
@saraerfani5 روز پیشاصالت
کارتن کارتن آب معدنی یکنفره بود که در حرم میان زائران پخش میکردند. یک آب برداشتم. به نردههای سبز مهمانسرا تکیه دادم.چند یادداشت صوتی در گوشیام ضبط کردم.
@saraerfani5 روز پیشفریادنوشته: سیده اعظم الشریعه موسوی گرمای هوا نفسکُش بود. تا چشم کار میکرد آسفالت بود و مردمی که در انتظار خیابان را بالا و پایین میکردند. قرار بود مراسم شش صبح باشد؛ اما طولانی شدن تشییع در عراق، پیکرها را دیر به مشهد رساند و مراسم به دو بعدازظهر موکول شد. مردم از دیشب در خیابان بودند.
@saraerfani5 روز پیشعاشقینوشته: سیده اعظم الشریعه موسویصدای تلاوت قرآن پیش از اذان در صحن پیچیده بود. خادمها میان صفهای نماز راه میرفتند و صفها را مرتب میکردند. گوشه صحن، کامیون بزرگی ایستاده بود و کارتنهای آب معدنی را میان زائران پخش میکردند.زبانم از تشنگی کویر شده بود.
@saraerfani5 روز پیشغبارنوشته: مرضیه نفریبعد از تشییع، میخواستم سمت خانه برگردم هزاران فکر توی ذهنم بود. سیدعلی خامنهای رفت ما ماندیم و میراث او. چطوری حفظش کنیم. چطور غباردلمان را پاک کنیم. دلم میخواست بهانه بگیرم که نمیشود، سخت است، نمیگذارند کار کنیم و این حرفها. اطراف میدان بسیج موکب زده بودند
@saraerfani5 روز پیشای ایران بخواننوشته: مرضیه نفری پاهایم دیگر همکاری نمیکردند. توان راه رفتن نداشتم. کنار بلوار پیامبر اعظم روی جدول نشستم تا خبری از پیکرهای مطهر شود. ازدحام در مسجد جمکران به قدری زیاد بود که کلی زمان برد تا پیکرها را از مسجد خارج کنند. صدای حاج محمود کریمی در بلوار پیچید.
@saraerfani6 روز پیشعکسی که باید ایستاده ثبت میشدمیدان آزادی پر از جمعیتی بود که برای تشییع رهبر شهید آمده بودند. میان مردم می چرخیدم و عکس می انداختم. مردی به من نزدیک شد. جایی را نشان داد و گفت: «پیرزنی از صبح آنجا روی زمین نشسته، ازش عکس می اندازید؟» برای گرفتن عکس جلوتر رفتم. همان لحظه پرچم را گذاشته بود زمین.