آخرین دیدار

✍️نجمه جوادیاز وقتی کلاس چهارم ابتدایی بودم می شناختمش. اولین بار آمد مسجد امام صادق پردیسان. من چند سالی بزرگتر بودم. حسین بازیگوش بود و پر تحرک. اهل پرسش بود. نمی‌گذاشت شک در درونش ریشه بدواند. میگفت اگر سوال هایم را نپرسم خفه میشوم. می آمد و مینشست کنارم. این که میگویم برای همین چند سال پیش است. حالا من زن و زندگی دارم. حسین اما 23 سال داشت. ده جزء قران را حفظ کرده بود. این آخری ها میگفت برایم دعا کن بتوانم همه قران را حفظ کنم. خانواده خیلی خوبی داشت. پدرش جانباز بود یک سپاهی پای کار، مادرش هم مدرس حوزه بود. در همه این پانزده سال دو بار مادرش را دیدم آن هم همین چند شب پیش بود. آمده بود حسین را ببیند. آخر ما شبها میرفتیم کنار خیابان روبروی مسجد و کار فرهنگی میکردیم. حسین آنقدر زلال بود که گاهی به حالش غبطه می خوردم و آنقدر شلوغ و پر انرژی بود که هیچکداممان باورمان نمیشد دیگر او را نخواهیم دید. همین دو سه شب قبل از این اتفاق بود که آمد و گفت میخواهد با من حرف بزند. گفتم بیاید توی مسجد. آمد و نشست کنارم. خیلی با هم حرف میزدیم. او از دغدغه هایش گفت، از اوضاع جامعه از وضعیت این کشور بعد از آقای شهیدمان.
آن شب ساعت چهار صبح رسیدم کنار خانه های که هیچ اثری از آن نمانده بود. بوی خاک باران خورده می آمد. بهت زده به اطرافم نگاه میکردم. نخواستم بشکنم و گریه کنم. من در این خانه ای که حالا در آسمان بود روضه زیاد خوانده بودم. حاج صادق پدر مهدی همیشه برایم دعا میکرد و هنوز آهنگ صدایش توی گوشم است. اما حالا باید میگشتیم دنبال پیکر تکه تکه رفیقمان. نمیدانم چقدر گذشت. تکه های بدن را جمع میکردیم. میگذاشتیم روی نایلون. همه شهید شده بودند. بیست نفر از سه خانه کنار هم. این را بعدا فهمیدیم. وقتی پیکر سالم حسین را دیدم دلم آرام شد. حالا میتوانستم دوباره بغلش کنم و صورتش را ببوسم. در گوشش زمزمه کردم: «دیدار به قیامت حسین مهدی...»
14:12 - 11 فروردین 1405
جامعه
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی

1 واکنش
57٫9k بازدید