از ارتشی که فروپاشید تا ملتی که مبعوث شد

✍️دکتر محمد رستمی نجف آبادی به رغم اعلان بی طرفی ایران در جنگ جهانی دوم امریکا و انگلیس و روسیه به ایران اعلان جنگ می دهند . در شهریور ۱۳۲۰ ارتش متفقین با تصرف سواحل ایران به سوی تهران می‌تازد. شاه لرزان شبانه به سمت اصفهان فرار می کند . سرگرد «جرج بولارد»، افسر اطلاعاتی ارتش بریتانیا که در جبهه‌ی جنوب حضور دارد، در خاطرات خود صحنه‌ای عجیب را روایت می‌کند:«ما پس از عبور از کارون، خود را برای درگیری سنگین با قوای ایران آماده کرده بودیم. اطلاعات ما گویای این بود که ارتشی ۳۰ هزار نفری در اهواز مستقر گردیده است. اما هنگام رسیدن به پادگان... هیچ کس نبود! فقط چند افسر مسن با شمشیرهای تشریفاتی در حیاط ایستاده بودند و منتظر تسلیم رسمی. بعداً فهمیدیم فرماندهان ارشد یک شب قبل با کامیون‌های حامل تجهیزات فرار کرده بودند. فرمانده ایرانی با چشمانی اشک‌آلود گفت: «ما دو روز بی‌فرمانده جنگیدیم.» باورم نمی‌شد. ( خاطرات سرگرد جرج بولارد، افسر اطلاعاتی ارتش بریتانیا در جبهه جنوب (112-115.در جای دیگر، سرباز دیگری به نام «جان هریسون» در نامه‌ای به خانواده‌اش نوشته است : «ما یک تانک زرهی از پل را رد کردیم و ناگهان دیدیم ده‌ها سرباز ایرانی اسلحه‌هایشان را روی زمین گذاشته‌اند و با دست‌های بالا ایستاده‌اند. یکی از آنها به مترجم ما گفت: «ما سه روز است نان نخورده‌ایم. فرمانده مان رفته و کسی نیست به ما بگوید چه کنیم.» از آن روز به بعد، دیگر به ارتش ایران به چشم یک تهدید نگاه نکردیم.»(نامه‌های سربازان انگلیسی در جنگ جهانی دوم، آرشیو ملی بریتانیا اردستانی، تهران، ۱۳۸۵، ص ۱۸۲.)
و اما شگفت‌انگیزترین روایت از زبان یک سرهنگ ارتش شاهنشاهی!!! ایران است :«ما را رها کرده بودند. فرمانده لشکر با اولین بمباران هواپیماها فرار کرد. سربازان من با سنگرهای خالی و مهمات کم، مدتی بدون هیچ پشتیبانی جنگیدند. وقتی انگلیسی‌ها رسیدند، با ناباوری به ما نگاه می‌کردند. یکی از افسران انگلیسی به من گفت: «شما اگر سه روز دیگر مقاومت می‌کردید، ما مجبور به مذاکره می‌شدیم.» اما چه فایده؟ در تهران، رضاشاه قبلاً تسلیم شده بود. ما قربانی یک قمار باخته بودیم.»( خاطرات سرهنگ نصرت‌الله فیروز به کوشش آرش نجفی، تهران، نشر تاریخ ایران، ۱۳۷۸، صص۲۰۵-۲۰۷برای اینکه تصویر کامل‌تر شود، اجازه دهید باز هم به سراغ یکی از بازماندگان ارتش شاهنشاهی ایران برویم. سرهنگ «محمود کیان» که در پادگان کرمانشاه مستقر بود، سال‌ها بعد فاجعه را این گونه روایت می کند :«شب ۲ شهریور، بی‌سیم‌های ارتش ناگهان خاموش شد. تا صبح خبر رسید که ستاد فرماندهی در تهران تخلیه شده و رضاشاه با قطار به سمت اصفهان فرار کرده است. ما در تاریکی ماندیم، بدون فرمانده، بدون مهمات، بدون نقشه. سربازان من که تا دیروز برای یک اشاره‌ی شاه جان می‌دادند، حالا در صف نان ایستاده بودند. وقتی تانک‌های دشمن پیدا شدند، حتی یک گلوله شلیک نکردیم. نه به خاطر بزدلی، به خاطر این که می‌دانستیم کسی پشت ما نیست. رضاشاه ما را فروخت تا جان خودش را بخرد.»(خاطرات سرهنگ محمود کیان، دکتر علی اکبر ولایتی (مصاحبه شفاهی)، تهران، ۱۳۷۰این مستندات به روشنی نشان می‌دهنددیکتاتوری‌های وابسته، محصول توافق بیگانگان‌اند و با اولین مخالفت اربابان، رها می‌شوند.اما امروز... ، تصویر تصویر دیگری است.
اسفند 1404. دشمن همان دشمن – حمله همان حمله و زیاده‌خواهی همان زیاده خواهی – باز به خاک مقدس ایران تاخته‌اند.اما اینبارایران متفاوت از ایران 1320 هست . چرا که رهبرش نه در تبعیدگاه ژوهانسبورگ، نه با ذلت گدایی منزل به منزل، بلکه بر جایگاه خود و بر خاک مقدس میهن و با مشت گره کرده و با زبان روزه به شهادت می‌رسد و این شهادت هویت ملتش را دگرگون می کند .اگررضاشاه در تبعید مرد و کسی حتی برایش گریه هم نکرد حالا بیش از دوماه است که ملت ایران در زیر بمباران شدید دشمن میدان و خیابان را پر نموده و هرروزبرای گرفتن انتقامی سخت از دشمن مصمم تر از دیروزاست . دیگر ارتش ایران، آن ارتش ذلیل‌شده‌ی ۱۳۲۰ نیست.دیگر لشگرهای ایران ، آن لشگرهای بی‌فرمانده و بی‌نان نیستند .دیگرملت ایران ، آن ملت ساکت و وحشت‌زده‌ی دوره‌ی رضاشاه نیست که برای حفظ جانش ملتی را به کام مرگ و قحطی بکشاند .حالا ملت مبعوث شده ایران یکپارچه، با مشت های گره کرده و اراده‌ای شکست‌ناپذیر، تا پای جان از این حرم مقدس دفاع می نماید . دفاعی که هیچ بمب و تهدیدو تحریمی نمی تواند او را به زانو درآورد.
12:47 - 16 اردیبهشت 1405
سیاست
ایران در جهان
تحلیل و نظر

1 واکنش
16٫7k بازدید