جنگ تحمیلی رمضان و افول نقش آمریکا بهعنوان «ژاندارم جهانی»
✍️دکتر مهدی میری✍️خدیجه حامدی تحلیلی راهبردی بر مبنای قرائت رسانهای از یک نقطه عطف ژئوپلیتیکیروزنامه فرانسوی لیبراسیون در یادداشتی درباره جنگ ایران، آن را «مرحلهای تازه از سقوط امپراتوری آمریکا و پایان افسانه شکستناپذیری آن» توصیف کرده است. این تعبیر، صرفاً یک تیتر رسانهای نیست؛ بلکه بازتابدهنده یک احساس رو به گسترش در بخشهایی از افکار عمومی و حتی نخبگان سیاسی در جهان است: اینکه نظم بینالملل با محوریت یک هژمون بیرقیب آمریکایی، در حال فرسایش جدی است.♦️دو گزاره کلیدی مطرح شده در آن نقل قول، چنیناند:ناتوانی آمریکا در مهار ایران و در تضمین امنیت آبراههای حیاتی، نشان داده واشینگتن دیگر قادر به ایفای نقش «ژاندارم جهانی» نیست.وقتی یک ابرقدرت با تمام توان نظامی خود نمیتواند بر یک قدرت منطقهای که از پهپادهای ارزانقیمت استفاده میکند غلبه کند، افسانه شکستناپذیری آن فرو میریزد.این دو گزاره، در ظاهر به وضعیت کنونی منطقه و شکل خاص نبرد اشاره دارند، اما در عمق خود، به چند پرسش بنیادینتر در حوزه مطالعات راهبردی گره میخورند:♦️آیا جهان در حال ورود به عصر «پساآمریکایی» است؟♦️آیا تحول در فناوریهای ارزان و نامتقارن، توازن قدرت را به نفع بازیگران منطقهای تغییر داده است؟♦️و در نهایت، شکستپذیر شدن اسطورهای آمریکا، چه پیامدهایی برای امنیت بینالملل، ثبات منطقهای و رفتار بازیگران دولتی و غیردولتی خواهد داشت؟در ادامه، این یادداشت میکوشد پاسخ این پرسشها را در چهار سطح تحلیل کند: سطح نمادین، سطح نظامی ـ فناورانه، سطح ساختاری (نظم بینالملل) و سطح انسانی/ادراکی.
♦️۱. افول «افسانه شکستناپذیری»؛ از واقعیت نظامی تا روایت رسانهاییکی از مهمترین ابزارهای قدرت هژمونیک، «روایت» است؛ روایتی که یک قدرت را نه فقط از حیث توان نظامی، بلکه از منظر شکستناپذیری، کارآمدی و اقتدار نمادین، در ذهن بازیگران دیگر تثبیت میکند. از پایان جنگ جهانی دوم تا دههها بعد، آمریکا توانست ترکیب کمنظیری از قدرت اقتصادی، نظامی، فناوری و فرهنگی را به جهان عرضه کند و روایت «قدرت برتر و ناگزیر» را بسازد.اما این روایت در چند دهه اخیر بهتدریج دچار ترک شده است؛ از ویتنام تا عراق و افغانستان، از بحران مالی ۲۰۰۸ تا ناتوانی در مهار رشد چین و بازگشت روسیه به صحنه قدرت سخت. جنگهای فرسایشی، اشغالهای ناکام، و هزینههای انسانی و مالی گسترده، تصویری از آمریکا به نمایش گذاشت که با اسطوره قدرت مهارناپذیر فاصله داشت.در چنین زمینهای، ناتوانی آمریکا در «مهار کامل» یک بازیگر منطقهای مانند ایران ـ که از ابزارهای نامتقارن از جمله پهپادهای ارزانقیمت بهره میگیرد ـ نه یک رویداد منفرد، بلکه حلقهای از زنجیره فرسایش اسطوره شکستناپذیری است.نکته راهبردی اینجاست:آنچه موازنه قدرت را تغییر میدهد، صرفاً واقعیتِ روی زمین نیست؛ بلکه ادراک بازیگران از این واقعیت است.وقتی رسانههایی در غرب، مانند لیبراسیون، خود چنین تعابیری را به کار میبرند، نشان میدهد که فرسایش این اسطوره، تنها در «روایت رقبای آمریکا» خلاصه نمیشود، بلکه به درون فضای گفتمانی غرب نیز نفوذ کرده است. این جابهجایی ادراکی، بهویژه در میان نخبگان، در درازمدت میتواند بر تصمیمگیریهای سیاست خارجی، اتحادها، و حتی سیاستهای دفاعی کشورهای مختلف اثر بگذارد.
♦️۲. تکنولوژیهای ارزان و نبرد نامتقارن؛ چالش تازه برای ابرقدرتهابخش دوم گزاره نقلشده از لیبراسیون به عبارت «پهپادهای ارزانقیمت» اشاره میکند. این اشاره ظاهراً جزئی، در واقع حامل یک تغییر بنیادین در منطق جنگ است.در دکترینهای سنتی قدرت برتر، فرض بر این بوده که برتری تکنولوژیک و توان مالی، شکافی کیفی در جنگافزارها ایجاد میکند که بازیگران ضعیفتر بهسادگی نمیتوانند آن را پر کنند. اما در دو دهه اخیر، روندی معکوس در برخی حوزهها دیده میشود:📌پهپادهای ساده، ارزان و کمهزینه، قادرند مأموریتهایی انجام دهند که پیشتر نیازمند هواپیماهای گرانقیمت سرنشیندار و سامانههای پیچیده بودند.📌جنگ سایبری و ابزارهای دیجیتال، با هزینه نسبی پایین، میتوانند به زیرساختهای حیاتی قدرتهای بزرگ آسیب بزنند.📌فناوریهای «دوگانه» (Dual-Use) و تجاری، بهسرعت در خدمت اهداف نظامی قرار میگیرند و انحصار تکنولوژی را برای ابرقدرتها دشوارتر میکنند.در چنین محیطی، نسبت «هزینه به اثر» دگرگون میشود. یک قدرت منطقهای میتواند با هزینهای نسبتاً محدود، هزینههای بسیار سنگینی به قدرت برتر تحمیل کند یا بر اراده سیاسی آن تأثیر بگذارد.
📌در سطح راهبردی، این یعنی:قدرت نظامی دیگر بهتنهایی تابع بودجه دفاعی و تعداد ناوها و جنگندهها نیست؛مقیاس درگیریها تغییر کرده است؛بازدارندگی سنتی مبتنی بر «برتری قاطع» به چالش کشیده میشود.برای آمریکا، که سالها به اتکای ناوگانهای هوا ـ دریا و برتری هوایی، نقش «ژاندارم جهانی» را بر عهده داشت، ظهور این نوع نبرد نامتقارن به معنای افزایش مخاطرات و هزینهها، و در نتیجه احتیاط بیشتر در مداخله مستقیم است. این احتیاط، از بیرون میتواند بهصورت «ناتوانی» یا «عقبنشینی» دیده شود، هرچند در درون دستگاه سیاستگذاری، ممکن است نوعی واقعگرایی و مدیریت هزینه تلقی شود.♦️۳. نقش آمریکا در حال تغییر است، نه الزاماً در حال نابودیتعبیر «سقوط امپراتوری» جذاب است، اما از منظر تحلیلی، باید محتاطانه با آن برخورد کرد. نظم بینالملل بهندرت با سقوط ناگهانی یک قدرت و ظهور یک قدرت دیگر جابهجا میشود. بیشتر شبیه فرایندی تدریجی از فرسایش، موازنهسازی و سازگاری است.در شرایط کنونی، چند روند را میتوان همزمان دید:📌افول نسبی قدرت آمریکا:سهم آمریکا از اقتصاد جهانی، نفوذ سیاسی و توانایی تحمیل اراده خود بر دیگران نسبت به دهههای پس از جنگ جهانی دوم کاهش یافته است. شکستهای میدانی و فرسایش مشروعیت بینالمللی در برخی جنگها، این روند را تشدید کرده است.📌ظهور قدرتهای رقیب و مکمل:چین با قدرت اقتصادی، روسیه با قدرت نظامی ـ امنیتی، و دیگر بازیگران منطقهای (از جمله ایران) با ظرفیتهای نامتقارن، فضا را از انحصار آمریکا خارج کردهاند. این وضعیت را میتوان «چندقطبی ناقص» یا «هژمونی فرسوده» نامید.📌تغییر نقش از «ژاندارم» به «عضو قدرتمند یک کنسرت جهانی»:
نقش آمریکا از یک «پلیس جهانی» که خود به تنهایی به بحرانها پاسخ میدهد، به سمت یک قدرت مهم اما محدودشده میرود که ناچار است با دیگران هماهنگ شود، هزینهها را تقسیم کند و گاه حتی عقب بایستد.از این منظر، ناتوانی در مهار کامل یک بازیگر منطقهای مانند ایران، نه فقط نشانه ضعف مطلق، بلکه نشانه تغییری ساختاری در نقش و جایگاه آمریکا در نظم جهانی است. واشینگتن بیش از گذشته با محدودیتهای زیر روبهرو است:📌هزینههای سیاسی و اجتماعی جنگ برای افکار عمومی داخلی،📌رقابت همزمان با چند قدرت (چین، روسیه، بازیگران منطقهای)،📌شکنندگی اقتصاد جهانی و حساسیت نسبت به شوکهای امنیتی در آبراههای حیاتی.بنابراین، «پایان افسانه شکستناپذیری» را میتوان در چارچوب یک گذار تاریخی دید: گذار از دوران هژمونی یکقطبی بلامنازع، به دورهای که در آن آمریکا هنوز قدرت اول است، اما مجبور است محدودیتهای جدید را بپذیرد و با بازیگران دیگر چانهزنی کند.♦️۴. آبراههای حیاتی و بحران اعتماد به امنیت جهانیبخش دیگری از گزاره لیبراسیون بر «شکست در تضمین امنیت آبراههای حیاتی» تأکید دارد. آبراهها و تنگههای مهم جهان ـ از جمله در منطقه خاورمیانه و پیرامون ایران ـ نهتنها مسیرهای تجاریاند، بلکه شریانهای حیاتی انرژی و کالا هستند. از نیمه دوم قرن بیستم به اینسو، یکی از پایههای نظم بینالمللِ مبتنی بر آمریکا، همین «تعهد ضمنی یا صریح» واشینگتن به حفظ آزادی و امنیت این آبراهها بود.وقتی این امنیت به چالش کشیده میشود و آمریکا نتواند یا نخواهد بهسرعت و قاطعیت گذشته واکنش نشان دهد، چند پیامد راهبردی پدید میآید:📌افزایش هزینههای بیمه و ریسک برای تجارت جهانی، که مستقیماً بر قیمت کالاها و انرژی اثر میگذارد؛
📌تشدید گرایش کشورها به تنوعبخشی به مسیرها و منابع، مثلاً از طریق خطوط لوله زمینی، بنادر جایگزین یا حتی ائتلافهای منطقهای؛📌طرح جدیتر ایدههای «امنیت منطقهمحور» که در آن کشورهای منطقه، به جای اتکا به یک قدرت خارجی، به دنبال ترتیبات بومیتر برای مدیریت بحرانها میروند.این تغییرات، بهویژه برای کشورهای در حال توسعه و جوامعی که زندگی روزمرهشان به قیمت انرژی و ثبات اقتصادی گره خورده، معنای ملموسی دارد. برای انسان عادی، داستان افول یا صعود قدرتها، در نهایت در قیمت سوخت، دسترسی به کالا، سطح اشتغال و ثبات اجتماعی ترجمه میشود. از این رو، جنگهای ظاهراً دور و ژئوپلیتیک، در نهایت به سفره مردم، مهاجرت، و احساس امنیت فردی سرریز میکنند.♦️۵. بعد انسانی و ادراکی: وقتی مردم جهان افسانهها را از نو مینویسندنکتهای که در تحلیلهای راهبردی گاه کمرنگ میشود، سطح انسانی و روانی ماجراست. کاهش باور به شکستناپذیری آمریکا، تنها یک بحث دانشگاهی یا رسانهای نیست؛ بلکه بر احساسات، امیدها و ترسهای میلیونها انسان در جوامع مختلف تأثیر میگذارد.
📌در بخشی از جهان، این تحول بهصورت «امکانپذیر شدن مقاومت» دیده میشود؛ این تصور که بازیگران کوچک هم میتوانند در برابر فشار قدرتهای بزرگ دوام بیاورند.📌در بخشی دیگر، بهصورت «افزایش بیثباتی» فهم میشود؛ یعنی اگر دیگر یک پلیس جهانی وجود ندارد، احتمال درگیریهای کنترلنشده و جنگهای منطقهای بیشتر میشود.📌برای برخی کشورها، این وضع فرصتی برای مانور بیشتر در سیاست خارجی است؛ برای برخی دیگر، منبع اضطراب و عدم قطعیت در مورد آینده.از منظر مطالعات راهبردی، این تغییر در ادراک جمعی، بسیار مهم است. زیرا انتظارات بازیگران (دولتها، جنبشها و حتی افکار عمومی) بر تصمیمهای آنان اثر میگذارد. اگر تصور عمومی این باشد که آمریکا دیگر حاضر نیست یا نمیتواند مثل گذشته هزینههای بزرگ نظامی را بپردازد، بازیگران منطقهای ممکن است ریسکپذیرتر شوند، خطوط قرمز را آزمایش کنند و به سمت الگوهای جدیدی از اتحاد و تقابل حرکت کنند.♦️۶. جمعبندی: از «سقوط امپراتوری» تا بازتعریف نظم جهانیسخن لیبراسیون درباره «مرحلهای تازه از سقوط امپراتوری آمریکا» بیش از آنکه یک اعلان قطعی درباره پایان نقش آمریکا باشد، میتواند به عنوان نشانهای از «نقطه عطف ادراکی» درک شود؛ نقطهای که در آن، هم نخبگان و هم بخشهایی از افکار عمومی جهان میپذیرند که:📌آمریکا دیگر آن قدرت شکستناپذیر دهههای گذشته نیست؛📌فناوریهای ارزان و نبرد نامتقارن، شکاف میان ابرقدرت و قدرتهای منطقهای را کاهش دادهاند؛📌امنیت آبراههای حیاتی و نظم تجارت جهانی، بیش از گذشته شکننده و وابسته به همکاری چندجانبه است؛📌نقش آمریکا از «ژاندارم بلامنازع» به «قدرت مهم اما محدودشده» در یک نظم در حال گذار تبدیل شده است.
📌برای پژوهشگران و تحلیلگران مطالعات راهبردی، مهمترین وظیفه در این بزنگاه، پرهیز از نگاههای صفر و صدی است. نه این گزاره که «آمریکا همچنان نیروی شکستناپذیر و هژمون مطلق است» با واقعیتهای میدانی سازگار است، و نه این ادعا که «امپراتوری آمریکا فروپاشیده و دیگر بازیگر تعیینکنندهای نیست».آنچه میبینیم، ترکیبی پیچیده از تداوم و تغییر است:📌تداوم در تواناییهای زیاد آمریکا در عرصه اقتصاد، فناوری و نظامی؛📌تغییر در میزان مشروعیت، کارآمدی، و آمادگی آن برای استفاده از این توان در نقش پلیس جهانی.در این میان، جنگهایی که در ظاهر منطقهایاند و با ابزارهایی چون پهپادهای ارزانقیمت پیش میروند، گاه به صحنه اصلی بازتعریف نظم جهانی تبدیل میشوند. این جنگها نه تنها خطوط نبرد، که مرزهای ذهنی قدرت، امنیت و افسانههای سیاسی را دوباره ترسیم میکنند.در نهایت، سرنوشت نظم جهانی آینده، نه فقط در اتاقهای فکر واشینگتن و پکن و مسکو، بلکه در تصمیمهای روزمره انسانهایی رقم میخورد که در کنار این آبراهها زندگی میکنند، در کارخانهها و بنادر کار میکنند، در انتخابات رأی میدهند، و در فضای مجازی روایتهای جدید را شکل میدهند. فهم افول یا تحول نقش آمریکا، بدون دیدن این سطح انسانی و ادراکی، ناقص خواهد بود.
16:16 - 3 اردیبهشت 1405