من هنوز زنده‌ام؟

✍️ابوالفضل گلستانیزنگ خانه را زدم. به درِ خانه نگاه کردم، حسابی رنگش پریده. روزی صورتی خوش‌رنگ و خوشگلی بود؛ به عشق خانمم صورتی‌اش کردم، حتی راهروی خانه را. چند بار زنگ زدم؛ زیینگ، زییینگ. کسی جواب نداد. کلید انداختم. هیچ کفشی جلوی درِ خانه نبود؛ فقط کفش گلی خودم بود، گلش خشک شده، انگار برای یک قرن پیش بود. گلیم‌های راه‌رو پوسیده است؛ پا روی هر پله می‌گذاشتی، خاک بلند می‌شد. دیوارها پر از ترک.وارد خانه شدم. بوی نم پرت شد در دماغ و مغزم. هیچ‌کس نبود. الکی چند باری صدا زدم: عشقم؟ عزیزم؟ پسرکم، کجایید؟ هیچ‌کس نبود. برق را زدم. مهتابی پرپر می‌کرد، پرررر، پرررر، تا آرام گرفت. سماور را روشن کردم. گفتم تا آب‌جوش بیاید چایی را روبه‌راه کنم. چای ایرانی راه‌ورسم و مراسم، ذکر و آداب دارد. من باشم حتی می‌گویم باید با وضو چایی درست کنی؛ این‌ها را همیشه به خانمم می‌گفتم.وسط شستن چایی با آب سرد بودم که بی‌خیال شدم. گفتم چایی مزه‌اش این است که یکی باشد کنارش بخوری؛ وقتی کسی نیست، چایی می‌خواهم چه کار؟ آب را بستم. درِ سطلِ آشغالِ زرد را برداشتم. روزگاری زردِ زرد بود، الان بیشتر شبیه سفیدِ کبود است. پسرم عاشق رنگ زرد است؛ حتی اولین دوچرخه‌ای هم که گرفته بود زرد بود. خانه یک جورهایی زرد و صورتی است. تفاله‌ها را که داشتم خالی می‌کردم، از داخل قوری دیدم چقدر تفاله! منجمد بودند. شاید دیشب هم خالی کردم... یعنی دیشب هم کسی خانه نبوده؟ سماور را خاموش می‌کنم. اصلاً دسته‌ی گاز را می‌بندم. غذا هم نمی‌خواهم.
می‌خواهم یک چیز سرد بخورم. یخچال را باز می‌کنم؛ گرمایش بدنم را سرد می‌کند. چراغش خاموش است و خالی! فهمیدم یخچال را هم از برق کشیده‌ام. می‌خواهم زنگ بزنم غذا بیاورند، اما اشتها ندارم. نگاهی به پرده‌ها می‌کنم؛ چقدر کدر شده‌اند. سقف هم انگار تار عنکبوت بسته. لوستر هم چراغ‌هایش سیاه است. می‌روم سراغ کتاب‌خانه؛ کتابی از شهریار باز می‌کنم. چشمم می‌خورد به این بیت:«دارم هوای صحبت یاران رفته را یاری کن‌ای اجل که به یاران رسانیم»آقای دکتر، من تا صبح اشک ریختم. دکتر نگاهی به من می‌کند. دست‌وپاهایم می‌لرزد. نمِ اشک را از داخل گودی چشمم می‌گیرم و دکتر می‌گوید: «پدرجان! برایتان قرص خواب تجویز می‌کنم.» خواستم بگویم مرگ تجویز کن؛ تنهایی دارد دقم می‌دهد. کاش خانمم بود... همان‌جا در مطب می‌زنم زیرِ گریه با صدای بلند، هااای... هااای...صدایی مدام می‌گوید: «ابوالفضل... ابوالفضل! بیدار شو!» از خواب پریدم. خانمم وحشت‌زده نگاهم می‌کند؛ پسرکم در تختش خوابیده. نگاهی به اطرافم می‌کنم؛ پرده‌ها مرتب و سفید، دیوارها صورتیِ خوش‌رنگ. خانمم می‌رود از داخل یخچال آب می‌آورد و می‌دهد دستم: «خواب جنگ دیدی؟ خواب بد دیدی؟ همش ناله پشت ناله بود.» آب را مزه‌مزه می‌کنم. خواستم بگویم بدترین خواب دنیا را دیدم: نبودنِ تو، ندیدنِ تو، نشنیدنِ صدای تو، سوختنِ امید و زندگی‌ام... هیچی نگفتم؛ سری تکان دادم. تمامش خواب بود؛ بدترین خواب زندگیم. چشم‌هایم را بستم.یکباره صدایی در گوشم می‌پیچد و چشم‌هایم را باز می‌کنم: «آقای عزیز! قرص خواب، همراه با فنلزین و کلومیپرامین... عالیه، بخور. هفته‌ی بعد باز بیا...»
20:38 - 26 فروردین 1405
جامعه
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی

24٫9k بازدید