می‌خواهم علامه شوم/ شهید محمدتقی باعاطفه

✍️فاطمه کاظمیتوی اتاق مشرف به حیاط نشسته‌ایم. خانه‌ی پدری شهید همان خانه‌ی آرزوهای من است. خانه‌ای در کوچه‌ای باریک، حیاط‌دار، جمع‌وجور و از همه مهم‌تر نزدیک حرم.نگاهم بین پدرشهید، مادرشهید و عکس‌های محمدتقی در رفت‌و آمد است. آنقدر از پسرشان این‌طرف و آن‌طرف خانه عکس گذاشته‌اند که حس نمی‌کنی محمدتقی در خانه نباشد. هر طرف را نگاه می‌کنی میبینی‌اش...از کرمانی بودنشان که سوال می‌شود بلافاصله آقای باعاطفه می‌گوید من شاگرد حاج قاسم بودم. چند جمله‌ای از او برایمان می‌گوید و من مثل همیشه ذوق زده می‌شوم از اینکه اسم حاجی را می‌شنوم.مادر که می‌رود بساط پذیرایی را آماده کند، آقای با عاطفه می‌گوید من در این ۲۷ سال زندگی مشترک حتی یک گناه صغیره هم از همسرم ندیدم. او محمدتقی را هیج وقت بدون وضو شیر نمی‌داد.همان‌جا می‌فهمم که چقدر برای تربیت دو پسرشان وقت گذاشته‌اند و داغ فرزندشان حتما روی قلبشان حسابی سنگینی می‌کند.اسم برادر بزرگ محمدتقی می‌آید و مادر می‌گوید محمدجواد همان ویژگی‌های محمدتقی را دارد فقط مثل او اجتماعی نیست. محمدتقی با همه گرم می‌گرفت و رفاقت می‌کرد. حالا خانه‌شان مدت‌هاست میزبان دوستان شهید است. می‌آیند از خاطراتشان با رفیق شهیدشان می‌گویند و یاد او را زنده نگه می‌دارند.با خودم فکر می‌کنم چقدر خوب که خدا محمدجواد را برایشان حفظ کرده. کمی از نگرانیم بابت تنها شدنشان حل می‌شود.
مادر می‌گوید به دلمان افتاد اسمش را بگذاریم محمدتقی، هم‌نام آیت‌الله بهجت، علامه جعفری، علامه مصباح...وقتی کوچولو بود از او می‌پرسیدند می‌خواهی چه کاره شوی می‌گفت: می‌خواهم علامه شوم. از همان بچگی هم دنبال علم بود، باتقوا بود.روز تولد ۷ سالگی‌اش توی مسجد گوهرشاد گم شد. پیدایش که کردیم خادم گفت برخلاف همه‌ی بچه‌ها که گم می‌شوند زمین و زمان را به هم می‌دوزند و گریه می‌کنند محمدتقی گفت اول می‌ایستم نماز اول وقتم را می‌خوانم تا مامان و بابام پیدا شوند. محمدتقی خیلی شجاع بود اصلا ترس توی دلش جایی نداشت. آقای باعاطفه از ارادتش به رهبر می‌گوید‌. حتی خبر شهادت آقا را هم محمدتقی به او با احتیاط گفته.هر جا از شهادت آقا و محمدتقی حرف زده می‌شد مردِ باعاطفه بغض می‌کرد و منقلب می‌شد‌. می‌گوید بعد شهادت محمدتقی حافظه‌ام خراب شده. بهم ریخته‌ام. اصلا نمی‌خواهم زندگی کنم. هیچ هیچ هیچ آرزویی ندارم هیچ چیزی دلم نمی‌خواهد.این حرفشان مرددم می‌کند که شاید پسرش را از آقا هم بیشتر دوست دارد. که می‌گوید _جون صد تا پسرم فدای آقا. همه جا بنویسید موشک‌های رهبر ما را نجات داد. اولین نفر خودشون رو فدا کرد. همه جا این را بگویید.محمدتقی درس خواند، طلبه شد، عضو یگانی سری در سپاه شد و در راه خدمت به وطن در ۲۲ سالگی عاقبت‌بخیر شد...وقت خداحافظی شد و خواستیم به یادگار عکس دست‌جمعی بگیریم که آقای باعاطفه غیبشان زد. به دقیقه نکشید که با عکس محمدتقی وارد اتاق شدند و عکس ما با حضور شهید ثبت شد :)
20:19 - 4 خرداد 1405
جامعه
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی

25٫3k بازدید