دمام زنی سوگواران در بدرقه امام شهید

هنر، پیش از همه به استقبال ماتم رفته است؛ دمام‌زنان، پابرهنه در گرمای مصلی، پیکر پدری را بدرقه می‌کنند که خود و خانواده‌اش فدایی مردم شدند.
۱۰ MB
به گزارش خبرنگار هنر و موسیقی باشگاه خبرنگاران توانا؛ در گرمای طاقت‌فرسای نیمروز تهران، سیل خروشان مشتاقانی که خود را برای وداع با پیکر مطهر رهبر شهیدشان به مصلی رسانده‌اند، تصویری بی‌بدیل از وفاداری را رقم زده است. اینجا دیگر خبری از دیدار چهرۀ نورانی مقتدا نیست؛ اینجا ملتی به سوگ نشسته که پدر خود را از دست داده و فرزندان خردسالی که بر شانه‌های پدران نشسته‌اند، آمده‌اند تا آخرین درس «فدا شدن برای مردم» را در آیینۀ اشک‌های مادرانشان ببینند.در میان انبوه سوگوارانی که از ساعات اولیه بامداد، خیابان‌های اطراف مصلای تهران را به تسخیر عشق و اندوه درآورده‌اند، این ضرباهنگ دمام و سنج نیست که می‌نوازد؛ بلکه نبض بریده‌شده یک ملت است که در سینه چوب و پوست می‌کوبد. اینجا، در فاصله چند متری صف‌های تفتیش، گروهی از جوانان، حلقۀ عزا را شکل داده‌اند؛ آنان نیامده‌اند تا فقط سوگواری کنند، آمده‌اند تا با هر ضربه بر دمام، رجز بخوانند برای آن سلالۀ فاطمه که جانش را نه در بستر، که در مسیر فدای ملتش کرد.پیش از آنکه زائران از گیت‌های بازرسی عبور کنند، هنر جنوب، حماسه‌ساز این ماتم شده است. جوانان سینه‌سوخته، حلقۀ «دمام‌زنی» را در سوگ «سید علی حسینی خامنه‌ای» چنان محکم و موزون کوبیده‌اند که گویی هر ضربه، فریاد «یا حسین» گفتن‌های خود آقاست که از حنجرۀ چوب‌ها بیرون می‌زند. دمام‌ها نه صرفاً یک ساز، که زبان گویای عشایری هستند که فرزند برومندشان حالا در میان آنان نیست. صدای سنج‌ها، تشت‌های زرین عزا را تداعی می‌کند که با خود پیام می‌دهد: «ما ماندیم و چشمانی که در انتظار دیدار رهبری بود که فدایی ملتش شد.»
در گوشه و کنار مصلی، آنچه بیش از تابوت، دل را می‌لرزاند، چهره‌هایی است که گویی دیر رسیده‌اند. مردان و زنانی که سال‌ها با جان و دل گوش به فرمان «سید علی» بودند، اکنون سرگردان، سراب‌گونه به دنبال آخرین نگاه می‌گردند. زن میانسالی، در حالی که چادرش خاکی شده، عکس رهبر شهید را در آغوش فشرده و زمزمه می‌کند: «ما آرزو داشتیم فدای آقا بشیم، ولی آقا خودش با خانوادۀ مظلومش رفتن، رفتن و فدای ما شدن...» این جمله، خلاصۀ غم نهفته در سینۀ جمعیتی است که در این گرمای سوزان، با کودکان خردسال و کهنسالان عصا‌بهدست آمده‌اند. مادری جوان، نوزاد شیرخواره‌اش را در یک دست و پرچم عزا را در دست دیگر گرفته و در صف می‌گرید؛ گویا می‌خواهد فرزندش را از کودکی با شمیم ایثار این پدر آسمانی آشنا کند.فضای مصلی آکنده از «صدای حزن» است؛ حزنی که بوی یتیمی می‌دهد. اینجا ملتی داغدار پدری است که شب‌های بحران، پناه بی‌پناهان بود. صدای مداحی که از بلندگوها پخش می‌شود، با هق‌هق زائرانی در هم می‌آمیزد که خود را صاحب عزا می‌دانند. حضور خانواده‌ها چشمگیر است؛ پدرانی که دست فرزندان نوجوانشان را گرفته‌اند تا به آنان نشان دهند «مردِ میدانِ فداکاری» چگونه برای ملتش ایثار کرده. اینجا دیگر اشک، تنها واکنش ممکن است؛ اشک بر مردی که جان خود و عزیزترین همراهانش را نه در برابر گلوله، که در برابر تهدیدهایی سپر کرد که ملتش از آن در امان بمانند.
حالا تابوت، حجاب فاصله شده است. آنان که در صف‌های طولانی، خود را به ضریح آهنین نگاه‌ها رسانده‌اند، می‌دانند که این آخرین دیدار با پیکری است که روح بلندش برای این مردم همچنان زنده است. دمام‌زنان، با ضرب‌آهنگی سنگین، بدرقه‌کنان زمزمه می‌کنند: «خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست.» و این گونه است که در مصلای تهران، هنر، حماسه و عاطفه در هم می‌تنند تا روایتی جاودانه از وداع با یک «مقتدای شهید» خلق شود؛ وداعی که پایان یک زندگی نیست، آغاز یک مکتب فداکاری است.#باید_برخاست #رهبر_شهید
01:03 - 14 تیر 1405

2 بازنشر7 واکنش
35٫5k بازدید