ جنگِ رسمی به دولتِ ایران، دست‌هایِ خود را بر سینه‌ی جنوبِ این کشور کشید.رضا شاه که تا پیش از این خود را مردِ آهنین می‌دانست، در برابرِ این تجاوز، تنها نیمِ روز مقاومت نمود و بعد از پیاده‌شدنِ سربازان متفقین در جنوب ایران، در یکِ اعلامیه‌ی تلگرافی، از مردم خواست که در برابرِ نیروهایِ خارجی تسلیم باشند.(آدمیت، فریدون، «تاریخ سیاسی ایران»، جلدِ دوم، ص ۴۱۵-۴۱۸، انتشاراتِ آبان، تهران، ۱۳۷۲).سفیرِ بریتانیا در تهران، سر آرچیبالد کلب (Sir Archibald Clark Kerr)، بلافاصله با لحنیِ دستوری، به دولتِ ایران اعلام کرد که رضا شاه باید فورا تاج و تخت را به پسرش واگذار کند و به خارج از کشور تبعید شود. «مردِ آهنین» نیز، بدونِ هیچِ مقاومتی، این خواسته را پذیرفت.(وایت، جفری، «رضا شاه پهلوی: زندگی‌نامه»، ترجمه‌ی خسرو خسروی، ص ۴۹۰-۴۹۵، انتشاراتِ آبان، تهران، ۱۳۶۴).
در بندرعباس، رضا شاه با همراهانِ محدودش سوار بر کشتیِ امپراتور شد. اگرچه گزارش‌ها نشان می‌دهد که بخشی از اموالِ نقدیِ او تحتِ نظارتِ متفقین مانده بود، اما او با احساسِ بیگانگیِ عمیق، به سمتِ مقصدِ مجهول حرکت کرد. انگلستان او را به جزیره‌ی موریس در اقیانوسِ هند، منطقه‌ای با آب‌وهوایِ شرجی و نامناسب ، تبعید نمود.( حسینی، علی‌اصغر، «تاریخ معاصر ایران»، جلدِ دوم، ص ۲۸۵-۲۹۰، انتشاراتِ آگاه، تهران، ۱۳۸۰).رضا شاه، با وجودِ تبعید، همچنانِ خود را شاه می‌دانست. او مدام به لندن مکتوب می‌کرد که: «پسرِ منِ جوان و بی‌تجربه، کشور را نابود می‌کند. من برایِ مدیریتِ ایران ضروری هستم.». اما پاسخِ انگلستان همیشه یک «نه‌یِ صریح» بود.سرانجام، به درخواستِ رضا شاه و با درکِ مشکلِ آب‌وهواییِ موریس، انگلستان موافقت کرد که او به آفریقایِ جنوبی منتقل شود. ژوهانسبورگ، شهرِ آهن و طلا، محلِ اقامتِ جدیدِ او شد.رضا شاه که روزی بر کلِ ایران حکومت می‌کرد، اکنون در یکِ خانه‌ی معمولی، اجاره‌نشینِ یکِ فردِ عادی بود. گزارش‌هایِ هم‌عصران و خاطراتِ نزدیکانِ دربار، اشاره می‌کنند که صاحبِ خانه، یکِ تاجرِ یهودی بود.داستانِ این خانه، یکی از تلخ‌ترینِ تصاویرِ تاریخِ ایران است. رضا شاه که روزی بیش از هزار فقره سند از بهترینِ زمین‌های ایران را به نامِ خود داشت، اکنون در ژوهانسبورگ پولِ کافی برایِ پرداختِ اجاره‌ی این خانه نداشت. دلیلِ این فقر، تبدیل‌ناپذیریِ سرمایه‌هایِ او به ارزِ معتبرِ جهانی و همچنین قطعِ حمایتِ مالی توسطِ دربارِ تهران به دستورِ انگلیس بود.( وایت، جفری، مرجعِ قبل، ص ۵۱۰-۵۱۵).
آن تاجرِ یهودیِ صاحب‌خانه، هر روز به اتاقِ رضا شاه می‌آمد و با لحنیِ عادی و بی‌پروا، از او می‌خواست: «آقایِ رضا! لطفاً اجاره‌ی عقب‌افتاده‌ی منزل را پرداخت کنید.»او حالا با احساسِ شرمندگیِ عمیق، از چهره‌ی یکِ تاجرِ عادی می‌ترسید که بدهیِ اجاره را یادآوری می‌کرد. ( شریعتی، علی، «حاجی‌ها و آخوندها»، بخشِ تحلیلِ ساختارِ قدرت، ص ۷۵-۸۰، انتشاراتِ ثالث، تهران، ۱۳۶۴).شکسته‌یِ تاجِ او، در اتاقِ اجاره‌ایِ ژوهانسبورگ، با صدایِ اصرارِ صاحب‌خانه‌ی‌اش، همچنان در تاریخِ ایران طنین‌انداز است و به ما می‌گوید: بدونِ ملت، شاه‌نشینی تنها یکِ کابوسِ گذراست.
21:57 - 10 خرداد 1405
جامعه
تاریخ
تحلیل و نظر

2 واکنش
33٫3k بازدید