دنیای زیباتر

✍️محمدمهدی نیکی روی لبه‌ی جدول کنار خیابان نشسته بودم. به عکسی که در دست راست داشتم نگاه کردم؛ همان عکسی که پایینش نوشته بودند «رهبر شهید». کنارم پسربچه‌ای با عجله مشق‌هایش را می‌نوشت. هر بار که مردم در پاسخ مداح «حیدر حیدر» می‌گفتند، او هم دست‌هایش را مشت می‌کرد و همراهی می‌کرد و بعد دوباره سرش را می‌برد روی دفترش.دیدنش مرا پرت کرد به سال‌های دور؛ کلاس پنجم دبستان، مدرسه‌ی معاد. زنگ فارسی بود. معلم با صدای کشیده‌ی «قژ» در، وارد شد؛ کت‌وشلوار سورمه‌ای اتوشده، دست راست در جیب شلوار. مستقیم رفت طرف پنجره‌ی آهنی زنگ‌زده، آن را باز کرد و بوی شکوفه‌های زردآلوی باغ پشت مدرسه یک‌باره پرید توی بینی‌مان. بعد سمت تخته رفت، گچ سفید را برداشت و نوشت: «به نظر شما چه چیزی بیشترین زیبایی را به دنیا می‌بخشد؟»با صدای بمش گفت: «دفترها رو دربیارید و جواب این سؤال رو بنویسید.» ده دقیقه گذشت. یکی‌یکی بچه‌ها را صدا زد تا پاسخ‌شان را بخوانند. علی نوشته بود «باغ‌ها». رضا نوشته بود «دریاها»… نوبت من شد. قلبم تند می‌زد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «بعضی آدم‌ها.»کلاس یک‌باره زد زیر خنده. معلم دستی به صورت تازه‌اصلاح‌شده‌اش کشید و گفت: «احسنت! چه جواب قشنگی.» خنده‌ها خوابید و سکوت نشست روی کلاس.آرام چشم‌هایم را باز می‌کنم. از آن سال‌ها تا امروز، روزگار چند بار دیگر هم همان «احسنت» را به من هدیه داده است. بلند می‌شوم. پسرک هنوز مشغول نوشتن است. دوباره به عکس در دستم نگاه می‌کنم و زیر لب می‌گویم: «برای تمام زیبایی‌هایی که به دنیای ما بخشیدی… ممنونم.» و بعد در میان جمعیت گم می‌شوم.
21:34 - 28 فروردین 1405
جامعه
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی

2 واکنش
100٫1k بازدید