«کمال تبریزی» گرفتار در دام نمایش خانگی
تماشای «بیعاطفه» بیش از آنکه تجربه مواجهه با یک سریال تازه باشد، یادآور حس آشنایی خسته کنندهای است که سالهاست شبکه نمایش خانگی ایران به مخاطب تحمیل میکند؛ همان جهان تیره، همان روابط فروپاشیده، همان رازهای خانوادگی، همان آدمهای عصبی و آسیب دیدهای که مدام میان خیانت، سوءظن، فریاد و سکوت رفتوآمد میکنند. تفاوت اینبار فقط در یک نام است: کمال تبریزی؛ فیلمسازی که زمانی یکی از مهمترین چهرههای سینمای ایران در خلق جهانهای طعنه آلود، انسانی و چندلایه بود و حالا در «بیعاطفه» چنان در دل فرمولهای تکراری پلتفرمها حل شده که به سختی میتوان ردپای همان فیلمساز خلاق سالهای گذشته را در اثر پیدا کرد.شاید مهمترین مشکل «بیعاطفه» دقیقاً از همینجا آغاز شود؛ از فاصله عجیب میان «نام کارگردان» و «هویت اثر». وقتی مخاطب با سریالی از تبریزی مواجه میشود، ناخودآگاه انتظار نوعی نگاه متفاوت، نوعی بازیگوشی فرمی یا دستکم زاویهای تازه به سوژه را دارد. حتی در ضعیفترین آثار او نیز معمولاً رگهای از نگاه انتقادی یا طنز تلخ وجود داشت؛ چیزی که جهان اثر را از سطح روایت مستقیم جدا میکرد. اما «بیعاطفه» تقریباً از همان قسمت اول نشان میدهد که قرار نیست وارد قلمرو تازهای شود. سریال نه فقط جسارت خاصی ندارد، بلکه با ترس عجیبی در محدوده امن ملودرامهای رایج شبکه نمایش خانگی حرکت میکند؛ گویی مهمترین هدف آن، «شبیه بودن» به آثار موفق قبلی است، نه ساختن هویت مستقل.داستان سریال بر پایه همان فرمول آشنای فروپاشی خانواده بنا شده است؛ روابطی که در ظاهر آراماند اما زیر پوستشان راز، خیانت و بحران جریان دارد. این الگو، ذاتاً مشکل ندارد. مسئله این است که «بیعاطفه» تقریباً هیچ چیز تازهای به این
فرمول اضافه نمیکند. سریال از همان ابتدا با چنان جدیتی خود را رازآلود و پیچیده معرفی میکند که مخاطب باتجربه خیلی زود میتواند مسیر کلی روایت را حدس بزند. هر اتفاق، بیشتر از آنکه از دل شخصیتها بیرون بیاید، به نظر میرسد صرفاً برای نگه داشتن تعلیق طراحی شده است.این یکی از بزرگترین مشکلات سریال است؛ تعلیق مصنوعی. «بیعاطفه» مدام تلاش میکند اطلاعات را قطرهچکانی ارائه دهد تا حس رازآلودگی ایجاد کند، اما چون جهان داستان عمق کافی ندارد، این پنهانکاری بیشتر به کش دادن عمدی روایت شبیه میشود. سریال بهجای آنکه تعلیق را از دل موقعیت انسانی استخراج کند، آن را به ابزار کنترل مخاطب تبدیل کرده است. نتیجه این میشود که مخاطب نه از سر درگیری عاطفی، بلکه صرفاً برای فهمیدن «چه اتفاقی افتاده» سریال را دنبال میکند و این تفاوت مهمی است.یکی دیگر از مشکلات جدی سریال، شخصیتپردازی است. «بیعاطفه» ظاهراً میخواهد شخصیتمحور باشد، اما در عمل، شخصیتهایش بیشتر تیپاند تا انسان. مردان سریال یا عصبی و خاموشاند یا پرخاشگر و فروپاشیده. زنان یا قربانیاند یا حامل راز. این الگوهای کلیشهای، نه تنها تازگی ندارند، بلکه باعث میشوند روابط انسانی سریال مصنوعی به نظر برسند. شخصیتها کمتر زندگی میکنند و بیشتر «عملکرد دراماتیک» دارند؛ یعنی حضورشان صرفاً برای پیش بردن داستان تعریف شده، نه برای خلق یک جهان انسانی باورپذیر.این ضعف، به ویژه در دیالوگها خود را نشان میدهد. بخش زیادی از گفتوگوهای سریال، بهجای آنکه طبیعی و جاری باشند، حالتی نوشته شده و توضیحی دارند. آدمها کمتر شبیه انسان واقعی حرف میزنند و بیشتر شبیه شخصیتهاییاند که باید اطلاعات لازم را به مخاطب منتقل کنند. در نتیجه، حتی لحظات
احساسی نیز آنطور که باید اثرگذار نمیشود. بحرانها اغلب «اعلام» میشود، نه اینکه در رفتار و جزئیات زندگی شخصیتها شکل بگیرد.شاید تنها بخشی که تا حدی سریال را سرپا نگه میدارد، بازی بازیگران باشد. حضور چهرههایی چون حامد بهداد، رضا کیانیان و مریلا زارعی باعث شده برخی صحنهها از فروپاشی کامل نجات پیدا کند. اما حتی این بازیگران هم در نهایت قربانی محدودیتهای فیلمنامه میشوند. بهداد، با تمام انرژی و شدت همیشگیاش، بار دیگر در نقش تکراری ظاهر شده؛ نقشی که آنقدر تکرار شده که دیگر نه غافلگیر کننده است و نه عمیق. کیانیان تلاش میکند با بازی کنترل شدهاش به سریال وقار بدهد، اما شخصیتش آنقدر پرداخت نشده که بتواند تأثیر ماندگاری بگذارد. مریلا زارعی نیز میان اغراق ملودراماتیک و سکوتهای طولانی سرگردان مانده است. مسئله اینجاست که «بیعاطفه» بیش از آن که به بازیگر احتیاج داشته باشد، به شخصیت احتیاج دارد.شبکه نمایش خانگی ایران سالهاست تصور میکند حضور چند ستاره مشهور میتواند جای خالی روایت را پر کند، در حالیکه مخاطب امروز، بیش از هر زمان دیگری نسبت به این ترفند آگاه شده است. دیگر صرف حضور بازیگر بزرگ، تضمین کننده همراهی مخاطب نیست؛ به ویژه وقتی خود سریال، جهان مستقلی برای این بازیگران خلق نمیکند.از منظر کارگردانی نیز، «بیعاطفه» اثری حیرتانگیز نیست. اتفاقاً شاید یکی از ناامید کنندهترین بخشهای سریال همین باشد که نشانی از خلاقیت بصری تبریزی در آن دیده نمیشود. قابها استاندارد و بیریسکاند، میزانسنها اغلب تلویزیونیاند و فضای بصری سریال، همان رنگبندی سرد و خاکستری تکراری اغلب درامهای پلتفرمی را دارد. گویی کارگردان نه در پی خلق جهان، بلکه صرفاً در حال اجرای یک پروژه
سفارشی است.این مسئله وقتی تلختر میشود که گذشته تبریزی را به یاد بیاوریم. فیلمسازی که در «مارمولک» توانست نقد اجتماعی را با طنز ترکیب کند، یا در «لیلی با من است» جنگ را از زاویهای انسانی و متفاوت ببیند، حالا در «بیعاطفه» چنان محافظهکار شده که اثرش عملاً هیچ ریسک فرمی یا محتوایی ندارد. سریال حتی در پرداخت بحرانهای اخلاقی هم محتاط است و ترجیح میدهد در همان سطح آشنای روابط ملتهب باقی بماند.یکی از بحرانهای مهم «بیعاطفه» این است که بیش از حد اسیر قواعد الگوریتمی نمایش خانگی شده؛ یعنی همان فرمولی که میگوید هر قسمت باید با یک شوک یا تعلیق تمام شود، هر شخصیت باید رازی پنهان داشته باشد و هر رابطهای باید در آستانه انفجار باشد. این فرمول شاید در کوتاه مدت مخاطب را نگه دارد، اما در بلند مدت، اثر را از نفس میاندازد،چون زندگی واقعی، حتی در تلخترین شکلش، فقط مجموعهای از بحرانهای پشت سر هم نیست. اما سریال آنقدر مشتاق حفظ تنش است که جایی برای سکوت، جزئیات یا تنفس باقی نمیگذارد.در همین نقطه، «بیعاطفه» تبدیل به نماد بحران بزرگتر شبکه نمایش خانگی ایران میشود؛ بحرانی که در آن، تولید کنندگان تصور میکنند تاریکی، معادل عمق است. کافی است همه چیز خاکستری باشد، آدمها افسرده باشند، روابط سرد باشد و چند راز خانوادگی هم وجود داشته باشد تا اثر «جدی» به نظر برسد. در حالی که عمق، نه از تاریکی، بلکه از شناخت انسان میآید؛ چیزی که سریال به شدت از آن فاصله دارد.حتی عنوان سریال نیز، ناخواسته به بخشی از مشکل تبدیل شده است. «بیعاطفه» قرار است جهان سرد و بیرحم روابط انسانی را تصویر کند،اما در عمل، خودش هم دچار نوعی بیعاطفگی روایی شده است. سریال آنقدر درگیر ساختن تعلیق و پیچش
داستانی است که فرصت نمیکند به احساس واقعی نزدیک شود. آدمها درد میکشند، اما این درد کمتر لمس میشود؛چون سریال بیشتر به فکر مدیریت اطلاعات است تا خلق تجربه انسانی.شاید اگر کارگردان دیگری پشت این پروژه بود، این همه ناامیدی ایجاد نمیشد. اما نام کمال تبریزی، سطح انتظار را بالا میبرد و همین باعث میشود ضعفهای سریال بیشتر به چشم بیاید. «بیعاطفه» نه یک شکست مطلق، بلکه اثری است که مدام یادآوری میکند چقدر میتوانست بهتر باشد. مشکل اصلی آن، بیاستعدادی نیست؛ برعکس، مشکل این است که استعداد و تجربهای که پشت پروژه وجود دارد، صرف تکرار فرمولهایی شده که پیش از این بارها امتحان شده است.در نهایت، «بیعاطفه» بیش از آنکه درباره بحران خانواده باشد، درباره بحران خلاقیت در نمایش خانگی ایران است؛ صنعتی که هر روز حرفهایتر و پرهزینهتر میشود، اما لزوماً عمیقتر نمیشود. سریال نمونهای است از وضعیتی که در آن، فرم تولید رشد کرده اما تخیل روایی عقب مانده است. همهچیز تمیز، حرفهای و قابل پخش است، اما کمتر چیزی واقعاً غافلگیر میکند.شاید مهمترین پرسشی که بعد از تماشای «بیعاطفه» باقی میماند این باشد؛ آیا سینمای ایران و به ویژه فیلمسازان نسل کمال تبریزی، هنوز توانایی خلق روایتهای تازه را دارند یا آرامآرام در حال حل شدن در منطق بیرحم پلتفرمها هستند؟ «بیعاطفه» پاسخی قطعی به این سؤال نمیدهد، اما دستکم نشانه نگران کنندهای از این مسیر است؛ مسیری که در آن، فیلمسازان مؤلف، بهجای آنکه قواعد بازی را تغییر دهند، خودشان به بخشی از همان فرمول تکراری تبدیل میشوند. علی کلانتری - منتــقد
09:43 - 20 اردیبهشت 1405