بانوی ۹۳۳۴۶؛ الگویی که از عدد بیرون آمد
قرار بود فقط یک شماره باشد؛ یک شناسهٔ بیجان در میان انبوه پروندهها. اما تاریخ، گاهی اعداد را از دل خودش بیرون میکشد و به آنها جان میدهد. «بانوی ۹۳۳۴۶» قصهٔ زنیست که یک عدد را به یک هویت تبدیل کرد؛ با نیره قوی، نویسندهٔ این کتاب، نشستم تا بپرسم مگر یک عدد چقدر میتواند زنانه باشد؟
گروه زنان: قرارمان در میانهٔ بهار بود؛ در روزهایی که حالِ کتاب و کتابخوانی، لطیفتر و شنیدنیتر از همیشه میشود. میخواستم با کسی همصحبت شوم که کتابی نوشته، اما کتابی از جنسی دیگر. عنوانش خودْ یک پرسش بود: «بانوی ۹۳۳۴۶». عددی که روی جلد نشسته و پیش از هر چیز، کنجکاوی را قلقلک میدهد؛ انگار نویسنده خواسته پیش از آنکه داستان را بشنوی، با یک معما روبهرو شوی. گفتم از همین جا، از همین عدد شروع کنیم و ببینیم این شماره چه نسبتی با آن چیزی دارد که چندی پیش، رهبر شهید انقلاب از آن به «الگوی سوم» زن تعبیر کرد؛ الگویی که نه در کلیشهٔ «زن سنتیِ خانهنشین» محصور بماند و نه در تصویر «زن مدرنِ رها از قیدوبند» گم شود.نیره قوی، نویسندهٔ کتاب، با همان آرامش و شمردهگوییای که خاصِ استادانِ پختهٔ حوزهٔ زن است، از انتخاب این عنوان گفت. حرفش این بود که عدد، هم جذاب است و هم سؤال برانگیز. میخواسته از کلیشههای رایجِ اسمگذاری فاصله بگیرد و یک دعوتِ عامیانه و خودمانی برای مخاطب بفرستد: «بیا ببین این عدد چیست و چرا تبدیل به یک هویت شده.» انگار که این عدد، خلاصهای از یک عمر ایستادگی باشد؛ شمارهای که روی سینهٔ یک زنِ کنشگر حک شده و حالا قرار است به جای یک برچسب، یک نشان باشد.
اما مسیر رسیدن به این روایت برایم جذاب بود. نویسنده سراغ یک شخصیت واقعی و تاریخی رفته، اما داستان را در بستر زندگی یک دختر دانشجوی امروزی روایت کرده. ترکیبی که میتواند هر خوانندهای را کنجکاو کند. از او پرسیدم چطور به این پیوند میان «دیروزِ مبارزاتی» و «امروزِ دانشجویی» رسید. نگاهش این بود که نسل امروز برای آنکه الگوهای بزرگ را لمس کند، اول باید خودش را در آینه ببیند. اگر قرار باشد از زنان بزرگی چون حضرت زینب (س) بگویی، فاصلهٔ زمانی و قدسیِ شخصیت ممکن است برای نوجوان و جوان، دستنیافتنی به نظر برسد. او در کتابش، یک حلقهٔ میانی ترسیم کرده؛ یک زنِ معاصر، از جنس همین مردم، با رنجها و انتخابهای واقعی، تا پلی باشد میان آن قلهٔ نورانی و زمینِ زندگیِ روزمره.و چه بستری برای این پلزدن بهتر از دانشگاه؟ از او پرسیدم چرا فضای گفتوگوهای کتاب را دانشگاه انتخاب کرده، نه یک جمع فامیلی یا دوستانهٔ ساده. پاسخش برایم مثل یک کشف بود. گفت همین امروز، تمایلات، تفاوتها و چالشهای زن و مرد در جامعهٔ ما بیش از هر جا، در دانشگاه بروز پیدا میکند. در همین واحدهای درسی، نشستهای کتابخوانی، فیلمها و تئاترهای دانشجویی است که سؤالهای بنیادین، جان میگیرند. قشر دانشجو، قشری است که در اوجِ پیدا کردنِ دغدغههای فکریاش است و دانشگاه، محیطی است که به این دغدغهها پاسخ میدهد. ضمن اینکه شیوهٔ گفتوگو، عمیقاً با زیستِ دانشگاهی عجین است. انگار نویسنده خواسته بگوید میدانِ جنگِ فکریِ زن تراز انقلاب اسلامی، همین کلاسها و راهروها و کافههای دانشجوییست؛ جایی که باید حرف زد، شنید و نظر داد.
اما نوشتن از دلِ همین گفتوگوها، آنهم برای مباحث سنگینی مثل «عدالت الهی در خلقت زن و مرد» یا «نسبت انسانیت با جنسیت»، کار سادهای نیست. کنجکاو بودم بدانم این دیالوگنویسی، از زبان کاراکترهای جوان، چقدر برای خودِ نویسنده چالش شخصی ایجاد کرده. پاسخ، صادقانه بود و چندلایه. گفت بچهها با سؤالهایشان، مرزهای ذهن نویسنده را جابهجا میکنند. برای نزدیکشدن به ادبیات و نگاه جوان، باید مدام مطالعه کنی، لغتهای جدید پیدا کنی و شیوههای نو بیاموزی. در حقیقت، این همراهی با نسل جوان، یک وظیفه است برای کسی که میخواهد الگو را از آسمانِ ذهنیت به زمینِ زندگی بیاورد. او معتقد است اگر الگو، صرفاً یک شخصیت انتزاعی و دستنیافتنی باشد، هر سبک زندگیای میتواند آن را پس بزند. برای همین در کتاب، سراغ شخصیتی رفته که نهتنها یک مبارز، که یک مادر و همسرِ موفق نیز بوده؛ زنی که در همان حال که یک کنشگر اجتماعی تمامعیار بوده، از حراست از خانوادهاش نیز غافل نمانده. هرچند نویسنده تأکید داشت که در این کتاب، بیش از هر چیز بر همان بُعد کنشگری اجتماعی مانور داده تا نشان دهد جامعهٔ امروز ما، با چارچوبهایی که تعریف میکند، به چنین زنی اجازهٔ نقشآفرینی میدهد؛ و مهمتر از خودِ شخصیت، آن «سبک زندگی»ای است که او انتخاب کرده.
نزدیک لحظات پایانی صحبتمان، از او خواستم آن جرقهٔ اولیه را برایم روایت کند؛ آن لحظهای که به خودش گفت این مسئله باید در قالب یک رمان حل شود. دغدغهاش، تصویری بود که از انسانِ تکساحتی در ذهن جوانان نقش بسته؛ انسانی که گمان میکند فقط «زندگیِ» امروز کفایت میکند. نویسنده میخواست بگوید انسان، موجود تکساحتی نیست؛ هم اکنون را باید ببیند و هم آینده را، هم زمین را و هم آسمان را. و چه حیاتیست که این «چگونه زیستن» را، که جوانان گاه کورکورانه از دیگری تقلید میکنند یا شبکههای اجتماعی به آنها تحمیل میکنند، از نو معنا کنی. او میگفت ارزش در این است که انسان، «هنر خوب انتخاب کردن» را داشته باشد؛ نه مقلدِ محض باشد و نه اسیرِ تحمیلها.و سرانجام، در آخرین پرسش، گویی تمام حرفهایش را میخواست در یک جمله جمع کند. از او خواستم الگوی سوم زن را، در یک جمله، برای کسی که کتاب را نخوانده تعریف کند. جملهای که بر زبان آورد، انگار خلاصهٔ تمام آن گفتوگوی طولانی بود: «انسانی که برای خودش یک روش زندگی را انتخاب میکند؛ نه اجازه میدهد به او تحمیل شود و نه به خودش اجازه میدهد مقلدِ صرف باشد. ارزش در «خوب انتخاب کردن» است.»در پایان این گفتوگوی نرمِ بهاری، بیش از هر چیز به این فکر میکردم که «بانوی ۹۳۳۴۶» تنها روایت یک شخصیت تاریخی نیست؛ یک تلنگر است برای هر کسی که در میانهٔ هیاهوی بایدها و نبایدهای تحمیلی، میخواهد خودش، آگاهانه، شیوهٔ زیستناش را رقم بزند. و شاید بهترین زمان برای شنیدن چنین روایتی، همین روزها باشد؛ روزهایی که کتاب، دوباره به ما یادآوری میکند انسان، بیش از یک ساحت و یک عدد است. او، یک انتخاب است.
13:14 - 9 خرداد 1405