«اشک ایرانی»

✍️ بنت الهدی قاسمیبعد از مدت‌ها رفتم تجمع، از روزی که آواربرداری‌ها را دیدم حس سنگین عجیبی قلبم را احاطه کرده و اصلا نمی‌توانم قدم از قدم بردارم برای رفتن به تجمعات این شب‌ها؛ اما بالاخره رفتم چون شنیده بودم مراسم امشب متفاوت است.درگیر شور و حال جمعیت شدم و نفهمیدم زمان چگونه گذشت که حالا به خواندن دعای فرج رسیده بودیم، خدا پدر علی فانی را بیامرزد که با آن صوت ملتمس و محزون این روزها هم دل ما را رقیق می‌کند و هم کوه کوه ثواب برای خودش می‌خرد. دوباره رنج‌کشیدن شروع شد، تنهایی خاصی بغلم کرد و فقدان عجیبی را تجربه کردم؛ سه شنبه‌های جمکران هم همین بود، دقیقا زمانی که همه دست بر سر می‌گرفتند و رو به گنبد فیروزه‌ای می‌ایستادندتا دعای فرج را بخوانند من هم دلم می‌خواست بلند بلند گریه کنم اما در همان لحظه مشغول خدمت به زائران بودم؛ حالا هم که جمعیت زیاد بود و معذب بودم از اشک‌ریختن جلوی چشم دیگران.اگر اشک از رود چشم‌هایم سرازیر نمی‌شد قلبم غم را قورت می‌داد و ته‌نشین می‌شد تا باز هم به زجر و فکر و خیال تبدیل شود. همان لحظه باد شدیدی وزید و پارچه‌ی پرچمی که در دست داشتم را روی سر و صورتم کشید به محض اینکه پرچم روی صورتم افتاد بادی که خوش رقصی می‌کرد قطع شد انگار خدا دلش برای من سوخته و باد را مامور کرده بود تا سرپناهی برای من مهیا کند. دعا به «یامحمد و یاعلی» که رسید توانستم از همهمه‌ی ازدحام عشاق استفاده کنم و باصدای بلند فریاد استغاثه را سر بدهم؛ اشک‌هایم را به جای دستمال اشک همیشگی‌ام با پرچم وطن پاک کردم. زیر بیرق مملکت امام زمان اشک التماس رنجم را شسته بود.
حس سبکی داشتم، بار سنگین غم‌هایم را کف خیابان رها کردم و پرچم را بالاتر بردم و مثل قاصدکی که آزادانه به هر سو پر می‌کشد به سمت خانه روانه شدم.
10:05 - 8 اردیبهشت 1405
جامعه
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی

6529 بازدید