رهگذری که بعد از دیدن مدرسه بیچارهتر شد!
دلم میخواست روی آن خاک داغ میافتادم، چنگ میزدم تا شاید تکهٔ دیگری پیدا میشد و قلب مادرش آرام میگرفت. مردها عرق از سر و رویشان میبارید؛ دم نمیزدند و آرامآرام خاک را جابهجا میکردند.
خبرگزاری فارس:قم؛ رقیه آرامینسب| روبهروی ساختمان ویران «مدرسهٔ شجرهٔ طیبه» ایستاده بودم و حیرانزده به آوارها نگاه میکردم. چند مرد با کمی فاصله، پشت سرم مشغول تفحص میان تلی از آوار بتنی بودند. صدای بیل زدنشان در عصر گرم میناب در هوا پیچیده بود.
یه تیکه استخون پیدا شده
همانطور که مات ایستاده بودم، همسرم صدایم زد و گفت: «بیا، یه تیکه استخون پیدا شده.» با نگرانی چرخیدم؛ پاهایم را روی خاک داغ کشانکشان بردم و مقابل مردها ایستادم.گوشهٔ چادرم را مثل ماسک جلوی صورتم گرفتم. به این بهانه که خاک توی گلویم نرود؛ چادر را تا زیر چشمم بالا کشیدم و خیرهخیره به آن پلاستیک سفید رنگی نگاه کردم که لحظهای قبل، تکهاستخوان را درونش گذاشته بودند.
دلم میخواست تکه استخوان برای ماکان باشد
چند ثانیه بعد، مرد، تکه مویی پیدا کرد و در پلاستیک دیگری گذاشت؛ موهای مشکی کوچکی که نمیدانم برای کدام دختربچهٔ مینابی بود.نمیدانم چرا، اما دلم میخواست آن تکه استخوان برای «ماکان» باشد. دلم میخواست روی آن خاک داغ میافتادم، چنگ میزدم و چنگ میزدم تا شاید تکهٔ دیگری پیدا میشد و قلب مادرش آرام میگرفت. مردها عرق از سر و رویشان میبارید؛ دم نمیزدند و آرامآرام خاک را جابهجا میکردند.
بابا اینجا مدرسهست؟
من به خاکها نگاه میکردم، به آوارها و به آدمهایی که هر کدام گوشهای ایستاده بودند و اشک میریختند.به دخترم نگاه میکردم که چند دقیقه قبل از پدرش پرسیده بود: «بابا، اینجا مدرسهست؟!» و پدرش گفته بود: «اینجا مدرسه بود.» فعلِ «بود» که از دهانش درآمد، آتش به جانم افتاد. به مدرسه فکر کردم.به روز نهم اسفند، به آن کودکی که روز انفجار خودش را از لابهلای خرابهها بیرون کشیده بود و دیده بود معلمش روی زمین افتاده؛ دویده بود سمت خانممعلم؛ اما او دیگر جواب نداده بود. کودک فهمیده بود که خانممعلم دیگر هیچوقت نمیتواند جواب بدهد. به بچههایی که از بمبها جان سالم به در برده بودند، اما از ترس انفجار از مدرسه فرار کرده بودند و هنوز هم شبها کابوس میبینند. همان طور که ایستاده بودم اشک میریختم، حس کردم مردی که ماسک سفید زده، از ایستادنم در آنجا کلافه شده بود؛ نگاهم میکند که چه میخواهم؟ چرا نمیروم؟ چرا در آن آفتاب عصرگاهی، زل زدهام به همهجا؟ او نمیداند من یک رهگذرم؛ رهگذری بیچاره که بعد از دیدن آن مدرسه بیچارهتر شد.
11:02 - 24 مرداد 1405