کار نفوذ تغییر نیست بلکه تخدیر است و چه چیزی بهتر از فلسفه مغالطه کار
نهضت تمکن 326ادامه روشنفکران دینی یا همان ارتش سری را با هم ببینیم
اگر دینی توانست آزادی را قبول کند، هم به امر «دموکراسی» کمک میکند و هم خود دین «تلطیف» میشود. اگر دین میخواهد بماند، باید حداقل به مقوّماتِ حقوق بشر تن دهد. (۷۵)سید محمد خاتمیپس از آنکه عبدالواحد موسوی لاری، وزیر کشور، با صدور حکمی به سهراب رزاقی (از رابطان بنیاد هلندی هیفوس و دستیار حسین بشیریه) ماموریت داد تا «پروژه حمایت از توسعهی پایدار» در چارچوب مرکز ارتباطات و منابع سازمانهای جامعه مدنی را در تهران آغاز کند، رابطه مرکز اطلاعات سازمان ملل متحد با دولت نزدیکتر شد. این چنین، زمینهی دعوت از مشهورترین نظریهپرداز نافرمانی مدنی مساعدتر به نظر میرسید. یورگن هابرماس در ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۱ به میزبانی عطاءالله مهاجرانی (رئیس وقت مرکز بینالمللی گفتگوی تمدنها) از آلمان به ایران آمد (۷۶) تا به تحلیل «پروژه ناتمام مدرنیته» بپردازد و گزارش خود از چشمانداز اصلاحات را در اختیار رئیسجمهور بگذارد؛ گزارشی که چارچوب فعالیتهای سیدمحمد خاتمی و اصلاحطلبان در سالهای بعد بر مبنای پیشنهادات آن بنا گشت. «هابرماس، قهرمان رورتی» لقب داشت. (۷۷) از قضا برنامه بعدی نیز دیدار ریچارد رورتی از تهران بود که دو سال بعدتر رقم خورد.هر دو فیلسوف ۷۳ سال داشتند و با نظریههای خود در سلسله کودتاهای مخملی اروپای شرقی در دههی ۱۹۸۰.م ایفای نقش کردند؛ یورگن هابرماس بزرگترین فیلسوف زندهی آلمان بود و ریچارد رورتی نیز بزرگترین فیلسوف زندهی آمریکا، اما فلسفهی آنان نزد دانشوران مسلمان جذاب و بدیع نبود. هر دو، در طول زندگی فکری خود چرخشهای معرفتی فراوانی را پشت سر نهادند و حالا، هرکدام یک جریان فلسفی بزرگ را در جهان غرب نمایندگی میکردند،
با این حال نوید یک «آرمانشهر یکسان» را میدادند و با ساختن پلی میان ایدئولوژیهای چپ و راست، نقطه اشتراکشان سوسیال دموکراسی بود. هردو میپنداشتند زمان فلسفه متافیزیک سپری شده است. و فلسفه، دیگر صاحب حقایق مابعدالطبیعی نمیتواند باشد. هردو را تنها از رهگذر ترجمه دو کتاب و چند معرفی مطبوعاتی نزد محافل آکادمیک ایران میشناختند و البته با این سفر، بخت بستهی ترجمه آثارشان باز شد. هردو به دعوت رسمی دولت اصلاحات راهی تهران شدند تا به ترسیم «نقشه راه آینده اصلاحطلبی» بپردازند؛ یکی پس از ۷ روز گشت و گذار در پایتخت و شیراز با امید «بروز ناآرامیهای سیاسی زودهنگام در ایران» به کشورش بازگشت (۷۸) و دیگری با ارائه بسته پیشنهادی پراگماتیسم، از مدل «اتکاء به سنت آمریکایی برای دموکراتیزاسیون» سخن گفت و هرگونه «کوشش فلسفی به منظور تبیین لیبرالیسم» را رد کرد. (۷۹)سفر یورگن هابرماس مقارن با «پایان عصر سروشیسم» و «افول اقتدار آراء عبدالکریم سروش» در ایران شد؛ به روایت سردبیر نشریهی همشهری جوان اصلاحطلبان در این دوران به «بدترین سطح ابتذال فکری» سقوط کردند و میخواستند از رهگذر حضور این نظریهپرداز شهیرِ «نافرمانی مدنی» برای خود کیسهی «کسب مشروعیت» بدوزند. (۸۰)برای اصلاحطلبان که با اقتباس مبانی معرفتی مدرنیته از فیلسوفان یهودی چون سِر کارل پوپر، سِر آیزایا برلین و هانا آرنت هر لحظه بیشتر در بحران مشروعیت نظری فرو میرفتند، یورگن هابرماس این جاذبه را داشت تا حضورش بر وزن تئوریک اصلاحات بیفزاید و شاید زمینههای دفاع زیرکانه از مدرنیته را به آنان بیاموزد، اما این فیلسوف خود نماد یک «شکست معرفتی» بود.
منظومه نظری او معجونی ناهمگون از تئوریهای عصر مدرن به شمار میرفت و در زندگیاش دورههای متنوع فکری را سپری کرد تا از مارکسیسم به سکولاریسم رسید. از یک سو، یورگن هابرماس را یگانه وارث «مکتب فرانکفورت» و پیرو تئوری «نئومارکسیسم» میشناختند که این مکتب از دل پروژه عملیات سری CIA در حوزه اندیشه (موسوم به عملیات PSB) درآمد و یک حوزهی انتقادی کنترل شده علیه سیستم لیبرال بورژوازی بود، اما در جامعهشناسی دلبستگی عمیقی به ماکس وبر داشت که از ستونهای فلسفه کلاسیک سرمایهداری محسوب میگشت.سرشت و سرنوشت جوامع در حال «گذار از سنت به مدرنیته» دغدغه پیوستهی یورگن هابرماس بود و برای تماشای «پروژهی ناتمام مدرنیته» سرزمینهای غیرغربی از چین تا ایران را پیمود. او پاییز ۱۳۸۰ دعوت عطاءالله مهاجرانی را به سبب «مبارزهی سختی که در دوران وزارت فرهنگ برای آزادی مطبوعات ایرانی پیش برد» قبول کرد (۸۱) و ۸ ماه بعد به ایران آمد. پیش از سفر به ملاقاتی طولانی با وزیر امور خارجه آلمان درباره وضعیت سیاسی نیروهای اپوزیسیون برانداز مانند اکبر گنجی در ایران رفت. وانگهی، انجمن قلم آلمان نیز از او خواستار رایزنیاش برای آزادی سیامک پورزند، جاسوس دستگیر شدهی CIA شد؛ (۸۲) همچنین لیستی از زندانیان امنیتی را به یورگن هابرماس دادند (۸۳) تا هم به ایجاد کانالهای تماس با خانوادهی آنان و هم به مذاکره با مقامات نظام برای عفوشان بپردازد؛ اما یکی از ماموریتهای اصلی او معرفی جانشینی به جای عبدالکریم سروش برای بسط «علوم انسانی سکولار» بود؛ شخصیتی که بتواند «مذهب اسلام را به علوم انسانی و فلسفه معاصر غرب پیوند دهد.» (۸۴)
سروش که سالهای ۱۳۷۹ تا ۱۳۸۱ را در دانشگاههای هاروارد و پرینستون آمریکا گذراند، دیگر هیچ نقشی در حوزه عمومی ایران بازی نمیکرد و حتی یورگن هابرماس اعتبار فلسفی او را زیر سوال بُرد. وانگهی، غیبت سروش در ایران نه تنها به سرخوردگی اندک هوادارانش انجامید، بلکه فقدان یک شخصیت بانفوذ سکولار در اردوگاه اصلاحات به دغدغههای محسوس بدل گشت، چون به گمان هابرماس:مضمون سیاسی اختلافات مذهبی در داخل «جهان اسلام» را نباید دست کم گرفت. امروزه یک روحانی مانند «محمد مجتهد شبستری» نقش منتقدی مطرح را به عهده گرفته است. شبستری طرفدار «سنت تفسیر» است و از نظر او تکتک مومنان «مفسران وحی» میباشند. در مجموع، استدلالش یک «استدلال پروتستانی» در مقابل «قرائت ارتدکسی» رژیم جمهوری اسلامی است. در هر حال تأکید مجتهد شبستری بر «فردگرایی مدرن» به عنوان جایگاه درونگرایی مذهبی است. درک او از رابطهی دیالکتیکی بین ایمان و دانش، قادر است مذهب اسلام را به «علوم انسانی» و فلسفهی عصر حاضر پیوند دهد. (۸۵)یورگن هابرماس از محمد مجتهد شبستری به عنوان گزینه مقبول غربیها برای «همسان سازی اصول اسلامی با علوم انسانی سکولار» رونمایی کرد: یک مارتین لوتر جدید و البته، همانطور که فرانسیس فوکویاما میگفت آمریکاییها در ایران صاحب چند لوتر برای تحقق پروژهی «رفرم مذهبی در خاورمیانه» هستند. (۸۶) او نه فقط با فوکویاما که با ساموئل هانتینگتون و هانا آرنت نیز درباره «رسالت سرنوشتساز علوم انسانی» برای مبارزه با «توتالیتاریسم» هم نظر بود. به اعتقاد هابرماس «علوم انسانی انتقادی» مانند فلسفه، جامعهشناسی، سیاست و روانشناسی باید به «وحدت» دست یابند تا موجب «آزادی» و «سکولاریزاسیون» شوند. (۸۷)
با این رویکرد، هسته مرکزی سخنرانیهایش را در محافل دانشگاهی به «مناقشه حول محور بنیانهای مشروعیتِ حکومت مذهبی ایران» اختصاص داد (۸۸) و یک روز پس از اقامت در تهران، غلامرضا اعوانی صبح ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۱ او را برای ایراد سخنرانی به انجمن حکمت و فلسفه برد تا «دستاوردهای سکولاریسم در فلسفهی سیاسی» را شرح دهد. پس از پایان برنامه، اتفاقی غیرقابل پیشبینی افتاد. دکتر علی مصباح یزدی (فلسفهدان و فرزند علامه محمدتقی مصباح یزدی) از یورگن هابرماس برای حضور در جمع دانشوران موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (ره) در قم دعوت کرد، اما فیلسوف آلمانی به بهانهای این دعوت را نپذیرفت. با این حال، مصباح یزدی، پیشنهاد گفتگویی را در محل اقامت یورگن هابرماس داد و روز ۲۳ اردیبهشت همراه دکتر محمد لگنهاوزن، ابوالحسن حقانی و برادرش مجتبی مصباح یزدی به «هتل لاله» رفت. (۸۹)علی مصباح یزدی گفتگو را با زبان تخصصی فلسفی و با پرسش از تناقضات و تحولات دیدگاههای یورگن هابرماس درباره «دین» آغاز کرد و این فیلسوف آلمانی نیز ابتدا پذیرفت که گاهی در این داوریها «شتابزدگی بسیار» به خرج داده است، (۹۰) اما با تکرار نظریههای ماکس وبر و امیل دورکیم در قلمرو جامعهشناسی دین از «فروپاشی جهانبینی دینی» سخن گفت و آن را نظریه جدید خود خواند:فروپاشی به این معنی که جهانبینی دینی هدفگیری تک تک افراد جامعه را به طور کلی هدایت کند و خود را مبنای نظریات حقوقی، سیاسی، و تشکیلاتی نظام سیاسی بداند. (۹۱)وقتی بحث در عرصه فلسفه دین به اوج رسید و هابرماس پاسخ روشنی به سوالات نمیداد، مصباح یزدی مشکل را «بر سر تعریف دین و زبان دین» دانست،
«اینکه ما چه چیز را دینی و چه زبانی را زبان دینی بدانیم» و پرسید «ممکن است بپرسم تحلیل و تفسیرتان از دین چیست؟» فیلسوف آلمان ابتدا خود را یک «ملحد روشی» نامید که «جایگاه خود را بیرون از هر گروه دینی میداند.» (۹۲) سپس همان تعریفی را از «دین» ارائه کرد که فرانسیس فوکویاما و عبدالکریم سروش نیز از آن با عنوان «اسلام هویت» یاد میکنند. (۹۳)یورگن هابرماس از یک طرف زبان دین را از «جنبهی زمانی» وابسته به یک «حادثه تاریخی» دانست و نتیجه گرفت که این دین برای اقوام و جوامعی که در این حادثه تاریخی اشتراک ندارند نه تنها حجیت ندارد، بلکه قابل فهم هم نیست. از طرف دیگر، او زبان دین را از «جنبهی مکانی» نیز به پیروان همان دین محدود ساخت که خارج از این محدوده کاربردی ندارد! برخلاف دکتر علی مصباح یزدی و دکتر محمد لگنهاوزن که کلید یک دیالوگ فلسفی و دینشناختی را زدند، یورگن هابرماس به سرعت این گفتگو را به یک سطح سیاسی مبتذل و شعاری کشاند و مدام تکرار میکرد که:شما باید پلورالیسم را به عنوان یک واقعیت بپذیرید. با این واقعیت چه میتوانید بکنید؟! من میبینم که شما در این کشور چگونه با آن برخورد میکنید. (۹۴)سپس گفت این برداشتها، «برداشت قرون وسطایی از فلسفه است!» (۹۵) یورگن هابرماس با عصبانیت روبه دکتر مصباح یزدی کرد و از او پرسید:اگر زنی که با مردی در تهران ازدواج کرده، بخواهد از قوانین مدنی اسلامی اطلاعت کند که از ابعاد گوناگونی او را پایینتر از شوهرش قرار میدهد (و من نمیخواهم آن را اینجا باز کنم) تا آنجا که از حقوق مساوی برخوردار نیستند، تحمیل این قانون بر او چگونه قابل توجیه است؟!
با این که او در مورد این که این قانون درست است قانع نشده است؟! آنچه من از شما میخواهم این است که استدلالی برای این امر ارائه کنید. (۹۶)مصباح یزدی چند استدلال و مصداق آورد که به ناشکیبایی بیشتر فیلسوف منجر شد. او گفت پاسخ این سوال، همان پاسخی است که شما برای اجرای قوانین مدنی در جوامع سکولار غربی و لزوم اطاعت شهروندان از آنها استدلال میکنید:اگر زن مسلمانی در یک کشور غربی با مردی ازدواج کند و پیرامون مطلوبیت و مقبولیت قوانین مدنی آنجا قانع نشده باشد، چگونه حکمرانان کشور به خود اجازه میدهند تا قوانین مدنیشان را بر او تحمیل کنند، در حالی که آن زن مسلمان پیرامون مقبولیت و مطلوبیت آن قوانین قانع نشده است؟! (۹۷)یورگن هابرماس به جای استدلال در برابر چنین پاسخ مستدل و ظریفی، آن را «قیاس معالفارق» خواند و گفت:قانون در جوامع لیبرال به زنان مسلمان اجازه میدهد بر اساس قوانین مقدس خودشان زندگی کنند و هیچگونه منعی در مورد پیروی از قوانین مقدس وجود ندارد. قوانین مدنی به تمامی ادیان و پیروان آنها به یک چشم نگاه کرده و هیچگونه تبعیضی روا نمیدارد. (۹۸)او از بررسی طرحی در دادگاه قانون اساسی آلمان خبر داد که «جواز رعایت آداب دینی و مذهبی مثل سرکردن روسری را به زنان مسلمان میدهد» و با لحن عصبی تحقیرآمیزی افزود:پس ما در «غرب» به شهروندانمان این اجازه را میدهیم؛ ولی چرا شما آن را بر کسانی که خود مایل نیستند تحمیل میکنید؟ (۹۹)یورگن هابرماس میخواست گفتگو را نیمهکاره رها کند که با شنیدن یک استدلال دیگر دکتر مصباح یزدی یکباره یکه خورد:آقای هابرماس! آنچه در مورد دادگاه قانون اساسی آلمان فرمودید در حد یک طرح است و هنوز تصویب نشده و معلوم هم نیست که تصویب بشود.
به علاوه آنچه تاکنون عملاً در کشورهای لیبرال و سکولار غربی جریان دارد خلاف مطلب مورد ادعای شما است. اجازه دهید به اطلاعتان برسانم و در صورت نیاز با مدرک اثبات کنم که زنان مسلمان بسیاری در کشور شما آلمان و نیز در دیگر کشورهای غربی و اروپایی از جمله در فرانسه، فقط به خاطر داشتن روسری از حقوق شهروندان خود محروم گشتهاند: دانشآموزان از کلاس درس اخراج و کارمندان از شغل خود برکنار گشتهاند. (۱۰۰)
02:52 - 29 اوت 2025