عکسی که باید ایستاده ثبت می‌شدمیدان آزادی پر از جمعیتی بود که برای تشییع رهبر شهید آمده بودند. میان مردم می چرخیدم و عکس می انداختم. مردی به من نزدیک شد. جایی را نشان داد و گفت: «پیرزنی از صبح آنجا روی زمین نشسته، ازش عکس می اندازید؟» برای گرفتن عکس جلوتر رفتم. همان لحظه پرچم را گذاشته بود زمین.
گفتم: «می شود پرچم را دستتان بگیرید؟ می خواهم عکس بگیرم.» فوری ساک دستی اش را گذاشت کنار و خواست بلند شود. گفتم: «نه نه! لازم نیست بأیستید. همینجوری نشسته هم خوب است.» گفت: «نه دوست دارم در عکس ایستاده باشم.» خواست بلند شود اما نمی توانست. یکی دو تا از خانمها جلو آمدند تا کمک کنند بأیستد.
کمر راست کرد و پرچم را دست گرفت. پرسیدم: «سخت نیست از صبح در این شلوغی آمده اید اینجا؟» گفت: «نه، دو تا کمک دارم. اول خدا، بعد ...» صدایش در میان صدای مداح گم شد. پرسیدم: «بچه ها؟ آنها شما را آورده اند؟» به شانه ی چپ و راستش اشاره کرد و گفت: «نه، فرشته ها، آنها کمکم می کنند.»
بغض چسبید به گلویم. بغلش کردم و سرم را روی شانه اش گذاشتم. گفت: «نباید رهبرمان را تنها بگذاریم. از سه راه آذری آمده ام که بگویم او را تنها نمی گذارم.» پیرزن نه آمده بود که چیزی ببیند، نه آمده بود که دیده شود. او فقط آمده بود در این روز مهم تاریخی، سهمی داشته باشد.عکس و متن:‌ سارا عرفانی
12:13 - 19 تیر 1405

103 بازدید