کادوی عجیب روز دختر

✍️ابوالفضل گلستانی صدا زدم: «فاطمه بابا کجایی...» صدایی نیامد حتما رفته باز گوشه‌ای قایم شده، آخرین بازی همین چند وقت پیش بود رفته بود پشت پرده، یک لباس سرتاسر سفید پوشیده بود با گل‌های سرخ. چندبار از کنار پرده رد شدم نفهمیدم بعد گفت:« بابا صدا پاتو می‌شنیدم نفس‌ نمی‌کشیدم.» خندیدم و بغلش کردم.باورم نمی‌شد به یک بچه‌ی هشت ساله ببازم قول پلی استیشن پنج را ازم گرفته بود. گفتم: «بابا جان برای پسرهاست قبول نمی‌کرد» چشم‌های درشتش خیس اشک شده بود و دست‌های کوچکش را گذاشته بود روی چشم‌هایش و لب‌هایش را جمع کرده بود. قلبم مچاله شد گفتم: «حداقل دوچرخه برات میخرم آخه پلی استیشن اونم بخاطر قایم باشک.» از مژه‌های بلندش اشک قطره قطره می‌آمد پایین و گفت: «ولی تو قول دادی قول، قول مردونه یعنی تو مرد نیستی؟» خجالت کشیدم، سرم را بردم پایین که نخندم به زور جلوه‌ی خنده‌ام را گرفتم، مامانش گوشه‌ی اتاق نشسته بود و بلند بلند می‌خندید می‌گفت: «تحویل بگیر دختر لوست رو...» منم صدایم را صاف کردم چندتا اوهوم‌ اوهوم کردم و دست‌هایم را بردم بالا و گفتم: «تسلیم اما الان پول ندارم روز دختر برات میخرم! بحثم کنسله» فاطمه چشمی گفت و یک بوس آبدار کرد و رفت.آهای فاطمه کجایی؟ بیا برات خریدم، منتظرم جیغ بزنه، بخنده داد بزنه خریدی بابا ممنونم. اما پدرسوخته باز رفته قایم شده، مامانش گوشه‌ی اتاق همچنان نشسته اما اینبار نمی‌خنده، گریه می‌کند؟ چرا؟ محلش نمی‌ذارم حتما حسودی می‌کنه چرا دخترم انقدر بابایی هست؟ باز انتظار داره برای خودش هم چیزی می‌خریدم. رفتم اتاقش نبود، کیف مدرسه‌اش همیشه وسط اتاق پخش و پلا بود چرا نیست؟ داد زدم.
کارتن پلی استیشن سنگین بود گذاشتم گوشه‌ای. مغازه‌دار با تعجب به من گفت: «برای دخترت خریدی اقا مهران؟ بعدش نخواستی پس میگیرم حتی باز کرده باشی» نمی‌دانم چرا بعدش نم‌اشکش را با گوشه‌ی آستین‌ش پاک کرد. خانمم یک‌باره با داد گفت: «نیست داد نزن انقدر منو آتیش نزن مرد فاطمه نیست رفت شهید شد رفت...» شهید؟ دختر من؟ مگه چند‌سالش بود؟ جبهه رفت‌؟ مگه دخترها هم جنگ می‌روند‌؟ دختر من تازه کلاس دوم بود. سرم گیج رفت، نفسم بند آمد.صدای بومی آمد، زمین لرزید، شیشه‌ها شکست. مسافر داشتم تازه پیاده کردم، رفتم نان بگیرم برای ظهر. بوی نان سنگک داغ تو ماشینم پیچیده بود، بعدش بوی باروت و خاک ماشین را گرفت. یکی داد زد: «وای مدرسه رو زدند وای مدرسه.» چشم‌هایم سیاهی رفت. دخترم مدرسه است‌، همین چندساعت پیش رساندمش. خانمی با اشک ناله می‌زد: «ای وای مدرسه‌ی شجره طیبه بود، دخترم اونجا معلمه» نفهمیدم چی شد رسیدم مدرسه، مدرسه فقط تیرآهن بود و خون و صدای گریه‌ی پدر و مادرها اما من درخت شده بودم، پاهایم ریشه‌ بر خاک، همانجا کنار ستون پر از آهن و خاک ماندم و اشک ریختم... فاطمه بابا کجایی؟ چرا جواب بابا را نمی‌دی برات پلی استیشن خریدم. خانمم های های گریه می‌کرد چرا گریه؟ مگه دخترها بابایی نیستند بیا جواب بابا رو بده.
17:03 - 31 فروردین 1405
جامعه
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی

2 بازنشر4 واکنش
224٫7k بازدید