شبی که ایمان از جنگ جلو زد
مردم بندر کنگان از کوچههای دور و نزدیک به راه افتاده بودند و سنج و دمامی که خبر از شروع مراسم میداد.
خبرگزاری فارس_ شهرستان کنگان، سارا طاهری: مردم بندر کنگان از کوچههای دور و نزدیک به راه افتاده بودند، بعضی با خانواده، بعضی با دوستان، بعضی هم تنها، اما هیچکس واقعاً تنها نبود، موج جمعیت مثل رودخانهای آرام اما پرخروش به سمت محل اجتماع جاری بود و سنج و دمامی که خبر از شروع مراسم میداد.
کودکان کوچک، دست در دست پدر و مادرشان، با چشمانی که هم کنجکاوی داشت و هم شوق، میان جمعیت قدم میزدند، بعضیها پرچمهای کوچک در دست داشتند، بعضی هم فقط محو تماشای آن همه چراغ و جمعیت بودند، نوجوانها با هیجان از میان جمعیت میگذشتند، گاهی شعار کوتاهی سر میدادند و دوباره در دریای آدمها گم میشدند.
پیرمردی آرام جلو میرفت، هر چند قدم یکبار میایستاد، نفسی تازه میکرد و دوباره راه میافتاد، وقتی از او پرسیدم چرا با این سختی آمده، فقط لبخند زد و گفت: «شب قدر است، آدم برای بیعت با ولیاش سختی راه را حساب نمیکند.»
در گوشهوکنار مسیر، موکبها روشن بودند، چراغهایی که در دل شب مثل ستاره میدرخشیدند، بوی چای تازهدم، نان گرم، خرما و شربت در هوا پیچیده بود، جوانهایی که آستین بالا زده بودند، لیوانهای چای را با لبخند به دست مردم میدادند. «بفرمایید، قبول باشه.»
یک موکب کوچکتر، فقط یک میز ساده و چند دیگ داشت. چند نوجوان با شوق خرما بین مردم پخش میکردند. یکی از آنها با صدای بلند میگفت: «برای سلامتی آقا صلوات!» صلوات در هوا میپیچید و موجش میان جمعیت میدوید.
مادرانی بودند که کودکانشان را در آغوش گرفته بودند، جوانهایی که پرچم بر دوش داشتند، کارگرانی که هنوز لباس کار به تنشان بود و دانشجوهایی که کولهپشتیشان را همانطور همراه آورده بودند. همه آمده بودند برای یک معنا، برای تجدید عهد.هرچه شب جلوتر میرفت، جمعیت بیشتر میشد، انگار دلهای زیادی در یک زمان به یک نقطه کشیده شده بودند، وقتی نام رهبرشان برده میشد، زمزمهای از احترام و محبت میان مردم میچرخید، زمزمهای که بیشتر شبیه دعا بود تا شعار.
در این شب قدر، زیر آسمانی که گویی گوش میداد، مردم فقط در یک صف نبودند، در یک دل بودند، دلهایی که آمده بودند بگویند هنوز ایستادهاند، هنوز پای عهدشان ماندهاند و شهر، تا سپیده صبح، بیدار ماند.
23:18 - 21 اسفند 1404