از سجدهی شکر تا معراج خانواده
بشنوید! این صدای لرزشِ زمین نیست؛ این طنینِ گامهای ارادهای است که کوه را به زانو درمیآورد. ایستاده بر بلندایِ صبر، در برابر صفی از تابوتهایی که نه پیکر، بلکه قطعاتِ خورشید را در خود جای دادهاند.
لطفا اگر کلیپ را ندیده اید اول کلیپ را مشاهده کنید. بنده و همسر با دیدن کلیپ اشک ها ریختیم و غبطه ها خوردیم.او (استاد عباسی ولدی) ایستاده است؛ نه همچون سوگواری درهمشکسته، بلکه چونان سرداری که در میانهی میدان، سرخترین فصلِ کتابِ زندگیاش را ورق میزند. نگاه کن! نامها را میخواند و لرزه بر اندامِ واژهها میاندازد: «محمدحسن، هانیه، رقیه، علی، مهدی، زهرا...» این نه یک وداع، که یک سانِ نظامی است! او به چشمِ جهان خیره میشود و فریاد میزند: «چقدر قشنگ است این مرگ خانوادگی!»این کلام، پتکی است بر سرِ تقدیر. او از مجموعهی «بهانهی بودن» میگوید؛ از فصلی که با خونِ عزیزترینهایش امضا شده است. او خواهرانش را به رزمگاهی از جنسِ ایمان فرا میخواند: «فاطمه! مریم! الهام! بیایید!» اینجا مقتل نیست، اینجا میعادگاهِ عظمت است. او هشت داغِ شعلهور را نه بارِ مصیبت، که «مدالِ افتخار» و «هدیهی الهی» بر سینه میزند.او با طنینِ «زیارت عاشورا» در گلو، حماسهی «حمدِ شاکرین» را سر میدهد. فریاد میزند که: «ای چرخِ روزگار! ای خدایِ مقتدر! اگر این بارِ گران را بر دوشِ ما نهادی، لابد در پیکرِ ما جانی صخرهگون دیدهای!» باید تندیسِ این روحِ بلند و این قامتِ استوار را از صلبِ سنگ و مفرغ تراشید و در میادینِ شهر برافراشت تا جهان بداند معنایِ "رضاً بِقَضائِک" چیست. سیر و سلوکِ او، که از خاکسترِ داغ، شعلهی شکر میسازد، باید سطر به سطر در مکتبخانههای غیرت تدریس شود.
22:55 - 25 فروردین 1405