شما آقای جمهوری اسلامی نیستید
✍️ابولفضل گلستانیهرسال برای بیست و دو بهمن و دوازده فروردین یا روزهای مناسبتی جمهوری اسلامی مینوشتم، آقای جمهوری اسلامی.اما او نمیتواند مرد باشد، نمیتواند پدر باشد، او یک مادر است، یک مادر زخمی و دردمند اما ایستادهاست او پارسال سال سختی را پشتسر گذاشت، بدنش تازه داشت جای گلولهها و خمپارههای جنگ ایران و عراق را ترمیم میکرد،او یکی یکی پسران جانباز و شیمیاییاش را دفن میکرد.او کم کم وصله میزد به دردهایش که یکباره خرداد پارسال فرماندهانش و دانشمندانش را گرفتند عزیزانی که افتخارش بودند، مدام به کشورهای همسایه و غیر همسایه پز میداد که من چه بچههایی دارم، چشم خوردند یکباره رفتند، بچههای کوچیک و بزرگش با خون پاکشان زمین ایران را آبیاری کردند.جمهوری اسلامی ،تو یکی یکی داشتی زخمهایت را مداوا میکردی، عزیزانت را دفن میکردی، خسته بودی و رنجور. دوازده روز پر از بغض شدی. دوازده روز جنگیدی، غافلگیر شده بودی، یکباره مردی که ادعا میکرد کشور مال او هست، پسر نامشروعی که خودش را پادشاه میدانست، پادشاهی که پدرش تو را دو دستی تقدیم این و آن میکرد، هرکسی از آب و خاک، نفت استفاده میکرد به جای محبت به تو، سنگ و شلاق میزد به تو...
فراخوان داد، بچههایت را گول زد به دروغ گفت پدر من بزرگ بوده و عزیز مملکت، تو متعجب بودی خواستی از خودت دفاع کنی بگویی همین شماها بودید او را از کشور انداختید بیرون، اما اجازهی حرف به تو ندادند سنگ زدند به تو، مسجد و مدرسه و خانه و بانک آتش زدند، مثل مغولها کتابخانه آتش زدند، بدنت سوخت باید میذاشتی میرفتی، باید نفرینشان میکردی اما تو مادر بودی، مثل شعر قلب مادر ایرج میرزا که پسرک قلب مادرش را درید بدهد به معشوقش سر راه دست پسر خورد به در و کمی خراش برداشت.(دید کز آن دل آغشته به خونآید آهسته برون این آهنگآه دست پسرم یافت خراشآخ پای پسرم خورد به سنگ) تو یکی یکی آنها را در آغوش گرفتی، حرف زدی آرام شدند با تو یک دل شدند آن شروران وطن را که اهل اینجا نبودند را به آنها تاختی.باز خواستی روی زخمهایت مرحم بذاری، این زخمها، زخمهای خودی بود دردش بیشتر بود، وطن فروشانی که آن طرف تو را به کمی پول فروختند، شاهی که بیشتر آنلاین شاه بود و در حد فراخوان هم سواد نداشت از روی چیزهایی میخواند که آن حرفها هم یادش داده بودند. بعد زمزمه درست کردند به دشمنان که بیایید مادر من را بزنید. وطن من را تکه تکه کنید. تو باورت نمیشد چنین آدمهایی بودند.یکباره بزگترین عزیزت را گرفتند، عزیزی که گنج تو بود، رحمت و عشق تو بود، فکر میکردند وقتی او را بگیرند کار تمام است تو تسلیم میشوی نمیدانست تو مادری، تو سعی میکنی بیشتر از این عزیز پرورش بدهی سعی میکنی تمام تلاش و سعیات بشود انتقام، مادر شاید مهربان باشد اما در وجودش غیرتی هست که هیچ مردی ندارد.خون بچهای که ازش گرفتند میشود انتقام. جانش میشود غیرت و تمام زندگیاش میشود کشتن آنها.
جمهوری اسلامی تو پارسال سالی پر از امتحان الهی داشتی، وطنم، تمام تنم، مادرم میدانم تو میجنگی تا انتقام بگیری.تو یک مادری، خسته و مهربان اما ایستاده تا آخرین روز...
21:19 - 13 فروردین 1405