شياطيني در پوست انسان
خبرگزاري فارس: آلبرت فيش پيرمردي با چهره مهربان اما در واقع شيطاني بود كه دستكم 15 كودك بيگناه را به كام مرگ فرستاد.
به گزارش خبرگزاري فارس، روان شناس زنداني كه در سال 1934 با آلبرت فيش در زندان مصاحبه كرده بود در يادداشتي مي نويسد: هيچ جرم شناخته شده اي وجود نداشت كه فيش مرتكب نشده باشد.
فيش كه يك نقاش ساختمان و پدر 6 فرزند بود در عين حالي كه قاتل بود به اذيت و آزار كودكان مي پرداخت. وي مدعي شده بود كه به 100 كودك حمله كرده است.اين اعتراف وي بحدي تكان دهنده بود كه حتي دادستان در هنگام قرائت كيفرخواست در دادگاه نيز شوكه شده بود.
آلبرت فيش در واشنگتن به دنيا آمد پدرش كاپيتان يك كشتي در زماني كه وي به دنيا آمد 75 ساله بود.شماري از افراد خانواده وي داراي مشكلات رواني و مذهب گريز بودند.يكي از برادرهايش مشكل عقلي داشت و ديگري الكلي بود.پدرش هنگامي كه آلبرت پنج ساله بود درگذشت و وي به يتيمخانه فرستاده شد و همواره از آن مي گريخت.
آلبرت هنگامي كه 49 ساله بود با حادثه اي تكان دهنده مواجه شد. همسرش وي را ترك كرده و با مردي ديگر ازدواج كرد.پس از آن شخصيت آلبرت تغيير كرد و رفتارهاي عجيبي از او سر مي زد و اين رفتار بتدريج وي را به يك قاتل مخوف تبديل كرد.اكثر قربانيان وي كودكاني بودند كه فريب ظاهر مهربان و پدرانه وي را مي خوردند و به دام وي مي افتادند.
وي يك دگرآزار مخوف بود كه انواع و اقسام شكنجه ها را در قبال قربانيان جوان خود به كار مي گرفت. وي بيماري بود كه فرزندانش را مجبور مي كرد وي را كتك بزنند. وي در عين حال علاقه بسياري به جمع آوري مطالبي درباره انسانهايي مي كرد كه گوشت ديگر انسانها را مي خوردند.
فيش در سال 1928 براي اينكه مزه خوردن گوشت انساني را بچشد دختري 12 ساله به نام "گريس بود" را قرباني كرد.وي دختر پدر و مادري بود كه فيش را مي شناختند و به وي اعتماد داشتند. هنگامي كه فيش به آنها پيشنهاد كرد كه دخترشان را با خود به جشني ببرد، پدر و مادر بدون سوءظن اجازه چنين كاري را دادند.
فيش به جاي آنكه گريس را به جشن ببرد، وي را به كلبه اش در وستچستر كاونتي در نيويورك برد. سپس دختر را خفه، سرش را جدا و با ساطور تكه تكه كرد. سپس گوشت بدن وي را درون قابلمه اي ريخت و آن را به همراه پياز و هويج پخت. وي سپس غذايي را كه از گوشت دختر بيچاره پخته شده بود، با ولع تمام خورد و سپس متواري شد.
چندين سال بعد، والدين گريس نامه اي از فيش دريافت كردند با اين مضمون كه چه بلايي بر سر دخترشان آورده است. نامه اي كه براي والدين گريس ارسال شده بود از اتاقي اجاره اي در مانهاتان ارسال شده بود.فيش دستگير و سريعا محاكمه شد.هيات منصفه اين امر را رد كردند كه وي بيماري رواني است و وي را به اعدام با صندلي الكتريكي محكوم كردند.
عكسي كه با اشعه ايكس از بدن وي گرفته شد نشان داد كه 29 سوزن در اطراف لگن فرو رفته است كه برخي از سوزنها بسيار بزرگ بوده و براي اعضاي دروني بدن وي بسيار خطرناك بوده اند. وي اعتراف كرد كه سالها سوزنها را به بدن خود فرو مي كرده است و در مي آورده است.وي در عين حال گفت كه علاقه بسياري داشت كه سوزن ها را به بدن قربانيان خود فرو كند. بنظر مي رسيد وي از اينكه ديگران رنج بكشند خوشحال مي شده است حتي پنبه را به الكل آغشته كرده و آن را روشن مي كرد و به روي بدن قربانيان خود مي انداخت.
وي در 16 ژانويه سال 1936 در سينگ سينگ نيويورك اعدام شد.وي در حالي كه در انتظار مرگ بود حتي به مجري اعدام خود كمك كرد تا سيمهاي برق را به پاي وي وصل كند.
وي در جايي گفت: من سالهاي بسيار دور در دوره اي كه در چين بودم و قحطي اين كشور را فراگرفته بود از مزه گوشت بدن انسان لذت بردم. گوشت بدن انسان عالي است.گوشت دختربچه ها از گوشت پسربچه ها خوشمزه تر است."
چارلز مانسون؛ قاتلي براي تمام فصول
مانسون و "خانوادهاش" قتل عام افراد "ثروتمند و مشهور" را آغاز كردند و زمينه ساز جنگي بين آمريكاييهاي آفريقايي تبار و سفيد پوستان شدند.
مانسون در 12 نوامبر سال 1934 از مادري 16 ساله به نام كاتلين مادوكس و پدري به نام ويليام ماسون به دنيا آمد.چارلز بخشي از كودكي خود را در كنار عمه سختگير و مادر بي خيال خود سپري كرد كه اجازه مي داد هر آنچه كه مي خواهد انجام دهد.
وي در 12 سالگي به مدرسه پسرانه جيبلات فرستاده شد.وي در اين مدرسه تمايلي براي درس خواندن نداشت و به زودي از مدرسه فرار كرد اما مادرش وي را به مدرسه بازگزداند. چارلز دزدي را آغاز كرد و به مراكز تربيتي بسياري فرستاده شد كه از آنها نيز مي گريخت.در 17 سالگي هنگامي كه عمه سختگيرش به وي پيشنهاد منزل و شغلي كرد، بختهاي يك زندگي عادي براي وي قوت گرفت. بر عكس وي در حالي كه در آستانه عفو بود، تيغي را زير گلوي پسري قرار داد و وي را مورد اذيت و آزار قرار داد.
مانسون به دليل اقداماتي كه مي كرد از دزدي گرفته تا اذيت و آزار زنان، نيمي از زندگي خود را پشت ميله هاي زندان گذراند تا اينكه پس از آزادي از زندان در دهه 1960 وارد دنياي روياها شد. آن روزها، روزهاي مواد مخدري چون "الاسدي" و هروئين، حشيش، موبلندها و بي بندوباريها بود كه براي مانسون بهشتي محسوب مي شد.
وي در سن 34 سالگي عدهاي از جوانان بي بندوبار بين 25 تا 30 ساله را گرد خود جمع كرده بود كه گروهي مخوف بودند.مانسون به آنها اين حس را داد كه مهم هستند و از پس هر كاري بر ميآيند. آنها مانسون را عبادت مي كردند و وي را آميخته اي از مسيح و شيطان مي دانستند.مانسون كه از ضريب هوشي بالايي برخوردار بود بر اين باور بود كه درگيري نژادي قريب الوقوع بود به اين معني كه آمريكايي هاي آفريقايي تبار به مقابله با سفيدپوستان بپردازند. وي از هوادارانش خواست كه از ديدگاه وي حمايت كنند و برنامه اش اين بود كه با به قتل رساندن سفيد پوستان سياه پوستان را در اين امر مقصر جلوه دهد. قبل از خاتمه يافتن اين جنگ مانسون و "خانواده اش" به تپه ها گريختند و مردم گفتند كه اين قتلها به اين دليل بوده است كه وي به اين دليل كه در صنعت موسيقي نتوانست براي خود جايي دست و پا كند به فكر انتقامجويي افتاد.
در ساعت 8:30 دقيقه صبح زمستان سال 1969 يك زن سياه پوست ميان سال در منطقه سرسبز مقابل منزلي در منطقه بل اير لس آنجلس فرياد زد" يكي اينجا مرده است".اين زن وينفيرد چاپمن مستخدمه رومن پولانسكي كارگردان معروف و همسر بازيگريش شارون تيت بود.آنچه كه پليس به چشم ديد صحنه اي دلخراش بود.در خودرويي كه كنار جاده پارك كرده بود جسد مردي جوان ديده مي شد كه سوراخ سوراخ شده بود.جسد مردي ديگر حدودا 30 ساله روي چمن افتاده بود و در كنارش نيز زني با موهاي سياه به زمين افتاده بود.
دو گلوله به مرد اصابت كرده بود، 13 ضربه به پسرش و جاي 51 ضربه چاقو نيز روي بدنش ديده مي شد.بر روي بدن زن جاي 28 ضربه چاقو ديده مي شد.جسد زني با موهاي بلوند كه به روي شكم افتاده بود كنار آتش پيدا شد.آن طرفتر جسد زن بارداري ديده مي شد كه با طناب خفه شده بود. جسد مردي ديگر نيز به چشم مي خورد كه با يك طناب نايلوني خفه شده بود.روي صورت وي يك حوله خونين ديده مي شد. جاي ضربات چاقو نيز بر روي بدن وي نمايان بود.زن باردار شارون تيت بود. 16 ضربه چاقو بر روي بدن وي ديده مي شد.با خون وي بر روي در واژه "pig" كه مخفف نام گروه مانسون بود ديده مي شد.
اين قتل ها رعب و وحشت زيادي را در هاليوود ايجاد كرد.طي 24 ساعت حادثه دلخراش ديگري روي داد. اين بار در خانه لنو و رزماري لابيانكا دو بازيگر هاليوود. چنگالي در چشم چپ لنو فرورفته بود و واژه جنگ بر روي شكم وي با چاقو كنده شده بود."عبارت مرگ بر خوكها" و "بپاخيزيد" نيز با خون بر روي يخچال و ديوارها ديده مي شد.41 ضربه چاقو بر روي بدن رزماري ديده مي شد.قاتلان پس از اين جنايت دوش گرفته بودند، غذا خورده و به سگ هاي قربانيان نيز غذا داده بودند.
گرچه مانسون و اعضاي باندش چند روز بعد به اتهام سرقت خودرو در مخفيگاهشان دستگير شدند اما كسي به آنان مظنون نشد كه همه اين جنايات كار آنها بوده است و ديري نپائيد كه آزاد شدند.
در اكتبر، زني مرتبط با باند مانسون به اتهام قتل يك معلم موسيقي به نام "گري هينمن" روانه زندان شد.وي دست داشتن در اين قتل را رد كرد اما نام دو زن را آورد به نامهاي سوزان آتكينز و مري برونر. گرچه آتكينز نيز دست داشتن در اين جنايت را رد كرد اما به همسلولي خود به نام ويرجينيا گراهام گفت كه در قتلهاي لابيانكاها دست داشته است. گراهام مي گفت آتكينز ديوانه شده است كه اين حرفها را مي گويد مبني بر اينكه چه احساسي خوبي داشته است كه چاقو را را در شكم لابيانكاها فرو مي كرده است.
اما گراهام به روني هاروارد ديگر هم سلولي خود درباره اين مسئله گفت. گراهام بتدريج دريافت كه آتكينز دارد واقعيت را ميگويد اما هنگامي كه خواست واقعيت را به افسران پليس زندان بگويد از اين كار امتناع كرد.اين هاروارد بود كه سرانجام به يكي از مقامات زندان اين حقيقت را گفت و اصل ماجرا به گوش رئيس پليس لس آنجلس رسيد.
در نتيجه مانسون و دارو دسته اش به قتل لابيانكاها متهم شدند. مانسون و برخي از اعضاي گروهش به مرگ محكوم شدند اما از آنجايي كه دادگاه عالي كاليفرنيا مجازات مرگ را در سال 1972 ملغي كرده بود آنها به حبس ابد محكوم شدند.
مانسون در زندان همچنان با هوادارانش مكاتبه مي كرد و گفته مي شود يكي از آنها مي خواست رئيس جمهوري آمريكا را ترور كند. گفته مي شود مانسون بيش از همه زندانيان آمريكا نامه دريافت مي كرد و اكنون نيز سايت اينترنتي خاص خود را دارد.
چارلز مانسون در جايي گفته است كه 35 نفر را به قتل رسانده است با اين حال شمار دقيق قتل هاي وي مشخص نيست. وي به 9 بار حبس ابد محكوم شد.وي در سال 1997 در جريان استماع خود براي عفو گفت كه سخت مشغول كار بر روي سايت اينترنتي خود است و هيچ زماني براي درخواست عفو ندارد.گفته مي شود چارلز مانسون در حال حاضر به عنوان دستيار يك استاد جرم شناسي در سيستم قضايي آمريكا مشغول كار است.
مخوفترين قاتلان قرن 20 انگليس
ايان برادي و ماريا هيندلي دو تن از مخوف ترين قاتلان كودكان در قرن بيستم انگليس هستند.
ايان برادي و ماريا براي كودكان جان مي دادند.اين زوج در سال 1961 در حالي با يكديگر آشنا شدند كه در يك شركت مواد شيميايي در منچستر مشغول به كار بودند.ماريا يك تايپيست 19 ساله بود و ايان يك كارمند 23 ساله حسابداري.آنها بتدريج عاشق يكديگر شدند و حس قتل بي انگيزه كودكان و نوجوانان در آنها قوت گرفت.
برادي در گلاسكو به دنيا آمد و فرزند يك مستخدمه بود. وي هرگز ندانست كه پدرش كيست و توسط والديني ناتني پرورش يافت. وي در 18 سالگي به دليل قانون شكنيهايش به مركز تربيتي در بورستال فرستاده شد اما هنگامي كه به مصرف مشروبات الكلي روي آورد وي را به بخشي ديگر از اين مركز تربيتي كه قوانين سختگيرانه اي مورد اجرا قرار مي گرفت فرستاد شد و در آنجا شخصيت پيچيده خود را بروز داد.
هيندلي دختري عادي بود كه در حومه صنعتي گورتون به دنيا آمد و پرورش يافت.
وي از هر جهاتي دختري معمولي بود و از عملكرد خوبي در مدرسه برخوردار نبود. وي در سنين نوجواني كاتوليك شد و مرتبا در مراسم عبادي آن شركت مي كرد.
آنها هنگامي با يكديگر ديدار كردند كه برادي براي تبديل شدن به يك فرد داراي مشكلات رواني آمادگي داشت. وي يك كتابخانه شخصي با موضوعات شكنجه و قتل داشت.
وي در سال 1963 آشكارا درباره ديدگاهش براي دست زدن به قتلي بدون نقص سخن گفت. وي در 12 جولاي همان سال به هيندلي كه اكنون فرمانبردارش شده بود گفت كه زمان فرارسيده است تا اقداماتشان را شروع كنند.برنامه آنها اين بود كه در حاشيه خيابان هاي حومه منچستر پرسه بزنند تا كسي را براي كشتن پيدا كنند.برايشان فرق نمي كرد اين فرد مونث باشد يا مذكر.همين كه قرباني كم سن و سال باشد باعث خشنودي برادي مي شد. هيندلي در مناطق مسكوني سوار بر وانتي كرايه اي چرخ مي زد در حالي كه برادي سوار بر موتور در پي وي مي آمد. هيندلي هنگامي كه قرباني مي يافت چراغ هاي چشمك زنش را روشن مي كرد و به برادي علامت مي داد.هيندلي توقف مي كرد و قرباني را به اين اميد كه اگر به وي در پيدا شدن دستكش گرانقيمتي كه طي پيكنيكي در جنگل گم شده كمك كند، پاداش مي گيرد، سوار بر وانت مي كرد.
آنها در جولاي سال 1963 دختر 16 ساله به نام پائولين ريد را كه همسايه ماريا بود سوار كردند.آنها به سوي منطقه اي به نام "مورس" راندند و وارد منطقه اي خوش آب و هوا شدند كه زوج هاي جوان و طبيعت دوستان به آنجا مي رفتند.در آنجا ماريا برادي را به عنوان دوست پسر خود معرفي كرد.برادي به هيندلي گفت كه خودرو را براي پارك به جاي بهتري ببرد در حالي كه او و پائولين به اميد يافتن دستكش از جاده دورتر مي شدند.
برادي ناگهان به پائولين حمله و او را اذيت و آزار كرد و سپس گلوي وي را با چاقو بريد. آنها سپس جسد را آتش زده و اورا به طور سطحي خاك كردند و موتور را پشت وانت گذاشته و از صحنه نخستين جنايت خود متواري شدند.
ماه نوامبر عطش برادي بار ديگر براي كشتن زياد شد. وي به هيندلي گفت زمان قتل ديگري است. اين بار پسري 12 ساله به نام جان كيلبريد كه وي را مقابل مغازه اي سوار كردند. آنها پسر را با طنابي خفه كردند، آتش زدند و خاك كردند.
آنها در روزي در سال 1964 لزلي آن 10 ساله را از يك زمين بازي در منطقه مايلز پلاتينگ منچستر سوار كردند. اين زوج اخيرا به خانهاي جديد در حومه هاترسلي منچستر نقل مكان كرده بودند.
در اينجا بود كه برادي تصاوير دختران بيچاره اي را كه ضجه مي زدند كه كاري با آنها نداشته باشد ضبط و از آنها عكسبرداري مي كرد. وي بر آن بود عكسهايي را كه از دختران مي گرفت بفروشد. برادي در پايان جلسه عكسبرداري به هيندلي گفت كه برود حمام را آماده كند تا لزلي 10 ساله را بشورند. هيندلي به حمام رفت. 20 دقيقه در حمام در انتظار ماند اما برادي با دختر نيامد. وي هنگامي كه بازگشت با صحنه مخوفي روبرو شد. برادي دختر را خفه كرده بود.
ايان برادي و ماريا هيندلي در صبح 7 اكتبر 1965 هنگامي كه پليس با جستجو در منزل آنها و پيدا شدن جسد ادورادز اوانز دستگير شدند.اگرچه پليس صرفا به قتل اوانز مظنون شده بودند اما تحقيقات بيشتر سرنخ هاي بيشتري را در اختيار آنها قرار داد كه حاكي از قربانيان بيشتري بود.خيلي زود پليس برادي و هيندلي را به ديگر افراد مفقود شده مرتبط كرد.اين دو قاتل همه اتهامات را رد كردند حتي با وجود آنكه شواهد مستدلي عليه آنها وجود داشت.محاكمه آنها در 19 آوريل 1966 آغاز شد.آنها در زندان در سلول انفرادي تحت تدابير امنيتي شديد نگهداري شدند چرا كه زندانيان هم قسم شده بودند كه آنها را از بين ببرند.در پي اين تهديدات كه آنها به قتل خواهند رسيد حتي در هنگام محاكمه، آنها در يك محفظه شيشه اي ضد گلوله نگهداري شدند.
ايان برادي به سه بار حبس محكوم شد، هيندلي به دوبار حبس به علاوه 7 سال زندان محكوم شد.اعدام چند ماه قبل از آن ملغي شده بود.
برادي كه گفته مي شد از روانپريشي رنج مي برد بعدا به 5 قتل ديگر اعتراف كرد اما پليس نتوانست مداركي درباره ادعاهاي وي بيابد.هيندلي در درخواستهايش براي آزادي شكست خورد.
اد كمپر، شيطان در پوست انسان
اد كمپر هنگامي كه پدر بزرگ و مادر بزرگ خود را كشت 15 سال داشت.اما بعد از 5 سال از تيمارستان مرخص شد.قربانيان بعدي وي دختران جوان بودند.
ادموند اميل كمپر در بربانك كاليفرنيا در 18 دسامبر سال 1948 از مادري به نام اي.اي و پدري به نام كرنل كمپر به دنيا آمد.پدر و مادر وي از قد بلندي برخوردار بودند.
پدر به عنوان يك برقكار مشغول كار بود اما يك قهرمان جنگي محسوب ميشد كه در واحد نيروهاي ويژه اروپا خدمت كرده بود اما جمع آوري اسلحه را دوست داشت.منزل آنها پر از انواع سلاح هابود. اد جوان پدر خود را پرستش ميكرد. در سال 1957 پدر و مادرش از يكديگر جدا شدند. وي به همراه مادر براي زندگي به مونتانا رفت.اد پدرش را از دست داد و اين امر بر وي تاثير بسزايي گذاشت.
اد در 9 سالگي گربه خانواده را زنده زنده سوزاند، سپس سرش را از تن جدا كرد و آن را به طنابي آويزان كرد.وي از اين كار لذت مي برد.وي روياي كشتن انسانها را دوست داشت.بتدريج اين حس در او قوت گرفت.وي در روياهايش اقدام به كشتن انسانها مي كرد.يكبار تمامي عروسك هاي خواهرش را تكه تكه كرد.در حالي كه در مدرسه همكلاسيهايش از وي حساب مي بردند. وي باوجود جثه كوچكش خوفناك شده بود.
وي در 15 سالگي نخستين تجربه كشتن را به دست آورد. قربانيانش والدين پدرش بودند كه با آنها در مزرعه شان در نورث فورك كاليفرنيا زندگي مي كرد. اد به همراه مادربزرگش در آشپزخانه نشسته بود. مادربزرگش سرش غر مي زد.اد ازكوره در رفت بنابراين رفت اسلحه اش را برداشت تا برود كسي را بكشد. مادر برزگ فرياد مي زد به پرندگان كاري نداشته باشد. وي برگشت و گلوله اي در سر مادربزرگش خالي كرد و دو گلوله نيز به پشت مادربزرگ اصابت كرد. اد در حالي كه جسد مادربزرگ را به سوي اتاق خواب مي كشيد صداي خودروي پدربزرگش را شنيد.
وي مترصد ورود وي بود و با يك گلوله وي را از پاي درآورد.وي به پليس گفت: از اين امر متعجب بودم كه كشتن مادربزرگم چه احساسي دارد.
وي هرگز محاكمه نشد و مجنون اعلام شد، يك روان پريش.در دسامبر سال 1964چند روز قبل از آنكه وي 16 ساله شود وي به دليل ديوانگي در بيمارستان بستري شد.
اد كمپر هنگامي از بيمارستان مرخص شد، به وي گفته شد براي زندگي به نزد مادر خود نرود.پزشكان بر اين باور بودند كه مادر منشا اكثر مشكلات وي بودهاست.با اين حال وي به منزل مادرش رفت كه در آنجا مشاجره جدي درگرفت.اد با پول كافي كه جمع كرده بود راهي شمال شد.؛ به آلمدا نزديك سان فرانسيسكو كه در آْنجا آپارتماني با يكي از دوستان اجاره كرد.اكثر اوقات در حال پرسه زدن در بزرگراه هاي كاليفرنيا بود و به دنبال سوار كردن زنان جوان توراهي بود.
در 7 مه سال 1972 وي دو دختر دانشجوي 18 ساله به نام هاي آن پيس و آنيتا لوچاسي را سوار كرد.آنها مي خواستند به دانشگاه استنفورد بروند كه با خودرو كمتر از يك ساعت فاصله داشت.اد كمپر كنار جاده ايستاد و سپس به آنها گفت كه ميخواهد آنها را به آپارتمان خود ببرد. آنها را در داخل خودرو كشت. با علم به اينكه هم خانهاش در اَن زمان در خانه نيست. اجساد دختران را به آپاراتمانش برد. آنها را قطعه قطعه كرد و سپس از آنها عكس گرفت.
قرباني بعدي وي اكيكو كو 15 ساله بود كه در هنگام سفر وي به فرسكو به دام وي افتاد. وي به اين شهر مي رفت تا با دو تن از روانشناسان ديدار كنند كه از پيشرفت وي خشنود بودند و حتي پيشنهاد كردند كه سابقه جنايي وي مختومه شود.
اد قبل از آنكه تصميم بگيرد به مقامات شخصيت واقعي خود را نشان دهد، چند تن ديگر را نيز از پاي درآورد.
در 20 آوريل، اد به سوي آپتوس راند تا مادرش را ببيند. وي هنگامي به خانه رسيد كه مادرش سر كار بود. بنابراين مشروبي نوشيد و تلويزيون تماشا كرد.مادر سرانجام 4 صبح به خانه بازگشت. كمي با مادر صحبت كرد. سپس به رختخواب رفت تا بخوابد. تا ساعت 5 صبر كرد. مطمئن شد كه مادر خوابيده است. چكش و چاقويي برداشت. روي سر مادر رفت. مدتي به مادر نگاه كرد. سپس چكش را با تمام قوا به سر مادر فروآورد. سپس گلوي مادرش را با چاقو بريد و سرش را جدا كرد.
سپس به سالي هالت، زني 50 ساله كه دوست مادرش بود زنگ زد و او را به خانه كشاند. سپس او را به قتل رساند و سرش را از تن جدا كرد.
اين خود اد كمپر بود كه به پليس زنگ زد و اعتراف به ارتكاب قتل ها كرد. وي سپس توسط نيروهاي نظامي دستگير شد.
وي هنگامي كه شروع به صحبت كرد كسي جلودار وي نبود. وي دست راست خود را بالا برد و اعتراف كرد و همه جزئيات را گفت. پس از اعترافاتش به همراه كارآگاهان و خبرنگاران به محل هايي رفت كه بقاياي قربانيانش را پنهان كرده بود.
وي پس از آن گفت كه مشكل رواني دارد اما در 8 نوامبر سال 1973 به ارتكاب 8 فقره قتل عمد مجرم شناخته شد و به حبس ابد محكوم شد.
قاضي توصيه كرد كه وي هرگز نبايد آزاد شود. وي قبل از محاكمه اش گفت به اين دليل اعتراف كرد كه نياز به كمك داشت و در زندان خود را در اتاقش محصور كرده كه نتواند كسي را آزار دهد.
وي هيچگاه فرجام خواهي نكرد.
انتهاي پيام/.
00:05 - 15 مرداد 1386