تا هستم هستم!
✍️معصومه امین رستمیهر شب میدیدمَش. محکم نشسته بود روی صندلی چرخ دارِ همیشه همراهَش! جمله نوشته شده روی مقوایش من را یاد جمله معروف دکارت که میگفت : «شک میکنم پس هستم» می انداخت!اما این کجا و آن کجا! آن در اوج پوچی و بی معنایی در به در بود و این یکی در اوج معناها سِیر میکرد. سرزندگی از چشم هایش می پاشید توی صورتِ هر که از کنارش رد میشد!انگار نه انگار تقدیرش گره خورده به این صندلی چرخ دار. انگار خدا به او دو بال داده بود و دنیا را گذاشته بود توی مشتش. راضی و سرخوش بود! نزدیک تر رفتم. گفتم:« حاج آقا اینی که نوشتید یعنی چی؟» لبخندش وسیع تر شد، با صدای بلند گفت تا اطرافیانمان هم بشنوند :« یعنی تا زنده هستم،توی خیابون، پای این کشور، توی همین میدون هستم.»لبخندش مُسری بود. نگاه پر از تحسینِ دور و بری ها را به خود جلب کرد. گفتم :«الهی همیشه باشید! »
21:13 - 31 اردیبهشت 1405