ذهنِ آشفته، روایتِ آشفتهتر؛ «لاکپشت» و بحرانِ ادای سینمای روانشناسانه
«لاکپشت» در ایده اولیه، ظرفیت تبدیل شدن به فیلمی قابلتوجه را داشت. ترکیب روانپزشکی، اختلال ذهنی و مرز میان واقعیت و توهم، همچنان میتواند بستری مناسب برای خلق یک درام روانی قدرتمند باشد. اما مشکل اینجاست که فیلم، بیش از آنکه به «درون» شخصیت نزدیک شود، درگیر ظاهر بحران او میماند.
فیلم «لاکپشت» ساخته بهمن کامیار، دو سال پیش در جشنواره فیلم فجر و در بخش خارج از مسابقه به نمایش درآمد؛ حضوری که از همان ابتدا بیش از آنکه با موجی از توجه و تحسین همراه شود، با نوعی سردی و تردید مواجه شد. حالا و پس از گذشت این مدت، فیلم به اکران آنلاین در فیلمنت رسیده؛ مسیری که در سالهای اخیر، برای بسیاری از آثاری که در اکران عمومی شانس چندانی نداشتهاند یا نتوانستهاند جایگاه روشنی در فضای سینمایی پیدا کنند، به نقطه پایان طبیعی تبدیل شده است. اما مسئله درباره «لاکپشت» صرفاً به سرنوشت اکران یا مدل عرضه محدود نمیشود؛ مسئله اصلی این است که فیلم، با وجود تلاش آشکار برای ورود به قلمرو سینمای روانشناسانه، در نهایت به اثری تبدیل شده که بیش از آنکه ذهن مخاطب را درگیر کند، او را خسته و سردرگم میکند.سینمای روانشناسانه، یکی از دشوارترین گونههای سینمایی است؛ نه به این دلیل که پیچیدگی ظاهری دارد، بلکه چون نیازمند کنترل دقیق روایت، شخصیت و اتمسفر است. در چنین سینمایی، همه چیز باید در خدمت ساختن یک جهان ذهنی منسجم باشد؛ جهانی که مخاطب بتواند حتی در دل آشفتگیاش، منطق درونی آن را درک کند. مشکل اصلی «لاکپشت» دقیقاً از همینجا آغاز میشود. فیلم میخواهد ذهنی آشفته را روایت کند، اما خودِ روایت، آشفتهتر از شخصیت اصلی عمل میکند. در نتیجه، مرز میان «ابهام هدفمند» و «بینظمی روایی» از بین میرود و فیلم، بهجای آنکه مخاطب را وارد بحران ذهنی شخصیت کند، او را از جهان خود بیرون میاندازد.یکی از بزرگترین مشکلات فیلم، این است که بیش از اندازه شیفته ظاهرِ پیچیدگی است. از همان دقایق ابتدایی، «لاکپشت» تلاش میکند خود را فیلمی متفاوت، رازآلود و چندلایه نشان دهد. دوربین، نورپردازی،
سکوتهای طولانی و حتی بازیها، همگی در تلاشاند تا فضایی رازآمیز خلق کنند؛ اما این رازآلودگی، بهتدریج به ژست تبدیل میشود. فیلم مدام نشانههایی از بحران روانی، توهم و فروپاشی ذهنی ارائه میدهد، اما هیچگاه این عناصر را به یک ساختار دراماتیک منسجم تبدیل نمیکند. در واقع، فیلم بیشتر «ادای» پیچیدگی را درمیآورد تا آنکه واقعاً پیچیده باشد.این مسئله را میتوان در شخصیتپردازی نیز دید. شخصیت اصلی با بازی فرهاد اصلانی، بهعنوان یک روانپزشک گرفتار اختلالات ذهنی، بالقوه ظرفیت بالایی برای تبدیل شدن به یک کاراکتر چندلایه دارد؛ شخصیتی که میتوانست مرز میان واقعیت و توهم را به شکلی دردناک و تأثیرگذار مخدوش کند. اما فیلم، بهجای ساختن تدریجی این فروپاشی، از همان ابتدا همه چیز را با اغراق و نشانهگذاری مستقیم پیش میبرد. مخاطب، بهجای آنکه آرامآرام وارد ذهن شخصیت شود، ناگهان با مجموعهای از تصاویر و رفتارهای غیرعادی مواجه میشود که بیشتر از آنکه اضطرابآور باشند، تصنعی به نظر میرسند.یکی از تفاوتهای مهم میان یک فیلم روانشناسانه موفق و اثری مانند «لاکپشت»، در نحوه استفاده از سکوت و ریتم است. سکوت در سینمای روانی، باید حامل تنش باشد؛ باید احساس تعلیق و اضطراب ایجاد کند. اما در «لاکپشت»، سکوتها اغلب تهیاند. فیلم بارها به سکون و مکث پناه میبرد، بدون آنکه این توقفها به بار معنایی مشخصی منجر شوند. نتیجه، ریتمی کند و فرساینده است که بهمرور انرژی مخاطب را تخلیه میکند. کند بودن، لزوماً ضعف نیست، اما وقتی این کندی فاقد تنش درونی باشد، به رخوت تبدیل میشود.فیلم همچنین در ایجاد تعلیق ناتوان است. تعلیق، صرفاً به معنای پنهان کردن اطلاعات نیست، بلکه به معنای ایجاد پرسشی مداوم در ذهن
مخاطب است. در «لاکپشت»، اطلاعات بهگونهای پراکنده و مبهم ارائه میشوند که نه کنجکاوی ایجاد میکنند و نه اضطراب. مخاطب، خیلی زود احساس میکند که فیلم خود نیز دقیقاً نمیداند به کجا میخواهد برسد. این بیهدفی، در نیمه دوم فیلم شدیدتر میشود؛ جایی که روایت بیش از پیش در ابهام فرو میرود و فیلم، بهجای پیشروی، در فضای ذهنی خود سرگردان میماند.مشکل دیگر، فاصله گرفتن فیلم از احساس انسانی است. بسیاری از آثار موفق روانشناسانه، حتی در پیچیدهترین ساختارهای خود، بر یک احساس مرکزی بنا شدهاند؛ ترس، تنهایی، گناه یا اضطراب. اما «لاکپشت» آنقدر درگیر نمایش آشفتگی ذهنی است که فراموش میکند مخاطب باید از نظر احساسی نیز با شخصیت درگیر شود. شخصیت اصلی، بهجای آنکه به انسانی آسیبدیده تبدیل شود، بیشتر شبیه ابزاری برای نمایش اختلال روانی است. همین مسئله باعث میشود که فیلم، با وجود فضای سنگینش، تأثیر عاطفی محدودی داشته باشد.این ضعف، در بازیها نیز منعکس میشود. بازیگران، بیش از آنکه در حال زیستن شخصیت باشند، انگار در حال اجرای «وضعیت روانی» هستند. نگاههای خیره، سکوتهای طولانی و رفتارهای غیرعادی، وقتی فاقد زیرساخت دراماتیک باشند،بهجای ایجاد همذاتپنداری، به کلیشه تبدیل میشوند. فیلم، بهجای آنکه روانپریشی را بهعنوان تجربهای انسانی و دردناک نشان دهد، آن را به مجموعهای از نشانههای ظاهری فرو میکاهد.در این میان، مسئله مهمتری نیز وجود دارد و آن، بحران گستردهتر سینمای شبهروانشناسانه در ایران است؛ جریانی که «لاکپشت» نیز بخشی از آن محسوب میشود. در سالهای اخیر، تعداد قابلتوجهی از فیلمها تلاش کردهاند با استفاده از فضاهای تاریک، روایتهای مبهم و شخصیتهای آسیبدیده، خود
را بهعنوان آثار روانشناسانه معرفی کنند. اما بخش بزرگی از این آثار، در سطح باقی ماندهاند؛ چرا که پیچیدگی را با ابهام اشتباه گرفتهاند. ابهام، زمانی مؤثر است که پشت آن معنا وجود داشته باشد. وقتی معنا حذف شود، ابهام صرفاً به آشفتگی تبدیل میشود. «لاکپشت» دقیقاً در همین دام گرفتار میشود. فیلم تصور میکند هرچه روایت مبهمتر و ساختار گسستهتر باشد، اثر عمیقتر به نظر خواهد رسید. در حالی که پیچیدگی واقعی، نیازمند دقت و انسجام است. مخاطب باید احساس کند که پشت هر تصویر، هر سکوت و هر رفتار، نوعی منطق پنهان وجود دارد. اما در «لاکپشت»، بسیاری از عناصر، صرفاً برای ایجاد حس عجیب بودن به کار رفتهاند؛ بدون آنکه کارکرد دراماتیک مشخصی داشته باشند. از سوی دیگر، فیلم در استفاده از زبان بصری نیز دچار افراط است. قاببندیها و نورپردازی، بیش از حد خودآگاهانهاند؛ انگار فیلم مدام میخواهد به مخاطب یادآوری کند که «با اثری خاص و متفاوت» مواجه است. این خودآگاهی افراطی، بهتدریج به مانعی برای ارتباط مخاطب با فیلم تبدیل میشود. سینمای خوب، حتی وقتی پیچیده است، نباید مدام پیچیدگی خود را فریاد بزند.نکته قابلتأمل اینجاست که «لاکپشت» در ایده اولیه، ظرفیت تبدیل شدن به فیلمی قابلتوجه را داشت. ترکیب روانپزشکی، اختلال ذهنی و مرز میان واقعیت و توهم، همچنان میتواند بستری مناسب برای خلق یک درام روانی قدرتمند باشد. اما مشکل اینجاست که فیلم، بیش از آنکه به «درون» شخصیت نزدیک شود، درگیر ظاهر بحران او میماند. ما نشانههای فروپاشی را میبینیم، اما خودِ فروپاشی را حس نمیکنیم. در نهایت، «لاکپشت» بیش از آنکه یک فیلم شکستخورده باشد، نمونهای از یک مسئله بزرگتر در بخشی از سینمای ایران است؛ سینمایی که
گاهی بهجای فهم عمیق روان انسان، به بازتولید نشانههای سطحیِ پیچیدگی بسنده میکند. نتیجه، آثاری است که در ظاهر سنگین و متفاوتاند، اما پس از پایان، چیز زیادی در ذهن مخاطب باقی نمیگذارند.شاید مهمترین ضعف «لاکپشت» همین باشد: فیلم میخواهد وارد ذهن مخاطب شود، اما هیچگاه موفق نمیشود در احساس او رسوخ کند. و سینمای روانشناسانه، بدون این نفوذ احساسی، صرفاً مجموعهای از تصاویر سرد و پراکنده باقی میماند؛ تصاویری که هرچقدر هم تاریک و مرموز باشند، در نهایت نمیتوانند به تجربهای ماندگار تبدیل شوند. علی کلانتری -منتــقد
07:39 - 3 خرداد 1405